بخش ۱۴ - از قول حضرت سکینه سلام الله علیها با ذو الجناح
نیر تبریزینیک پی اسب چرا بی رخ شاه آمده ای
پیل بودی تو چرا مات ز راه آمده ای
برگ برگشته و تن خسته و بگسسته لگام
هوش خود باخته با حال تباه آمده ای
ای فرس قافله سالار تو کشتند مگر
که تو با قافله آتش و آه آمده ای
اندکی پیش تو را بال هما بر سر بود
چه شد آن سایه که اینجا به پناه آمده ای
چون شد آن شاه و سپاهی که به میدان بردی
که تو تنها همه بی شاه و سپاه آمده ای
با رخ سرخ برفتی زیر ما تو کنون
چه خطا رفته که با روی سیاه آمده ای
با همان شاه که بردی تو به میدان بلا
بی گنه کشته عدو و تو گواه آمده ای
شه ما را مگر افکنده ای ای اسب به خاک
عذرجویان ز پی عفو گناه آمده ای
