شمارهٔ ۵
ز خود رازی که پنهان داشتم عمری چه دانستم که در بزم از نگاهی ناگهان گردد عیان امشب

سیّدعبدالوهاب نشاطِ اصفهانی (زادهٔ ۱۱۷۵ هجری قمری در اصفهان- درگذشتهٔ ۱۲۴۴ هجری قمری) ملقب به معتمدالدوله از سیاستمداران، شاعران و هواداران مکتب بازگشت ادبی و از خوشنویسان صاحب نام در خطوط شکسته، نستعلیق و تعلیق سده سیزدهم هجری ایران بودهاست. از او بهعنوان نخستین وزیر امور خارجهٔ ایران نیز نام میبرند. پدربزرگ او عبدالوهاب، حکومت اصفهان را بهعهده داشت و مال و ثروت فراوان برای فرزندان خود بهجا گذاشت. نشاط علاوه بر زبان مادری، زبانهای عربی و ترکی را فراگرفت و در خوشنویسی سرآمد زمان خود شد. وی وزیر فتحعلیشاه قاجار بوده، در شکستهنویسی توانا و قدرتمند بوده و «گنجینهٔ معتمد» از آثار باقیماندهٔ اوست. نسب وی به حکیم سلمان، طبیب مخصوص شاه عباس میرسد. نشاط از دوستان نزدیک عبدالمجید درویش بوده و عبدالمجید در خانه او اقامت داشته است و از شاگردان درویش عبدالمجید محسوب میشود. دیوان اشعار نشاط اصفهانی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
ز خود رازی که پنهان داشتم عمری چه دانستم که در بزم از نگاهی ناگهان گردد عیان امشب
جانم بلب و جام لبالب ز شراب است فردا چه زیان زآتشم این جام پر آب است گفتم شب امید من از چهره بر افروز گیسوش بر آشفت که مه زیر سحاب است سودی ندهد پند بگویید بناصح کوتاه کن افسانه که...
امشب دگر ای دوست نه تنها مستم دیوانه و مست هر چه خواهی هستم چون دست نمیدهد که بوسم پایت افتاده ام از پای که گیری دستم
خاک بادا بسری کش اثر از سنگی نیست چاک آن سینه که کارش بدل تنگی نیست ادب بندگی از خیل خردمندان جوی عاشقان را بجز از عشق تو فرهنگی نیست راه عشاق زند مطرب از این پرده تو نیز پرده بردا...
پیوند غمت تا بدل و جان بستم از دل ببریدم وز جان بگسستم اندوه تو را چه شکر گویم کزوی از شادی و اندوه دو عالم رستم
بستم ز دعا لب که دعا بی هوسی نیست ما را زخدا غیر خدا ملتمسی نیست هر جا نگرم کورم و در روی تو بینا در مردمک دیده بغیر از تو کسی نیست خاری طلبد عشق که در آتش سوزان سد برگ گل تازه چو ...
گر تیر غم تو را نشانیم چه غم در عشق تو رسوای جهانیم چه غم بدنامی و ننگ را ندانیم چه باک وزغمناکی چو شاد مانیم چه غم
زاهد ار ره ندهد خانه ی خماری هست وجه می گر نرسد خرقه و دستاری هست رفتنش بی سببی نیست ازین ره که طبیب گذرد بر سر آن کوچه که بیماری هست میرسد یار و بیاران نگران است ولی همه دانند که ...
جانی که اسیر دست هجران دارم خواهم که فدای پای جانان دارم ای کاش بدا منش در آرم روزی دستی کامشب سوی گریبان دارم
جان و جانان دل و دلبر به هم است تن اگر دور بماند چه غم است چشم و زلف تو ببایست که نیست ورنه از سنبل و نرگس چه کم است سینه با مهر تو آتشکده است دیده با چهر تو بحرالارم است بی تو من ...
ای خاک در دولت دارای جهان بی زحمت خاکبوس ما شاد بمان تنهای قوی بینی و سر های بلند گو یک سر افکنده نباشد بمیان
آگاه کسی ز کار ما نیست کاو را نظری به یار ما نیست ماییم و دلی خراب و آن نیز یک روز به اختیار ما نیست صیدی که سر از کمند پیچد در جرگه شهسوار ما نیست آن بنده که رای خویش جوید در درگه...
روی تو نگاه خویش دیدن نتوان وز دیدن تو طمع بریدن نتوان کی دیده ببیندت که در دیده ی من تو نوری و نور دیده دیدن نتوان
شاهد ما چه غم ار پرده دروقلاش است آفتاب است و نهان از نظر خفاش است مردمان بیشتر آنست که غافل گذرند زحدیثی که بهر کوچه و برزن فاش است دل بی عشق بهر لحظه اسیر هوسی ست خانه بی خانه خد...
یارب از هر چه جز تو بیزارم کن بی مونس و بی رفیق و بی یارم کن اول از خویش بی خبر ساز مرا وانگاه ز خویشتن خبردارم کن
فرخنده طایری که گرفتار دام تست فرخنده تر از آن که گذارش ببام تست آسوده بیدلی کخ بکویت کند مقام آسوده تر دلی که در آنجا مقام تست از پای تا بفرق بکام منی ولی شادی نصیب کام کسی کو بکا...
بینم ز تو هر کجا نشانی تا من از من اثری دگر نماند با من من با تو دمی زیست توانم حاشا باید که درین خانه تو مانی یا من
گر بسوزیم بآتش همه گویند سزاست در خور جورم و از فضل توام چشم عطاست گر بخوانی زعطا سر زخطا در پیش است ور برانی بجفا روی امیدم بقفاست من بخود هر چه کنم گر کرم است آن ستم است تو جفا م...
از آتش غم سوخت سراسر دل من یک بار تو را نسوخت دل بر دل من آتش در سنگ باشد این طرفه که هست از سنگ دل تو آتش اندر دل من
وقت آن شد که ز میخانه در آیم سر مست لب ساغر بلب و طره ی ساقی در دست کف زنان دست فشان از دو جهان بر دو جهان پرده بردارم و بیرون فکنم هرچه که هست تا که آید بمیان تیغ برآرم ز نیام تا ...
بر چرخ هلال غره ی ماه است این یا تیغ شهنشه فلک جاه است این ناگشته عیان زدیده ها گشت نهان نی نی غلطم کوکب بد خواه است این
تهی کردیم از نامحرمان هم دیده و دل را فرود آرد کجا تا ساربان از ناقه محمل را بیا امشب ز ذکر روی او شمعی بزم آریم ز دل وز یاد زلفش مجمری سازیم محفل را به سد رنج از خطرها چون گذشتم ا...
به شکل جام می آمد هلال عید پدید اشارتی ست که دور هلال جام رسید کسی ندیده قرین مهر با هلال و کنون ز شکل جام و می آمد هلال و مهر پدید چه نقش های غریب و چه رنگ های عجیب که نقشبند بهار...
دیده را دیدار خور خیره کند نور صافی چشم را تیره کند دیده آب آرد چو بیند آفتاب دیدن خورشید نتوان جز در آب مهر اندر آب صافی ظاهر است هر چه این صافی تر آن پیداتر است صاف کن این آب خاک...