شمارهٔ ۲۹
نشاط اصفهانییاد دارم من که روزی چند کس
راه بازاری گرفتند از هوس
آن نهان در جیب خود خرمهره داشت
این فلوسی چند در کیسه گذاشت
بود سیمی اندک این یک را به جیب
لیک بی غش بود و بی هر گونه عیب
وان دگر انباشته جیب و بغل
با زری مغشوش و با سیمی دغل
هم به کف زان نقد مشتی بی حساب
که منم در سیم و زر صاحب نصاب
جمله با هم سوی بازار آمدند
جنس قوتی را خریدار آمدند
آنکه سیمی اندک اندر جیب داشت
بر در دکان خبازی گذاشت
یافت نانی نغز و هم وجه خورش
که بشاید زان بدن را پرورش
وانکه را خرمهره بودی با فلوس
هم به دست افتاده مقداری سبوس
وان دگر مغرور سیم و زر شده
جانب دکان حلواگر شده
ریخت مشتی پر ز نقد کم عیار
