شمارهٔ ۲۵۱
دل دگر با که سپارم که تو در جان منی جان دگر با که فشانم که تو جانان منی هنری نیست جز اینم ز چه پنهان سازم گو همه خلق بدانند تو جانان منی گفتمت مهر و در این گفته چه جای نظر است تو ب...

سیّدعبدالوهاب نشاطِ اصفهانی (زادهٔ ۱۱۷۵ هجری قمری در اصفهان- درگذشتهٔ ۱۲۴۴ هجری قمری) ملقب به معتمدالدوله از سیاستمداران، شاعران و هواداران مکتب بازگشت ادبی و از خوشنویسان صاحب نام در خطوط شکسته، نستعلیق و تعلیق سده سیزدهم هجری ایران بودهاست. از او بهعنوان نخستین وزیر امور خارجهٔ ایران نیز نام میبرند. پدربزرگ او عبدالوهاب، حکومت اصفهان را بهعهده داشت و مال و ثروت فراوان برای فرزندان خود بهجا گذاشت. نشاط علاوه بر زبان مادری، زبانهای عربی و ترکی را فراگرفت و در خوشنویسی سرآمد زمان خود شد. وی وزیر فتحعلیشاه قاجار بوده، در شکستهنویسی توانا و قدرتمند بوده و «گنجینهٔ معتمد» از آثار باقیماندهٔ اوست. نسب وی به حکیم سلمان، طبیب مخصوص شاه عباس میرسد. نشاط از دوستان نزدیک عبدالمجید درویش بوده و عبدالمجید در خانه او اقامت داشته است و از شاگردان درویش عبدالمجید محسوب میشود. دیوان اشعار نشاط اصفهانی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
دل دگر با که سپارم که تو در جان منی جان دگر با که فشانم که تو جانان منی هنری نیست جز اینم ز چه پنهان سازم گو همه خلق بدانند تو جانان منی گفتمت مهر و در این گفته چه جای نظر است تو ب...
در همه کون و مکان نیست جز اینم هوسی که مگر بی هوسی زیست توانم نفسی شعله ها سر زده ام از دل و جان طور صفت موسی ای نیست دریغا که بجوید قبسی بسته این گمشدگان دیده و گوش ارنه به راه کا...
ترسم از چشم بد خلق رسد بر تو گزندی گو بسازند نقابی و بسوزند سپندی ما نه خود لایق تیریم و نه شایسته ی بندی ور نه آن ابرو و آن طره کمان است و کمندی لاف قوت مزن ای خواجه که از ما نخرد...
تا به کی افزایش تن کاهش جان تا به کی خانه ویران از پی تعمیر زندان تا به کی وادی خونخوار عشق است این نه بازار هوس ترک سر باید در این ره فکر سامان تا به کی دل بر دلبر بیفکن جان بر جا...
بهزار نامه دارم ز تو حسرت جوابی سر لطف اگر نداری چه کم آخر از عتابی من و دامن خیالت که نه روز داند از شب نه وصالی از فراقی نه حضوری از غیابی بخیال روی و زلف تو شبم خوش است و خواهم ...
در بلورین خانه عکس طلعت داراستی یا که آن نور حق استی آن دل داناستی روی شاه است اینکه عکس افکنده بر کاخ بلور یا سپهر است این و آن مهر جهان آراستی سد هزاران عکس بینی چون نظر پوشی ز ا...
سرو سیمین که دیده در چمنی و آفتابی میان انجمنی گلبن بزم و شاهد چمنی زینت باغ و زیب انجمنی نشنیدی زمانهان سخنی فاش خواهی شنید از انجمنی از اسیران غربتش چه خبر آنکه با دوست خفته در و...
پای سروی و گوشه ی چمنی خوش بود خاصه سرو سیمتنی گل بدامان برند و گلرخ من گلبنی را میان پیرهنی انجمن در چمن کنند و مراست چمنی در میان انجمنی راز خود گفتمش که میدانم بر نیاید از آن ده...
موکب شاه جهان آمده است و از پی نصر و فتح است و ظفر تا به خراسان از ری کاسه از فرق عدو گیر نه از دست حبیب نغمه از ناله وی جوی نه از ناله نی دشمن از تیغ شهنشه خرد از لمعه عشق همچو شم...
در دلم جلوه نما یا شمری فرسنگ است پیش یک جلوه ی تو عرصه ی عالم تنگ است سنگ بردار که در جام علایق زهر است جام بگذار که در دست حوادث سنگ است پا بسر تا ننهی سر ننهی بر در دوست طی این ...
خواجه ای بوده ست از پیشینگان با بزانش میل و با بوزینگان با بزی در خانه یک بوزینه داشت روزی از خانه قدم بیرون گذاشت یک سبوی ماست بود اندر فضا وان کنیزک خفته در کنج سرا دید بوزینه چو...
گفتم رویش گفت نهان خواهد بود در مویش و مویش بمیان خواهد بود گفتم سر ما و خنجر او گفتا آن نیز نصیب دشمنان خواهد بود
او ز وصل شمع سوزد من ز هجر روی یار باشد اندر سوختن فرقی که با پروانه ام
من و اندیشه ی باری که ندارد یاری نگشاید دل از آن گل که بود با خاری عجب از مفلس بی خانه که مهمان خواند دل بدست آر و پس آنگه بطلب دلداری راحت هر دو جهان پاکی دل از هوس است زر چو پاک ...
بیا دور ساقی بگیریم جامی که دوران گردون نگردد به کامی بیا و بیاسا به میخانه کآنجا نه گنجی نه رنجی نه ننگی نه نامی بیا تا ببینی به رویی و مویی چه خواهی ز صبحی چه جویی ز شامی بنازم ب...
تو بدین شکل و شمایل که به خود می نگری جای آن است که بر ما به تکبر گذری گر نه خود جان منی از چه برون می نایی گر نه خود عمر منی از چه بغفلت گذری من چنان رفته ام از خود که زخود بی خبر...
ای روی دلارایت آرایش زیبایی زیباتر از این رو چیست تا خود بوی آرایی رویی که جهانسوز است با غازه چه افروزی زلفی که دلاویز است زآویزه چه پیرایی ذکر تو فراغ من از مشغله ی تنها یاد تو چ...
من در این جمع و پریشان دلم از غوغایی دیده جایی نگران دارم و خاطر جایی گر هلاکم طلبد دوست چه پرهیز ز خصم ور نجاتم طلبد از که دگر پروایی عزت این بس که مرا بنده خود می خوانی وین تفاخر...
بیا از دور ساقی گیر جامی که دور جم نمی ارزد بجامی از این زلفش همی بینم بدان زلف چو مرغی کافتد از دامی بدامی ببازاری فتادستم که ندهند بجامی سنگی و ننگی بنامی جهان یکسر بکام خویش دید...
مرهم دل های ریش از مشک ناب آورده ای یا که بر رخسار خویش از خط نقاب آورده ای زلف مشک افشان بر آن عارض پریشان کرده ای یا عیان در ظلمت شب آفتاب آورده ای جز نیاز و جز تظلم از کسی نادید...
سرم خوش است برآنم که از سر مستی سری بر آورم از جیب و زاستین دستی هوای سرکشی و لاف عاشقی حاشا که سیل ره نبرد جز بجانب پستی جمال روی تو راز دل منست مگر که آشکار نشد تا که پرده بر بست...
من فاش کنم غم نهانی حاشا نکنم که خود تو دانی با تو بزبان چه راز گویم هم راز منی تو هم زبانی نیک و بد من تو میشناسی بد راهم و نیک میتوانی گر شهد رواست میفرستی گر زهر سزاست میچشانی ج...
زهر سو بر بن در بینوایی خداوندان فضل آخر عطایی بدین بیگانگان سر چون توان برد مگر دستم بگیرد آشنایی ز ما تا کوی او راهیست پنهان که در وی می نگنجد رهنمایی برون از دهر باید شد نه از ش...
فرخنده پیکریست که سر در هوای تست فرخنده تر سریست که بر خاکپای تست سودای زاهدان همه شوق بهشت و حور غوغای عارفان همه ذوق لقای تست امروز اگر بباد رود در رهت چه باک فردا که سر زخاک بر ...