شمارهٔ ۲۲
اگرچه در به رویم از ستم ای پاسبان بستی به این شادم که راه غیر هم زان آستان بستی همین ای گریه نه مانع شدی از دیدن رویش ره آمد شدن از کوی او بر کاروان بستی

سیّدعبدالوهاب نشاطِ اصفهانی (زادهٔ ۱۱۷۵ هجری قمری در اصفهان- درگذشتهٔ ۱۲۴۴ هجری قمری) ملقب به معتمدالدوله از سیاستمداران، شاعران و هواداران مکتب بازگشت ادبی و از خوشنویسان صاحب نام در خطوط شکسته، نستعلیق و تعلیق سده سیزدهم هجری ایران بودهاست. از او بهعنوان نخستین وزیر امور خارجهٔ ایران نیز نام میبرند. پدربزرگ او عبدالوهاب، حکومت اصفهان را بهعهده داشت و مال و ثروت فراوان برای فرزندان خود بهجا گذاشت. نشاط علاوه بر زبان مادری، زبانهای عربی و ترکی را فراگرفت و در خوشنویسی سرآمد زمان خود شد. وی وزیر فتحعلیشاه قاجار بوده، در شکستهنویسی توانا و قدرتمند بوده و «گنجینهٔ معتمد» از آثار باقیماندهٔ اوست. نسب وی به حکیم سلمان، طبیب مخصوص شاه عباس میرسد. نشاط از دوستان نزدیک عبدالمجید درویش بوده و عبدالمجید در خانه او اقامت داشته است و از شاگردان درویش عبدالمجید محسوب میشود. دیوان اشعار نشاط اصفهانی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
اگرچه در به رویم از ستم ای پاسبان بستی به این شادم که راه غیر هم زان آستان بستی همین ای گریه نه مانع شدی از دیدن رویش ره آمد شدن از کوی او بر کاروان بستی
بنمود روی خویش چو چشمم پر آب دید نتوان بجز در آب بلی آفتاب دید
چند گویی که سرانجام چو خواهد بودن جرم یک بنده ی بد نام چه خواهد بودن حالیا قسمت ما بیخودی و مستی بود کس چه داند که سرانجام چه خواهد بودن میرسد پیکی و از کوی کسی میآید تا ببینیم که ...
صبح باز آمد و شب گشت نهان موکب روز بسر آراست جهان باز از هر طرف اصحاب بهار غارت آورد بر افواج خزان موکب شاه جهان در جنبش توسن فتح و ظفر در جولان ملک در ملک جهان زیر نگین جیش در جیش...
صبح عید و دهر خرم از بهار است اینچنین یاجهان یکسر بعهد شهریار است اینچنین این منم یا آفتاب از رای دارای جهان زرد روی و تیره روز و خاکسار است اینچنین زر مگر از روی دشمن رنگ بگرفتست ...
ماه بزم افروزم امشب بی نقاب است آنچنان یاعیان در ظلمت شب آفتاب است آنچنان لطفها پنهان بقهرش شهد ها در زیر زهر در گمان خلقی که با من در عتاب است آنچنان در بهای یک نگه دل برد و جان خ...
دگرانند بهر سو نگران من بسوی تونهان از دگران آنکه بگشود زروی تو نقاب بست بر دیده ی این بی بصران ورنه حاشا تو در آیی از در دیده در باز کند بر دگران خبر از خاک درت نتوان جست جز زطرف ...
لله الحمد نمردیم و بدیدیم چنین که نه یاریست زما شاد و نه خصمی غمگین دلی افسرده ز عشق و سری آزرده ز عقل سینه ای خسته ز مهر و نظری بسته زکین سبحه ای رشته اش از طره ی ترسابچگان ساغری ...
گر نمیخواهی غمینم ساختنشادم مکن ور نمیخواهی خرابم کردن آبادم مکن چند گه نومید باید بود گه امیدوار یا فراموشم مکن ای دوست یا یادم مکن زحمت از خاک درت بردن بمردن خوشتر است سهل باشد ی...
دل بدست آرو هر چه خواهی کن بی زر و زور پادشاهی کن سیمگون ساعدی و مه سیما حکم از ماه تا بماهی کن در هم آمیخت طلعت و زلفت حذر ار آه صبحگاهی کن با همه هر چه از تو میخواهند با من ای دو...
خیر مقدم عشق آمد باز و غم رفت از میان مقدم او هم مبارک باد بر دل هم به جان بود جان بیت الحزن وز مقدمش دارالسرور بود دل دارالفتن وز موردش دارالامان در رهش از بی خودی ما را بساط اندر...
شب آمد و دل باز نیامد ز در او یا رب دگر امروز چه آمد بسر او یار آمد و از دل خبری نیست خدا را دیگر ز که پرسیم ندانم خبر او نشنیده نداد او ز چه بر قصه ی ما گوش نا دیده فتادیم چرا از ...
رخی بغیر رخ دوست در مقابل نیست ولی چه چاره که بیچاره دیده قابل نیست وفا مگر که نکو نیست در زمانه که نیست نکوییی که در این خوی و این شمایل نیست هزار لطف نهانست در تغافل او و گرنه دو...
فتنه از ملک شهنشه دور شد بود هر جا دشمنی مقهور شد آخر این دل نیز زان شاه ماست تا به کی مقهور نفس فتنه زاست ای خدا تا کی بباید زیستن گه اسیر نفس و گه مقهور تن قاصد جانی و مقصود دلی ...
از وصل اگر حکایتی باید کرد مشکل که بما عنایتی باید کرد بردرگه عدل میبرندم ای فضل وقت است اگر حمایتی باید کرد
خواست ناصح تا دهد تسکین من از اضطراب نام او برد و بسی بر اضطراب من فزود
پای دل خسته بستی آنگاه سر رشته ی عهد پاره کردی در دل چو نشستی از کنارم بر خاستی و کناره کردی هم شاد شد از تو غیر و هم من مکتوب مرا چو پاره کردی
او میرود ز پیش و من اندر قفای او او فارغ است از من و من مبتلای او مشکین کمند گیسویش افتاده از قفا هر جا دلیست میکشد اندر قفا ی او گفتم که از خطای من افزون چه میشود شرمنده تر شدم چو...
شاها هلال ماه نو از آفتاب خواه ابروی یار بین وز ساقی شراب خواه هر شب هلال عید ز ابروی یار بین و ندر هلال جام ز می آفتاب خواه چون دست صبحدم دهد اوراق گل بباد گاهی بدست مصحف و گاهی ک...
دوش آمد به برم می زده خواب آلوده چهره افروخته خوی کرده عتاب آلوده شیشه در دست و قدح بر کف و بگشوده نظر لب شکر شکن آن لعل شراب آلوده گفت ای خفته آشفته ز اندوه جهان حیف نبود چو تویی ...
توانایی چه جویی خستگی به بدین تندی مران آهستگی به گرفتاران زلف پر شکن را پریشان حالی واشکستگی به دلا گر مهر پیوستی به یک سو از این سوی دگر بگسستگی به گره مگشا از آن گیسوی پر چین که...
بهار و عید مبارک به بخت شاهنشاه پناه دولت ایران قوام دین الاه اساس دولت و ذاتش قیاس جسم و روان نظام ملت و حکمش مثال چشم و نگاه جهان و نعمت او همچو گلستان و سحاب روان و طاعت او همچو...
دیدیم کرانه تا کرانه غیر از تو نبود در میانه هم دست هزار آستینی هم صدر هزار آستانه یک گلبن و سد هزار گلشن یک شاهد و سد هزار خانه شادی زمانه جاودان نیست اندوه تو عیش جاودانه جرم دگر...
ساقیا برخیز کز پیمانه ای داد دل گیریم از فرزانه ای سنگ طفلان تا بکی بایست خورد آخر ای دل تابکی دیوانه ای زحمتی دارم ز غوغای خرد ای دریغ از ناله ی مستانه ای شیخم از مسجد چه غم بیرون...