شمارهٔ ۱۰۴
پنجه از خون دل ماست که رنگین دارد آنکه با دست بلورین دل سنگین دارد سالک اندیشه نه از کفر و نه از دین دارد وادی عشق بهر گام سد آیین دارد عقل با عشق به بیهوده زند لاف مصاف اسب تازی چ...

سیّدعبدالوهاب نشاطِ اصفهانی (زادهٔ ۱۱۷۵ هجری قمری در اصفهان- درگذشتهٔ ۱۲۴۴ هجری قمری) ملقب به معتمدالدوله از سیاستمداران، شاعران و هواداران مکتب بازگشت ادبی و از خوشنویسان صاحب نام در خطوط شکسته، نستعلیق و تعلیق سده سیزدهم هجری ایران بودهاست. از او بهعنوان نخستین وزیر امور خارجهٔ ایران نیز نام میبرند. پدربزرگ او عبدالوهاب، حکومت اصفهان را بهعهده داشت و مال و ثروت فراوان برای فرزندان خود بهجا گذاشت. نشاط علاوه بر زبان مادری، زبانهای عربی و ترکی را فراگرفت و در خوشنویسی سرآمد زمان خود شد. وی وزیر فتحعلیشاه قاجار بوده، در شکستهنویسی توانا و قدرتمند بوده و «گنجینهٔ معتمد» از آثار باقیماندهٔ اوست. نسب وی به حکیم سلمان، طبیب مخصوص شاه عباس میرسد. نشاط از دوستان نزدیک عبدالمجید درویش بوده و عبدالمجید در خانه او اقامت داشته است و از شاگردان درویش عبدالمجید محسوب میشود. دیوان اشعار نشاط اصفهانی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
پنجه از خون دل ماست که رنگین دارد آنکه با دست بلورین دل سنگین دارد سالک اندیشه نه از کفر و نه از دین دارد وادی عشق بهر گام سد آیین دارد عقل با عشق به بیهوده زند لاف مصاف اسب تازی چ...
دو چشم مست تو فرهنگ هوشیارانند دو بند زلف تو زنجیر رستگارانند مپوش چهره که از شرم روی و جلوه ی حسن بهر طرف که خرامی نقاب دارانند گدای گوشه نشینم چه لاف مهر زنم بشهر شهره زعشق تو شه...
تن به جان زنده و جان زنده به جانان باشد جان که جانانش نباشد تن بی جان باشد آنکه در صورت انسان که منم حیران نیست حیوانیست که در صورت انسان باشد دردم از کیست مپرسید بپرسید که کیست آن...
سوی جانان جانم از تن می برند از قفس مرغی به گلشن می برند با همند این خار و گل در باغ ولیک این به ایوان آن به گلخن می برند این سیه زلفان چو طراران شب دل ز مردم روز روشن می برند تاب ...
تا به کی این صبح و این شام مکرر بگذرد حیف باشد عمر اگر زینسان سراسر بگذرد ای خوشا آن صبح کز رویی منور بر دمد وان شب دلکش که با مویی معنبر بگذرد ترسمت ای خفته در دامان کوهی سیل خیز ...
عشق از اول رخنه در تن می کند خانه روشن خور ز روزن می کند آنچنان آشفته ام کآشفتگی زلف دلبر وام از من می کند تیره روزم لیک هرشب چرخ را آهم از یک شعله روشن می کند تیغ عشق از مغز جان ب...
درد چون نیست چه تأثیر بود درمان را گوی شو تا که ببینی اثر چوگان را از من ای خاک در دوست خدا را بپذیر بکجا باز برم این سر بی سامان را چه عجب خلق اگر از تو بغفلت گذرند آنکه درویش نبا...
ای آنکه وصفت را همی برتر ز امکان دیده ام حس و هم چون بیند ترا در وهم زانسان دیده ام از پایه قدرت همی کآمد فزون تر هر دمی در درگهت کان را همی برتر ز کیوان دیده ام هر شام دامان فلک پ...
سید کونین سبط مصطفا بهترین فرزند خیرالاولیا پروریده حق در آغوش بتول زیب دامان زینت دوش رسول جبرییلش مهد جنبان صبا شیر او را مایه از شیر خدا منبع هستی ست آن فرخنده ذات رشحه رشحه زو ...
ای قهر ازل سرشته با شمشیرت وی حبس ابد نوشته بر زنجیرت تبلیغ قضا فاتحه ی یرلیغت تقدیر خدا خاتمه ی تدبیرت
نباشد از ره کین گر نمی دهد دادم خوش است خاطر او با فغان و فریادم به مهر غیر یقین کرده ای و دلشادم که من ز چشم تو از این گناه افتادم
چاره بیداد خوبان یک تغافل بیش نیست کار از بی طاقتی در عشق مشکل کرده اند منع رندان زاهدا از عیب بدنامی مکن زان که با سد خون دل این نام حاصل کرده اند تا چه نیرنگ است در چشم فسون ساز ...
حسرت کشتن من در دل او مردم و ماند شرم ای هجر نکردی تو چرا از دل دوست
روزی آخر رخت از پرده عیان خواهم کرد خلق را در تو بحیرت نگران خواهم کرد خاک پایت که بود غالیه ی طره ی حور سرمه ی دیده صاحبنظران خواهم کرد دست در سلسله ی خم بخمت خواهم زد هر چه خواهد...
دفتر دانش سراسر سوختند هر کرا حرفی ز عشق آموختند دیده و گوش خرد را دوختند عشق را آنگه زبان آموختند شد نخست از دیده ناپیدا جهان هر کجا شمعی زعشق افروختند هر چه را دادند بگرفتند باز ...
گذری باد بر آن زلف معنبر دارد بازیارب دل آشفته چه بر سر دارد دفتر معرفت آن به که بشوییم بجوی که درخت چمن اوراق دی از بر دارد در نظر بازی مژگان تو احوال دلم داند آن خسته که دل بر سر...
بدین درگه یکی را سر شکستند یکی تا اندر آید در شکستند درون خانه جز بیرون در نیست اگر بستند در یا در شکستند تو گر آرام جویی رام شو رام که ما را از رمیدن پر شکستند چه ظلم است این خدا ...
عمر بگذشت و نماندست جز ایامی چند به که با یاد کسی صبح شود شامی چند به حقیقت نبود در همه عالم جز عشق زهد و رندی و غم و شادی از او نامی چند زحمت بادیه حاجت نبود در ره دوست خواجه برخی...
دل از پی خطا شد و گامی خطا نکرد جان پیرو هواشد و کامی روا نکرد این عمر بی وفا مگرش خوی دوست بدار کز ما گذشت غافل و رو بر قفا نکرد آوخ که دست مرگ گریبان جان گرفت این نفس شوخ دامن شه...
راز ما خلوتیان بر سر بازار افتاد پرده بگشا ز در خانه که دیوار افتاد یار در خلوت ما بود بسد پرده نهان پرده برداشت چواز خانه ببازار افتاد آن خرامیدن دلجوی نگر بر لب جوی سرو آن روز بد...
ای مبارک شب فیروز امید صبح شو صبح که خورشید دمید گل مکان بر زبر شاخ گرفت سرو سر از کنف باغ کشید دل نشست از قبل منظر چشم جان سوی روزن لب جای گزید سر زپا پیشترک آمد و هوش قدمی چند ز ...
طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد منظر دیده قدمگاه گدایان شده است کاخ دل درخور اورنگ شهی باید کرد تیغ عشق و سر این نفس مقنع بخرد زین سپس خدمت صاحب ...
مژده ای دل که شهنشاه جهان باز آمد وانکه سر در قدمش سود سر افراز آمد خواب بگذار ز سر طلعت خورشید دمید بند بردار ز پا نوبت پرواز آمد رخت تدبیر بر انداز که تقدیر رسید رایت سحر نگون سا...
جز بجان کس نشناسد صفت جانان را هم بجانان بنگر تا بشناسی جان را نیست هستی بجز از هستی و هستی همه اوست خواجه بیهوده بخود می نهد این بهتان را هوس خرمی از سر بنه ای طالب دوست آتش افروز...