شمارهٔ ۱۳۳
ناصح اگر بر آن رخ نیکو نظر کند بندد زبان زپند و سخن مختصر کند مینالم از غم تو و اینهم غم دگر کاین ناله دانم آخرنا گه اثر کند بر من چگونه میگذرد بی تو صبح و شام داند کسی که با تو شب...

سیّدعبدالوهاب نشاطِ اصفهانی (زادهٔ ۱۱۷۵ هجری قمری در اصفهان- درگذشتهٔ ۱۲۴۴ هجری قمری) ملقب به معتمدالدوله از سیاستمداران، شاعران و هواداران مکتب بازگشت ادبی و از خوشنویسان صاحب نام در خطوط شکسته، نستعلیق و تعلیق سده سیزدهم هجری ایران بودهاست. از او بهعنوان نخستین وزیر امور خارجهٔ ایران نیز نام میبرند. پدربزرگ او عبدالوهاب، حکومت اصفهان را بهعهده داشت و مال و ثروت فراوان برای فرزندان خود بهجا گذاشت. نشاط علاوه بر زبان مادری، زبانهای عربی و ترکی را فراگرفت و در خوشنویسی سرآمد زمان خود شد. وی وزیر فتحعلیشاه قاجار بوده، در شکستهنویسی توانا و قدرتمند بوده و «گنجینهٔ معتمد» از آثار باقیماندهٔ اوست. نسب وی به حکیم سلمان، طبیب مخصوص شاه عباس میرسد. نشاط از دوستان نزدیک عبدالمجید درویش بوده و عبدالمجید در خانه او اقامت داشته است و از شاگردان درویش عبدالمجید محسوب میشود. دیوان اشعار نشاط اصفهانی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
ناصح اگر بر آن رخ نیکو نظر کند بندد زبان زپند و سخن مختصر کند مینالم از غم تو و اینهم غم دگر کاین ناله دانم آخرنا گه اثر کند بر من چگونه میگذرد بی تو صبح و شام داند کسی که با تو شب...
شدی از قصه ی ما گر ملول افسانه ای دیگر وگر از ما بتنگ آمد دلت دیوانه ای دیگر بتی در خلوت جان دارم از چشم جهان بینان ندارد ره بسویش غیر دل بیگانه ای دیگر پسندت گر نباشد دل قدم بگذار...
بصید ما نظر افکند شهسوار دگر بشهر ما گذر آورد شهریار دگر اگر تو پای عنایت کشیدی از سرما کشید سرو دگر سر زجویبار دگر وگر تو برگ تلطف ببردی از بر ما نموده تازه گلی رخ زشاخسار دگر بشا...
باز صبح است ای ندیم آن راح ریحانی بیار جشن سلطانی ست می چندانکه بتوانی بیار خاک عود آمیز شد آن آتش بیدود خواه باد روح انگیز شد آن آب روحانی بیار بزم را از طلعت ساقی فروغ طور بخش می...
وقت است که تن جان شود و جان همه دلدار ای خون شده دل خانه بپرداز ز اغیار تا شمع به راهش برم ای سینه برافروز تا گنج نثارش کنم ای دیده فروبار هر یک من و زاهد شده خرسند به کاری تا غیرت...
طفلی پی دیوانه زهر خانه درین شهر یا رب چه کند یک دل دیوانه درین شهر دل را هوس صحبت ما نیست ببینید دیوانه ندارد سر دیوانه درین شهر سودای سر زلف تو گر رهزن دلهاست مشکل که بماند دل فر...
دل از قید دو عالم رسته خوشتر بر آن زلف مسلسل بسته خوشتر بده دل با یکی پس دیده بربند چویار آمد درون در بسته خوشتر از این ره چون بباید باز گشتن بدین چستی مران آهسته خوشتر توانایی تن ...
آب گو بگذر ز سر این خانه را وقت شد ویران کن این ویرانه را صوفیان مستند و زاهد بی خبر از که پرسم من ره میخانه را شعله ی شمع است کاتش زد بجمع خواجه گر سوزد چه غم پروانه را مست آن بزم...
ای مایه روح و راحت جان ای خاک تو به ز آب حیوان ای ساحت دلگشای اشرف ای روضه جانفزای رضوان ای غنچه گلبنت سخن سنج ای سوسن گلشنت زبان دان بادت چه عجب اگر برد دل آبت چه عجب اگر دهد جان ...
ای گرفتار جهان پیچ پیچ هیچ دانی کاین جهان هیچ است هیچ ای تو از بیراه ره نشناخته توسن شهوت به هر سو تاخته راه بیراه است و دزدان آگهند همرهان راه دزدان رهند پشت بر مقصود پویی تا به ک...
یارم که نکویی همه باطلعت اوست زنهار مگو که طالب روی نکوست بر زشتی من عیب مکن نیک ببین شاید که مراد دوست چنین دارد دوست
عمری دوای در دل خویش جستمی غافل از اینکه درد مرا خود طبیب بود آسوده ایم ما زمکافات روزگار کز هر چه خواست خاطر ما بی نصیب بود
از آتش دل و سیلاب دیده پیدا بود که عشق خاک من آخر به باد خواهد آمد
در چشمه خضر شعله طور یا روی تو می نماید از دور بخت من و مقدم تو هیهات این بس که تو را ببینم از دور سلطانی و خانمان درویش شاهینی و آیان عصفور از روز سیاه ما روا نیست گفتن سخنی بر وی...
شکرانه بازوان پر زور رحمی به شکستگان رنجور بیچاره و مستمند و مسکین شاد از ستم و زجور مسرور جان ها به محبت تو مخلوق دل ها به ارادت تو مفطور باطره ی دلفریب طرار با غمزه ی می پرست مخم...
عقل با عشق کی شود دمساز نبرد صرفه سحر از اعجاز تا چه فرمان رسد ز درگه دوست سر نهادم بر آستان نیاز دل زکف رفته جان رسیده بلب چشم بر راه و گوش بر آواز هیچ حاجت بعرض حاجت نیست با خداو...
زلف بر پا فکنده از سر ناز ما گرفتار این شبان دراز نظری داشت با نظر بازان لعبت شوخ و شاهد طناز سپر از دیده بایدش آورد هر که از غمزه گشت تیرانداز منع عاشق توان ز شاهد لیک حذر از شاهد...
ابر بر طرف گلستان گوهر افشان است باز خسرو گل را مگر عزم گلستان است باز باز سنبل میدمد از باغ یا باد بهار از شمیم آن خم گیسو پریشان است باز طره ی سنبل پریشان زلف شاهد بی قرار خواجه ...
چون به عکس آری نظر خورشید تابان است و بس باز چون بر اصل بینی ظل یزدان است و بس سوی عکس ار دسترس نبود عجب نبود که نیست دسترس تن را به جان وین صورت جان است و بس ظل یزدان را چو یزدان ...
نگه مست و چشم هشیارش لب شیرین و تلخ گفتارش دیدم و دل بمهر او دادم تا توانی بگو بیازارش رفت و پوشید چشم از نگهی یا رب از چشم بد نگه دارش در دم آشفتگیست تا چه کند زلف آشفته چشم بیمار...
زین گرفتاری چه می جویی دلا آزاد باش زیستی با غم بسی آخر زمانی شاد باش گر هوای پرفشانی نبودت در سر چه باک گو چمن دام و جهان یکسر همه صیاد باش خواه طاعت خواه عصیان فارغ از کاری ممان ...
در کف عشق نهادیم عنان دل خویش تا کجا افکندش باز و چه آید در پیش خبرت هست که هیچت خبری نیست زخویش آه اگر بگذردت زین سپس ایام چو پیش یک جهان کشته و تیغ تو همان وقف نیام عالمی خسته و ...
دیده ام و شنیده ام عاشقی و ملامتش آفت عشق خوشتر از زاهدی و سلامتش سرو و گل و کنار جو کی برد اندهش ز دل آنکه کناره جو بود دلبر سرو قامتش بیهده همنشین مبر وقت من از سخن که نیست یک نف...
یا رب که چشم بد نرسد آن نگاه را وان طرز بازدیدن بیگاه و گاه را آن خم بخم سلاسل مشکین پرشکن کاندر شکنج هر خمی افکنده ماه را آن آستین فشاندن و آن جامه برزدن آن رسم برشکستن طرف کلاه ر...