شمارهٔ ۷
نشناخت دل از زلف تو ویرانه خود را دیوانه و شب گم نکند خانه خود را از کوی تو می آیم و از خود خبرم نیست پرسم مگر از غم ره کاشانه خود را در خانه ما یار و عجب آنکه ز هرکس جستیم خبر داد...

سیّدعبدالوهاب نشاطِ اصفهانی (زادهٔ ۱۱۷۵ هجری قمری در اصفهان- درگذشتهٔ ۱۲۴۴ هجری قمری) ملقب به معتمدالدوله از سیاستمداران، شاعران و هواداران مکتب بازگشت ادبی و از خوشنویسان صاحب نام در خطوط شکسته، نستعلیق و تعلیق سده سیزدهم هجری ایران بودهاست. از او بهعنوان نخستین وزیر امور خارجهٔ ایران نیز نام میبرند. پدربزرگ او عبدالوهاب، حکومت اصفهان را بهعهده داشت و مال و ثروت فراوان برای فرزندان خود بهجا گذاشت. نشاط علاوه بر زبان مادری، زبانهای عربی و ترکی را فراگرفت و در خوشنویسی سرآمد زمان خود شد. وی وزیر فتحعلیشاه قاجار بوده، در شکستهنویسی توانا و قدرتمند بوده و «گنجینهٔ معتمد» از آثار باقیماندهٔ اوست. نسب وی به حکیم سلمان، طبیب مخصوص شاه عباس میرسد. نشاط از دوستان نزدیک عبدالمجید درویش بوده و عبدالمجید در خانه او اقامت داشته است و از شاگردان درویش عبدالمجید محسوب میشود. دیوان اشعار نشاط اصفهانی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
نشناخت دل از زلف تو ویرانه خود را دیوانه و شب گم نکند خانه خود را از کوی تو می آیم و از خود خبرم نیست پرسم مگر از غم ره کاشانه خود را در خانه ما یار و عجب آنکه ز هرکس جستیم خبر داد...
طلع الصبح و فاضت الانوار یکی از خفتگان نشد بیدار پند گیرید چند ازین غفلت شرم دارید تا کی این پندار ای بس آزادگان سرو خرام پای خجلت بگل درین گلزار ای بسا زیرکان پرمایه دست حسرت بسر ...
محفل عشقش چو می آراستند اول از بیگانگان پیراستند ساقی آنگه باده در گردش فکند باده ها در سینه ها آتش فکند باده شوق انجمن افروز شد آتش می باز عالم سوز شد دست جذبه دامن جان ها گرفت اش...
گر با تو بود کس همه عالم راه است ور بی تو رود جهان سراسر چاه است با خاک سرو چاک گریبان پیوست آن دست که از دامن تو کوتاه است
ای کرده نظر به دست مردم در خویش مرا نموده ای گم در زیر مقرنس نگون خم هر لحظه به خاک می زنی دم
طبیب از درد می پرسد من از درمان درد اما نه من آگاه از دردم نه او آگه ز درمان است دلیل ناتوانی در طریق عشق بس باشد به هر گامی که ضعف افکندت از پا کوی جانان است
وقتی گذر فکند بمن کاروان عشق این آتشم بسینه از آن کاروان بجاست
نوبت خرمی بستان است عهد سرو و سمن و ریحان است نرگس از خواب مگر دیده گشود که بر آن ژاله گلاب افشان است با صبا نفخه ای از زلف نگار یا شمیمی ز نگارستان است شاد زی شاد کز ابر کرمت دهر ...
امروز چه ها به این جفاکش کردی باز این دل خسته را مشوق کردی با غیر به گرمابه شدی وز غیرت چشمم پر آب و دل پر آذر کردی
عالمی در شادی و ما را غم است این غم ما از برای عالم است چشم غیرت بین ما را نور نیست هر کجا سوریست آنجا ماتم است روزگارم زخمها بسیار زد زخم تو آن زخمها را مرهم است جان سلیمان است و ...
خواهی که کشی خنجر و زارم بکشی از کرده مرا که شرمسارم بکشی سد بار فزون چو بیگناهم کشتی یکره چه شود گناهکارم بکشی
سر نهادیم به سودای کسی کاین سر ازوست نه همین سر که تن و جان و جهان یکسر ازوست گر گل افشاند و گر سنگ زند چتوان کرد مجلس و ساقی و مینا و می و ساغر ازوست کر به توفان شکند یا که به ساح...
وقتست که بر من ای نسیم سحری رحم آری و بر ساحل رودی گذری زان خاک بدین چشم غباری آری زین چشم بدان رود درودی ببری
زان شعله که در دلم نهان است افسرده زبانه ی زمان است گر دود بر آید از نهادم این سوزنه در خور بتان است اندام تو گلبنی که خارش خارا و حریر و پرنیان است آسایش دوستان از این است آرایش ب...
غمگین از غم مباش و شاد از شادی یکسان بادت خرابی و آبادی آنرا که بمهر خواجه دل در بند است فرقی نکند بندگی و آزادی
قاصدی مژده رسان در راه است روز آراستن خرگاه است صبح عیداست و جهان تا بجهان خرم از دولت شاهنشاه است بر من و واپسیم عیب مکن همه جا مقصد من همراه است چاه با راه در این پرده یکیست راه ...
ای جمالت شمع هر جا محفلی ست از خیالت پرتوی با هر دلی ست چون منی را با تو بودن مشکل است ورنه آسان با تو هرجا مشکلی ست برفشان اشکی بخاک راه دوست گل از آنجا سرزند کانجا گلی ست رو بسوی...
چشم صاحبنظران خیره بر آن ایوان است که بهر سو نگری حلوه که جانان است عکسها در نظر آیند ولی یک اصل است جسمها جلوه گر آینده ولی یک جان است دیده ی اصل نگر شیفته ی صورت عکس عکس بر اصل ع...
این چه دشت است که سرتاسر آن گردی نیست که بر او دیده ی خونین و رخ زردی نیست خرم آن کس که برویش ز رهت گردی هست وانکه بر دل دگر از هیچ رهش گردی نیست عقل در کشمکش نفس درنگی نکند این دغ...
دوست می گفتم ترا زاول نه آن می بینمت دشمن دل بودی اینک خصم جان می بینمت نه همین در کاخ دل با چشم جان می بینمت در جهان با چشم صورت بین عیان می بینمت تو کجا و مهر و کین من من از سودا...
چه شتابی از پی من تو که رنجه شد سمندت که من آمدم در این دشت که اوفتم به بندت تو نکو پسندی و من چه کنم که تا پسندت نشوم نگو نگردم من و لایق کمندت تو اگر ملولی از من سر خویشتن بگیرم ...
دادم بغمت شادی این هر دو جهان را گر عشق نباشد که کشد بار گران را در روی تو بگشود نظر آنکه فروبست از کار جهان دست و دل و چشم و زبان را از دیده همی اشک فشانم که توان دید در آب روان س...
عید است و دارد هر کسی فکر نثار مجلسی گیرم تو از زر مفلسی گوهر فشان جای زرش قانون مدحت ساز کن مدح ملک آغاز کن درج معانی باز کن گوهر فشان شو بر درش در شاد باش عید همایون و ستایش شاه ...
عقل را با عشق در هم ریختند صورت و معنی به هم آمیختند مجتمع کردند انوار وجود متحد گشتند اطوار وجود گشت پیدا مظهر پیغمبری بر همه جز مظهر او را برتری هستی از نور رخش پیرایه یافت زافتا...