شمارهٔ ۸
ساقی کامشب نشاط انگیخته است زین باده که در ساغر ما ریخته است غم سوزد و عمر سازد افزون گویی با آب حیات آتش آمیخته است

سیّدعبدالوهاب نشاطِ اصفهانی (زادهٔ ۱۱۷۵ هجری قمری در اصفهان- درگذشتهٔ ۱۲۴۴ هجری قمری) ملقب به معتمدالدوله از سیاستمداران، شاعران و هواداران مکتب بازگشت ادبی و از خوشنویسان صاحب نام در خطوط شکسته، نستعلیق و تعلیق سده سیزدهم هجری ایران بودهاست. از او بهعنوان نخستین وزیر امور خارجهٔ ایران نیز نام میبرند. پدربزرگ او عبدالوهاب، حکومت اصفهان را بهعهده داشت و مال و ثروت فراوان برای فرزندان خود بهجا گذاشت. نشاط علاوه بر زبان مادری، زبانهای عربی و ترکی را فراگرفت و در خوشنویسی سرآمد زمان خود شد. وی وزیر فتحعلیشاه قاجار بوده، در شکستهنویسی توانا و قدرتمند بوده و «گنجینهٔ معتمد» از آثار باقیماندهٔ اوست. نسب وی به حکیم سلمان، طبیب مخصوص شاه عباس میرسد. نشاط از دوستان نزدیک عبدالمجید درویش بوده و عبدالمجید در خانه او اقامت داشته است و از شاگردان درویش عبدالمجید محسوب میشود. دیوان اشعار نشاط اصفهانی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
ساقی کامشب نشاط انگیخته است زین باده که در ساغر ما ریخته است غم سوزد و عمر سازد افزون گویی با آب حیات آتش آمیخته است
ای دوست بیا دمی به بالین این خون دو دیده ترم بین گویی که شده مقرنس عنین داماد زمانه راست کابین
تاجان دهم زرشک بمن سر گران شدی با غیر مهربانیت ای شوخ بس نبود آیا کدام دلشده دنبال محمل است امشب که این اثر بفغان جرس نبود دادیم از جفای تو داد فغان بسی اما چه سود جز تو کسی داد رس...
فکر شیرین همه آزار دل خسرو بود ورنه هرگز سر پرسیدن فرهاد نداشت
هر کرا دل با خدای مطلق است ناخدا موج است و دریا زورق است غرقه در دریا همی جوید کنار چون کند آن کو بخود مستغرق است نیست باید شد زخود تا هست شد سلب خود از خود حدیثی مغلق است جان زجان...
حاجت به عرض حاجت و اظهار حال نیست آنجا که جود اوست مجال سؤال نیست از پیشگاه عشق مثالی رسیده است جستم ز عقل چاره به جز امتثال نیست دل داده ایم و سر به کمندت نهاده ایم سر را مجال از ...
پیوند غمت گسستنی نیست صید تو ز قید رستنی نیست پیمانه شکسته ایم و خم نیز این توبه دگر شکستنی نیست گردی که ز راه عقل خیزد بر دامن ما نشستنی نیست عهدی که توان گسستن او را در مذهب عشق ...
بعد از این فارغ ز غوغای جهان می خواهمت شاد باش ای دل کزین پس شادمان می خواهمت ساده لوحی را نگر ای دوست کز تاثیر عشق خود چنانم با تو با خود آنچنان می خواهمت هیچ کامی از تو چون حاصل ...
مثال هستی با نیستی روان و تن است روان حقیقت هستی و نیستی بدن است نه صرف هست هویدا نه صرف نیست پدید نمایش خوش از آمیزش دو مقترن است نه هست نیست شدستی نه نیست هست شود نه حق جهان نه ج...
بدردم ننگرد درمانم این است پریشان خواهدم سامانم این است نه بتوانم برید از وی نه پیوست که هم جان هم بلای جانم این است چه غم زین ره روم یا باز گردم که هم آغاز و هم پایانم این است پنا...
ما هم چو پرده برفکند آفتاب چیست اشکم چو در حساب بیاید سحاب چیست بزم وصال و یار بمن مهربان و باز در حیرتم که در دلم این اضطراب چیست کاری کنید کاین شب هجران بسر رسد اندیشه از درازی ر...
سلسله ای ساخته کاین جعد موست وقت دلی خوش که گرفتار اوست ابرو و مژگانش چو ترکان شوخ تیغکش و تیز زن و فتنه جوست دلبر بزم است و دلاویز رزم سرکش و پرخاشگر و تند خوست عشق منش بر سر مهر ...
روز آسایش و آرایش و دین و دنیاست روز افزایش و فضل و کرم و بذل و عطاست هر طرف میگذری مجلس شکر است و سپاس هر کجا مینگری حلقه ی ذکر است و دعاست هر کجا دل همه خرسندی و وجداست و نشاط هر...
من نه آن غرقه که از بحر برندش به کنار من نه آن تشنه که سیراب کنندش ز فرات تشنه ی تشنگیم عشق چه هجران چه وصال دلخوش از بندگیم لابعطاء وصلات منظری وجهک فی کل صباح و مسا منطقی ذکرک فی...
بگذر ای ناصح فرزانه ز افسانه ما بگذارید به ما این دل دیوانه ما ما به دیوانگی افسانه شهریم ولی عاقلان نیک بخوابند ز افسانه ما ساغری از کف ساقی مگر آریم به دست ورنه مستی ندهد دست ز پ...
بر لاله ژاله می چکد از ابر مشک فام خوش تر ز ژاله باده و بهتر ز لاله جام صبح است و بزم عید و می و مطرب و نبید دولت مدید و بخت سعید و جهان به کام گلزار را طراوت و ایام را نشاط افلاک ...
شاه ما کز لوح و کرسی باج خواست این زمان افسانه معراج خواست جامه هستی خود چون چاک کرد فرش راه از اطلس افلاک کرد مقصد او عشق و هم مقصود عشق رهبر او عشق و هم ره بود عشق نه به جایی یا ...
پایی که بجان هر قدمی نقشی بست زلفی که دلی از آن بهر تارش بست دردا نگذارد که بدان سایم رخ آوخ نپسندد که بدان آرم دست
ای زلف تو گشته همچو چوگان گویی که دلم چو گوست در آن از دست زمانه ام گریزان افتانم و گاه گشته خیزان
در هر دو جهان جز در میخانه ندیدیم جایی که در آنجا نفسی شاد توان بود گر از پی خرسندی اغیار نباشد خرسند از آن شوخ به بیداد توان بود
شبست و دیده ی گردون بخواب و در بر یار یک امشب از توام ای بخت چشم بیداریست
کشتن عاشق مباحستی مباح اقتلولی لیس فی قتلی جناح جرح سیف ام رشیح من قدح قرح سهم ام معلی من قداح لن تنالوالبر حتی تنفقوا زاهدان از روح میخواران زراح انفتاح العین فی صیب السهام انشراح...
هم سبزه سر زد از چمن و هم سمن ز شاخ ساقی بساط باده به بستان ببر ز کاخ فرصت مده زکف که دوا می نمیکند این می درون شیشه و این گل فراز شاخ جز با جمال دلبر و جز با مقال دوست نشتر بدیده ...
حاجتی دارم و حاشا که بگفتار آید حجت است آن که بگفتار پدیدار آید سخن از پایه ی من خواست نه زانجا که تویی من بوصف تو چه گویم که سزاوار آید پاس دل باید نه پاس زبان در بردوست هر چه درد...