شمارهٔ ۲۵ - آدمی را بر جانوران فخری نیست ....
نشاط اصفهانیچشم و گوش و دست و پا و خورد و خفت
دوری از بیگانه نزدیکی به جفت
این نه فخری کادمی را در خور است
زانکه در حیوان ازو افزونتر است
از فضول جلد حیوان کاستن
جامه خود را بدان آراستن
کین سمور است این خزاست این قاقم است
یا که این از پشم و آن ز ابریشم است
عاریت از فضله حیوان بود
پس به حیوانت چه فضل از آن بود
غله در انبار و انبانت بود
باز انباری به مورانت بود
سیم و زر داری نهان در خاک و گل
موش زر دزدی و کوه سنگدل
تو مشو عریان که از خود رسته ام
دل به ترک این علایق بسته ام
گر تنت از ترک جامه فخر جوست
جامه افکندی تو مار افکند پوست
گر به نیروی توانایی خویش
فخر جویی پیل دارد از تو بیش
ور تو را لافی ز ضعف و لاغریست
