بخش ۱۹۲ - مناجات شهریار مرحوم خدابخش - سرایندهٔ فرامرزنامه | ناهیدبخش ۱۹۲ - مناجات شهریار مرحوم خدابخش
سرایندهٔ فرامرزنامهایا قادر پاک و دانای راز
تویی خالق و قادر کارساز
تو از قدرت خویش گشتی پدید
تو دادی در بسته ها را کلید
تو کردی مر این طاق زرین عیان
منقش نموده بر او اختران
درخشان شده هریک اندر سپهر
چو مریخ و ناهید و برجیس و مهر
به خور دادی این پرتو و نور و سوز
ز صنعت شده ماه عالم فروز
به شب نور بدر و به روز آفتاب
ز مشرق به مغرب گرفته شتاب
ز دریای صنعت یکی قطره ای
نیارم که وصفش کنم ذره ای
ز صنعت چه گویم ایا بی نیاز
کریم جهان داور و چاره ساز
ز حکم تو انسان و وحش و طیور
همه تاب گشتند و بی تاب و جان
ز لطف تو یک چوب خشک از زمین
بسازی که گردد به مه دلبری
ابا هوش و با زیب و با فرهی
به جز تو که آرد به یک قطره آب
دهد جان که گردد ابا نوش تاب
چه انسان چه حیوان چه از مار و مور
ثناخوان شده دایم از قدرتت
که در جرم سختی شد عمرم تباه
ز رشک و طمع بود ما را نیاز
نه گفتم دمی ذکرت ای کردگار
به گفتار دانای با فر و هوش
نه بگشادم از غفلت و خواب گوش
چو کارم به چون و چرا در گذشت
به هر ره که رفتم درم بسته شد
شبی خفتم از بهر آرام و خواب
شد از کار زشتم دو دیده پرآب
نشد چیره بر من همی خواب ناز
ز خوابم همی داشت اندیشه باز
در این فکر بودم که پیش خدا
چه عذر آورم تا ببخشد گناه
چو از کار خود زار و حیران شدم
به آخر چنین گشت راهم قرار
که باید ز جانم برآرم دمار
بیاوردم آن زهر قاتل به دست
بخوردم که تا جان شیرین ز تن
هرآنچه بخواهی نباشد جز آن
در اندیشه بودم همی بهر آن
چه خواهد شدن حال و احوالمان
که خواب از روانم همی چیره گشت
به چشمم همی روشنی تیره گشت
ز هاتف رسیدم ندایی به گوش
تو گویی که خورشید رخشنده بود
و یا آنکه ناهید تابنده بود
نهاد آنگهی جام را بر زمین
زمین گشت لرزان و جانم نماند
به تن تاب و توش و روانم نماند
همی بودم از حال خود منفعل
در این فکر بودم که تا گفتگو
کند با من آن سرو خوش رنگ و بو
که ناگه به من بانگ زد آن چنان
که از تن پریدم روان و توان
یکی کار کردی که تا جادوان
به دنیا و عقبی بمانی نهان
شدستی زجان سیر و خوردی چو زهر
گرفت از تو یزدان بخشنده قهر
همی زیر این جام جای تو گشت
رهایی نیابی از این کوه و دشت
چو رفتی تو بر راه اهریمنی
نکردی تو کاری که یابی رها
نه عقبی شناسی و نه مال کسان
نه حق را شناسی و نه بنده را
نکردی تو کاری که یار آیدت
به سختی در اینجا به کار آیدت
در آن دم که آرند حساب تو پیش
نبینی به جز کار و کردار خویش
چه گویی جواب و سوال آن زمان
پس و پیش تو گشته موج گران
نه راه گریز است و نه زور و زر
از این خواب یک دم برون آر هوش
بخوان تا ببخشد چو تو گمرهان
بگفت این و گشت از دو چشمم نهان
پدید آمد آنگه یکی بد نشان
بسی زشت و بد شکل و پتیاره بود
به دستش یکی تیغ خونخواره بود
از آن سهمگین پیکر و روی او
از آن هیبت و دست و بازوی او
در آن دم بسی سخت و ترسان شدم
به کردار خود سخت پیچان شدم
چو مجرم که خواهد به جان زینهار
نبیند همی روح و جانم عذاب
به پادافره این گناهم مگیر
پشیمان شدم من ز کردار خویش
ز شرمت همی سرفکندم به پیش
ز دریای عصیان تنم غرق گشت
چو موری که افتاده باشد به طشت
چو افتادم همچون خری در وحل
ز مهرت گشادم همی چشم و دل
که گیری تو دستم ز لطف و ز رحم
تو گر دست گیری نداریم وهم
گر از دهر محنت بیابی و رنج
بکن صبر و دل بر خداوند بند
نشیب ون گون را کند حق بلند
دو صد وای بر حال آن مردمان
که از زهرخود را کشند از نهان
و یا آن که خود را به دریا و چاه
کند غرق تا گرددش جان تباه
و یا آن کسی کز فراز و نشیب
که از خوار و زاری برآیدش جان
نباشد به تقدیر خود شادمان
هرآن کس بدین گونه خود را کشد
به عقبای او رنج وسختی بود
به زیر یکی آهنین تیره جام
اگر غم ببینی به دنیا مرنج
که ما راست دایم نگهبان گنج
صبوری کن و دل به یزدان ببند
که او پادشاهست و نیکی پسند
نه بر مال و لبس و کلاه کسان
غم و شادمانی بود همچو باد
مکن ای پسر از غم و ناز یاد
اگر چرخ گردون و گردان سپهر
به قهر از تو برد به یکباره مهر
مبادا که از تن برون جان پاک
کنون تا شوی غیب در زیر خاک
مخور زهر و تریاک و تن را به چاه
نیوش این نصیحت تو از شهریار
دو چشمش گشاده همی ز انتظار
که از بحر رحمت ببخشی گناه
ابر روی نیکان بود پاک روز
چو پاکان بود شاد و محشر فروز
ایا خالق عقل و ادراک و هوش
که بر شاه دادی تو جاه و جلال
که بر روح پاکش هزار آفرین
که بربست بر راه یزدان میان
تهی کرد از جان ایشان زمین
به زاری طفلان بی مام و باب
به زجر ضعیفان بی توش و تاب
به تیر و به کیوان و ناهید و مهر
به بهرام و برجیس و ماه و سپهر
که او بسته دارد کمر بهر دین
به سی و سه امشاسفندان پاک
به نار و به باد و به آب و به خاک
که از جرم و سختی مر او را رهان
در این دهرم از رنج آزاد دار
به تا آن دمی کآیدم مرگ پیش
نباشد دمی قلبم از درد ریش
چو گردد برون از تنم جان پاک
به آسانم از تن برآید روان
روانم رود شادمان زان جهان
روانم بود همچو خور تابناک
کریما به هردر تویی یار ما
به هر در کنی شاد بازار ما
تویی خالق و قادر جان و سر
ز جرم و گنه شد دلم سوگوار
چو شخصی که شد جان و چشمش نزار
دل و مغز و جانم شد از جرم ریش
ز رحمت یکی مرهم آور به پیش
ز رحمت تو کن درد مارا دوا
کنی شاد و خرم به هردو سرا
به غیر از تو یاری نخواهم ز کس
هرآن کس که خواند مرادش برآر
نویسنده را شاد و بی غم بدار
هم آن کو خدا مرزی و روحش شاد
درین دار دنیا دلش شاد باد
ز پیشش غم و درد دوری کناد
امیدم چنین باشد ای بی نیاز
به خرداد روز و به خرداد ماه