شمارهٔ ۲۹
سر گر نه بپای اوست بی تن خوشتر پا گر نه براه او بدامن خوشتر آن ره که نه سوی اوست گمگشته نکوست آن سوی که نه بکوی اوست بی من خوشتر

سیّدعبدالوهاب نشاطِ اصفهانی (زادهٔ ۱۱۷۵ هجری قمری در اصفهان- درگذشتهٔ ۱۲۴۴ هجری قمری) ملقب به معتمدالدوله از سیاستمداران، شاعران و هواداران مکتب بازگشت ادبی و از خوشنویسان صاحب نام در خطوط شکسته، نستعلیق و تعلیق سده سیزدهم هجری ایران بودهاست. از او بهعنوان نخستین وزیر امور خارجهٔ ایران نیز نام میبرند. پدربزرگ او عبدالوهاب، حکومت اصفهان را بهعهده داشت و مال و ثروت فراوان برای فرزندان خود بهجا گذاشت. نشاط علاوه بر زبان مادری، زبانهای عربی و ترکی را فراگرفت و در خوشنویسی سرآمد زمان خود شد. وی وزیر فتحعلیشاه قاجار بوده، در شکستهنویسی توانا و قدرتمند بوده و «گنجینهٔ معتمد» از آثار باقیماندهٔ اوست. نسب وی به حکیم سلمان، طبیب مخصوص شاه عباس میرسد. نشاط از دوستان نزدیک عبدالمجید درویش بوده و عبدالمجید در خانه او اقامت داشته است و از شاگردان درویش عبدالمجید محسوب میشود. دیوان اشعار نشاط اصفهانی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
سر گر نه بپای اوست بی تن خوشتر پا گر نه براه او بدامن خوشتر آن ره که نه سوی اوست گمگشته نکوست آن سوی که نه بکوی اوست بی من خوشتر
ناصح این روی ببین منع من از یار مکن ور دل از کف ندهی عیب خود اظهار مکن
صبح است و گشادند در دیر مغان را پیمانه نهادند به کف مغبچگان را ساقی بده آن رطل گران تا به رخ بخت ریزیم و ز سر بازنهد خواب گران را وانگاه به جامی دو دگر پاک بشوییم از روی دل غمزده گ...
این همان ساحت جنت اثر است باجنانی و جهانی دگر است این روانست روان یا آب است این حیات است عیان یا شمر است بر سر خاره گل بیخار است در میان حجر اصل شجر است از حجر بسکه گل و لاله دمید ...
شاهد غیبی که خود مستور بود بود خود آیینه خود منظور بود عشق چون مشاطگی آغاز کرد پرده از روی نکویش باز کرد از نخست آیینه ای پیشش نهاد آینه از صورت خویشش نهاد عکس روی خویش در آیینه دی...
این غصه و غم از پی چندین طرب است وین انده و درد را نشاط از عقب است آن روز چو شکر حق نکردی امروز گر ناله و فریاد بر آری عجب است
به کس نه دوست او نه دشمن است او یکی چابک حریف پرفن است او اگر تو گلبنی ابر بهار است وگر خاری شرار گلخن است او
بردیم بکوی تو پناه از ستم چرخ دیدیم که از چرخ ستمکارتری هست آن کس که ز خود وز دو جهان بیخبر افتاد از وی خبری گیر که باوی خبری هست
بینم ز قفس جانب گلزار چو مرغی کز ساحت گلشن نگرد کنج قفس را
دلگشا بی یار زندان بلاست هر کجا یار است آنجا دلگشاست صورتی بی حاصل اندر سینه است حاصل معنی دل ما دلرباست درد و درمان را بهم آمیختند درداز درمان جدا کردن خطاست در دیار ما خرد را راه...
کشور جان مرا سلطان تویی نه همی سلطان که جان جان تویی ساختی دل را در آن کشور امیر عقل و فکر این یک دبیر آن یک وزیر امتحان را گو امیری چون کند این وزیری آن دبیری چون کند در کمین بگذا...
ای ساقی بخت جام نصرت برگیر ای شاهد دولت از ظفر زیور گیر ای چرخ ببر زمان غم را زمیان از دور زمانه یک زمان کمتر گیر
کشور دل از جهانی دیگر است این زمین را آسمانی دیگر است ای جهان از راه ما بردار دام طایر ما زآشیانی دیگر است ای فلک از بخت ما برگیر رخت کوکب ما ز آسمانی دیگر است ما در این راه ایمنیم...
سوی طور آمد مگر روزی کلیم خفته در ره بود مسکینی سقیم ضعفش افکنده ز پا در رهگذار بسترش از خاک و بالینش ز خار چون کلیم الله را در راه دید ناله ی جانسوز از دل بر کشید کی کلیم حق چو سو...
آن دست که بود کوته از زلف تو باز بشکست و شکسته بهتر آن زلف دراز در گردن من چرا بباید بستن دستی که نبود جز بدامان تو باز
بیا که نوبت مستی عشق و شرب مدام است از آتشی نه زآبی که در صراحی و جام است بدان شمایل دلکش اگر ببزم خرامد حدیث ناصح مشفق بیک نگاه تمام است نوید وصل دلم میرسد ز عارض و زلفش که شب مصا...
شب نگردد روشن از نام چراغ نام فروردین نیارد گل به باغ عشق را رسمی بباید اسم سوز چشمی آب آور دلی آتش فروز من ز عشق اسمی همی بشنیده ام از طلب رسمی کجا کی دیده ام فاش میگویم که من عاش...
ای دوست گداز یار بیگانه نواز نازی زتو و جهان جهان عجز و نیاز آتش بدلم زنی و گویی که مسوز بینی که همی سوزم و گویی که بساز
سرتاسر عالم به تن امروز سری نیست کز خاک در شاه جهانش اثری نیست در کار دل غم زدگانت نظری نیست یا از من دل خسته هنوزت خبری نیست حیرت زده می دید به حال من و می گفت پنداشتم از زلف من آ...
باز این دیوانه ی بگسسته بند فاش میگوید بآواز بلند در همه عالم نبینم غیر دوست چیست عالم نیست عالم گرنه اوست کافر است این عاشق شوریده حال ای مسلمانان کافر کش تعال اقتلونی کیف ماشاء ا...
رفتی بسر عشق تو پاینده هنوز از دست غم تو دل پراکنده هنوز تو جان منی و بی تو ای جان جهان شرمم بادا که بی توام زنده هنوز
هر کرا دل دلبری را منزل است آنکه بی دلبر بماند بی دل است شاهد از یاران کجا گیرد کنار هر کجا شمعی میان محفل است این جفا و جور مخصوص تو نیست هر که شد سیمین بدن سنگین دل است خواجه پند...
یاربت بر لب ولی دل غافل است کز لبت تا دل هزاران منزل است گر زبان با جان و لب با دل یکیست از دعا تا مدعا حاصل یکیست وانکه سازد با دعا لب را قرین نی دعا با مدعا شد همنشین آنکه جان پی...
هم شیشه ی عقل را شکستی ای نفس هم رشته ی عشق را گسستی ای نفس پیمانه پر است یار پستی ای نفس دل خون شد و آوخ که تو هستی ای نفس