شمارهٔ ۳۵
در عشق هیچ مرحله جای درنگ نیست بشتاب زانکه عرصه ی امید تنگ نیست رخ از بلا متاب که مقصود انبیا جز در میان آتش و کام نهنگ نیست طفلان هنوز بی خبرند از جنون ما یا این جنون هنوز سزاوار ...

سیّدعبدالوهاب نشاطِ اصفهانی (زادهٔ ۱۱۷۵ هجری قمری در اصفهان- درگذشتهٔ ۱۲۴۴ هجری قمری) ملقب به معتمدالدوله از سیاستمداران، شاعران و هواداران مکتب بازگشت ادبی و از خوشنویسان صاحب نام در خطوط شکسته، نستعلیق و تعلیق سده سیزدهم هجری ایران بودهاست. از او بهعنوان نخستین وزیر امور خارجهٔ ایران نیز نام میبرند. پدربزرگ او عبدالوهاب، حکومت اصفهان را بهعهده داشت و مال و ثروت فراوان برای فرزندان خود بهجا گذاشت. نشاط علاوه بر زبان مادری، زبانهای عربی و ترکی را فراگرفت و در خوشنویسی سرآمد زمان خود شد. وی وزیر فتحعلیشاه قاجار بوده، در شکستهنویسی توانا و قدرتمند بوده و «گنجینهٔ معتمد» از آثار باقیماندهٔ اوست. نسب وی به حکیم سلمان، طبیب مخصوص شاه عباس میرسد. نشاط از دوستان نزدیک عبدالمجید درویش بوده و عبدالمجید در خانه او اقامت داشته است و از شاگردان درویش عبدالمجید محسوب میشود. دیوان اشعار نشاط اصفهانی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
در عشق هیچ مرحله جای درنگ نیست بشتاب زانکه عرصه ی امید تنگ نیست رخ از بلا متاب که مقصود انبیا جز در میان آتش و کام نهنگ نیست طفلان هنوز بی خبرند از جنون ما یا این جنون هنوز سزاوار ...
درگذشتی از من ای رب رحیم بازگشتم من به عصیان قدیم چون ندیدی چاره ای در کار من گشتی از رحمت تو خود ستار من تا نبیند عیب من غیر از تو کس پرده ها بستی به کارم پیش و پس ای تو ستار عیوب...
از کثرت جیش خصم جستند سراغ گفتیم به بخت شه نه ژاژ است و نه لاغ بسیاری کوکب است در موکب صبح انبوهی ظلمت است یا نور چراغ
قرارگاه جهان بر مدار تقدیر است عجب زخواجه که درگیر و دار تدبیر است اگر بلطف بخوانند کبک صیاد است و گر بقهر برانند باز نخجیر است نه لطف خاصه ی طاعت نه خشم لازم جرم خدای را چه طلسم ا...
ملک چاکر خدیوا پادشاها جهان داور شها عالم پناها سر گردنگشان و سرفرازان به درگاهت نیاز بی نیازان نشانی آسمان از پایه تو فروغی اختران از سایه تو فریدون حشمت اسکندر خصالی غلط گفتم که ...
سد بار خراب و باز آباد شدیم ای بس که غمین شدیم و بس شاد شدیم تا در کنف قید تو بردیم پناه ازکش مکش زمانه آزاد شدیم
بهر جا بنگرم بالا و گرپست نبینم در دو عالم جز یکی هست درون خانه و بیرون در اوست هم او خود حلقه بر در زد هم او بست زیک شاخیم اگر شیرین اگر تلخ زیک بزمیم اگر هشیار اگر مست بپایم شاخ ...
شهنشاه دریا دل ابر کف ابر طبع او چه گهر چه خزف جهانجوی و عادل شه دین پرست جهان در یکی عزم بگشود و بست به عالم حصاری متین از کرم که دارد از او بسته پای ستم به سالی همایون و فرخ به ف...
امروز میان شهر دیوانه منم در دهر بدیوانگی افسانه منم بیگانه ز آشنا و بیگانه منم مردود در کعبه و بتخانه منم
زنده بی عشق کسی در همه ی عالم نیست وانکه بی عشق بماند نفسی آدم نیست تا چه باشد بسر پیر خرابات که من بیکی جرعه می اندیشه ام از عالم نیست غم و شادی که بیک لحظه دگرگون گردد چه غم ار ب...
ستایش خداوند بخشنده را فروزنده جان رخشنده را پدید آور مهر و اردیبهشت نگارنده چهر زیبا و زشت جز او آفرین بر کسی کی نکوست که هم آفرین آفریننده اوست خرد پرور از پیکر خاک اوست زبان ساز...
گر بار دگر گذر بکویت فکنم این دیده ی غمدیده برویت فکنم یا دل که بجان رسیده گیرم ز تو باز یا جان بلب رسیده سویت فکنم
گرچه ما را پای تا سرجرم و سر تا پا خطاست خواجه دید آنگه خرید ار عیب ها پوشد رواست آنکه دستم داد اگر دستم بگیرد در خور است آنکه مستم کرد اگر عذرم پذیرد هم سزاست گر بخشم آید حلیم است...
نفس شوم تو چاه تاریک است راه شرع ارچه راست باریک است عقل و علم آن چراغ و این روغن به شب تیره راه از آن روشن عشق پوینده مرکبی رهجو باشد از ذکر تازیانه او
پیوند غمت تا بدل و جان بستم از دل ببریدم و زجان بگسستم اندوه ترا چه شکر گویم کز وی از شادی و اندوه دو عالم رستم
هر بلایی کزو رسید مرا به عطایی دهد نوید مرا دوش از زلف و ابروان می داد گاه بیم و گهی امید مرا گه به شمشیر می برید از من گه به زنجیر می کشید مرا من همان بنده ام که نادیده به بهایی گ...
باد نوروزی مگر از کوی جانان می رسد کز شمیمش بر تن افسردگان جان می رسد باز فراش صبا در مقدم سلطان گل از پی آرایش بستان شتابان می رسد سبزه تا آرد خبر از گل به بلبل در چمن چون شتابان ...
عشق از نو باز دستان ساز گشت عکس سوی اصل آخر بازگشت هجرها رفتند و آمد وصل ها عکس ها رفتند سوی اصل ها مرغی افتاده سوی دام از چمن بس عجب گر گیرد آرام از چمن ور گرفتاری او بسیار شد مدت...
بزم طرب آخر شد و پایان شب است با نغمه ی چنگ و نی نویدی عجب است شب رفت و صباح دولت اندر عقب است شادی پی شادی طرب اندر طرب است
ابروی نگار چون کمان است زلفین وی اندر او دخان است ابروی مقرنس اندر آنست گویی که کمان قبطیان است
ای که گفتی وادی عشقش به سر پیموده ام هرکه از پا سر شناسد زین رهش رفتار نیست گر به پاداش وفا رسمست خوبان را جفا بی وفا یار مرا با من جفا بسیار نیست
باز خون دلم از چشم روانست بروی تا بروی تو دگر چشم که باز است امشب
حاصل هر دو جهان خوشه ای از خرمن ماست ساحت کون و مکان گوشه ای از مسکن ماست چشم بر بند و به ظلمتکده ی فقر در آی تا ببینی که فروغ فلک از روزن ماست چشمه ی کوثر و آن باغ دلارای بهشت نمی...
جانی که اسیر دست هجران دارم خواهم که فدای پای جانان دارم ای کاش بدامنش برآرم دستی دستی کامشب سوی گریبان دارم