شمارهٔ ۱۹ - نشاط اصفهانی | ناهیدباز صبح است و برآمد آفتاب
خواجه تا کی بر نمیخیزی ز خواب
نه اثر از عقل داری نه ز عشق
نه گذر در کوفه داری نه دمشق
منکر عشقی تو یعنی عاقلی
پس چرا اینگونه از خود غافلی
عشق اگر کفر است اگر دیوانگیست
خواجه را با عقل هم بیگانگیست
گر تو خود عاقل نه و عاشق نه ای
باز گو ای خواجه آخر پس چه ای
عشق را بگذار گر زان تو نیست
درخور این موهبت جان تو نیست
دور شو از وهم خود خواجه دمی
تا سخن رانیم از دانش همی
نزد هر کو عاقل و داناستی
از کجی بهتر نباشد راستی
آنکه جانش یافت از دانش فروغ
صدق را بهتر شمارد یا دروغ
بخل خوشتر نزد عاقل یا کرم
طاعت از بنده و یا عصیان نکوست
خواجه شکر خواجه یا کفران نکوست
چستی از چاکر نکو یا کاهلی
سرکشی به یا که سر افکندگی
با چنین کردار اگر شرمنده نیست
خواجه عاقل نیست یا خود بنده نیست
تو مگو هم عاقل و هم بنده ام
بنده ام وز بندگی شرمنده ام
فارغ و آسوده دل بنشسته ام
خواجه عاقل نیستی پس غافلی
کردگار ما کریم است و رحیم
رحم او بر بندگان رسمی قدیم
لیک از جو گندم آرد کی مطر
می ببارد روز و شب بر طرف دشت
لیک گندم کی بروید جز ز کشت
هم به خاک شوره بارد سال و ماه
هیچ دیده ستی برویاند گیاه
گر کرم باشد روا بی احتساب
بولهب را فرق کو با بوتراب
من گمانم این که خواجه عاقل است
لیک در خوابست و از خود غافل است
چشم تن بیدار و چشم جان به خواب
خفته او تا بر سر آرد آفتاب
شرط اول هر که مرد این ره است
چیست دانی او تقومواله است
خواجه باید تا که برخواند کسی
اینچنین کاین خواجه خوابش برده است
زنده باشد حاش لله مرده است
مرگ تن پیدا و مرگ جان نهان
مرده باشد لیک نی از تن ز جان
خواجه ترسم رنجه گردد زین خطاب
نی غلط گفتم نه مرگ است این نه خواب
مرده آن باشد که روزی زنده بود
بود بیدار آنکه گویندش غنود
مرده هرگز خاک را کی گفته کس
سنگ را هرگز نگوید گفته کس
از نما باشد جمادی را حیات
هم ز حیوانی بود زنده نبات
زنده حیوانی به انسانی و باز
دارد انسانی به یزدانی نیاز
گوش کاری جان یزدانی به دست
گر نه از این چشمه جامی خورده ای
زنده باشی حاش لله مرده ای
نفس نامی کز جمادش پیکر است
پیکر جانیست کز وی برتر است
آنکه جان می بخشد از جان همه
ابلهان را جان انسانی نبود
غافلان را جان یزدانی نبود
غافلی گرچه به صورت ابلهی ست
خواب با مرگ ارچه در صورت یکی ست
خواب را با مرگ ره بی منتهاست
غافی را ز ابلهی بس فرقهاست
خواب آن باشد که بیداریش هست
غافل آن باشد که هشیاریش هست
خواجه را ترسم نباشد زنده جان
ورنه از خوابش رهاندن میتوان
خواب غفلت بی علاج و چاره نیست
بی دوا مرگ و بتر زان احمقیست
همچو آن کو گشت در فطره شقی
تا که عاقل گردد از ابله جدا
ورنه ابله تا قیامت ابله است
بد نه نیکو گردد و نیکو نه بد
خواجه را در خواب خوش ماندیم باز
وین سخن خواهد کشیدن بس دراز
عشق کو تا قصه ها کوته کند
عاقلان را غافل و ابله کند
زآگهی خوشتر چه باشد ابلهی
عشق چون حاصل شود ابله شوی
هرکه را زین ابلهی جان خرم است
از پس این ابلهی باز آگهیست
نه بصر نه ذوق و نه سمع و نه لمس
نه دگر حسها کان لم یغن وامس
عشق از اول دشمن آگاهی است
غفلت از نادانی و گمراهی است
نفست آمد همچو مرغی در قیاس
بال و پروازش از ادراک حواس
چون بدام افتاد مرغی را گذر
اندک اندک پس خورد رامش کند
جایگاهی سازد اندر خانه اش
صبح و شام آماده دارد دانه اش
گه به گه آرد گذاری بر سرش
دستی از رحمت کشد بر پیکرش
باز آرد مرغک از نو بال و پر
پر بر آرد باز و روید بالها
گرچه این پر خود به صورت آن پر است
قوت این پر ز جایی دیگر است
این به صحن خانه رسسته ت آن به دشت
این قوی از خانه گشته ست آن ز گشت