شمارهٔ ۱۵
خیر مقدم ای همایون موکب شاه جهان حبذا ای همرکابت فتح و نصرت همعنان فتح اندر فتح از جیشت رکاب اندر رکاب نصر اندر نصر از خیلت عنان اندر عنان پشت اندر پشت در حفظت سپر اندر سپر روی اند...

سیّدعبدالوهاب نشاطِ اصفهانی (زادهٔ ۱۱۷۵ هجری قمری در اصفهان- درگذشتهٔ ۱۲۴۴ هجری قمری) ملقب به معتمدالدوله از سیاستمداران، شاعران و هواداران مکتب بازگشت ادبی و از خوشنویسان صاحب نام در خطوط شکسته، نستعلیق و تعلیق سده سیزدهم هجری ایران بودهاست. از او بهعنوان نخستین وزیر امور خارجهٔ ایران نیز نام میبرند. پدربزرگ او عبدالوهاب، حکومت اصفهان را بهعهده داشت و مال و ثروت فراوان برای فرزندان خود بهجا گذاشت. نشاط علاوه بر زبان مادری، زبانهای عربی و ترکی را فراگرفت و در خوشنویسی سرآمد زمان خود شد. وی وزیر فتحعلیشاه قاجار بوده، در شکستهنویسی توانا و قدرتمند بوده و «گنجینهٔ معتمد» از آثار باقیماندهٔ اوست. نسب وی به حکیم سلمان، طبیب مخصوص شاه عباس میرسد. نشاط از دوستان نزدیک عبدالمجید درویش بوده و عبدالمجید در خانه او اقامت داشته است و از شاگردان درویش عبدالمجید محسوب میشود. دیوان اشعار نشاط اصفهانی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
خیر مقدم ای همایون موکب شاه جهان حبذا ای همرکابت فتح و نصرت همعنان فتح اندر فتح از جیشت رکاب اندر رکاب نصر اندر نصر از خیلت عنان اندر عنان پشت اندر پشت در حفظت سپر اندر سپر روی اند...
ای نمودی از وجودت بود من درد تو سرمایه بهبود من در ز فیض خود به رخ بگشادیم هر چه را لایق بدیدی دادیم از درت چون ساختم ساز سفر کردم از آنجا چو آغاز سفر زاد راه و توشه و سرمایه ام هم...
سر نیست که خم ز بار احسان تو نیست یا گوی صفت در خم چو گان تو نیست جز دست فنا که تا ابد کوته باد دستی نه که امروز بدامان تو نیست
میگفت بقاصد این جواب است مکتوب مرا چو پاره میکرد گویند که بیش از این اثرها آه دل پر شراره میکرد میکرد ولی نه در دل دوست کی آه اثر بخاره میکرد امروز نشاط باز از آن کو میآمد و حامه پ...
خود را مگر باو بفروشم و گرنه من آن نیستم که خواجه خریدار من شود
نتوان داشت نگه باز زچشم سیهش دار از چشم بد خلق خدایا نگهش جای رحم است بر آن بنده مسکین فقیر که برانند و ندانند چه باشد گنهش نگهی جانب ما دلشدگان می نکنی دل چرا امیبری از کس چو ندار...
مردود خلق گشتم و گشتم پسند خویش رستم ز بند غیر و فتادم به بند خویش تا چند درد زهر بکامم زجام غیر زین پس من و مذاق خوش از صاف قند خویش ما را بتلخکامی خود ذوق دیگر است چندین مدار پاس...
شکر نعمت آورم یا عذر ار تقصیر خویش منت از تقدیر تو یا خجلت از تدبیر خویش ترک هر تدبیر شد تدبیر ما در بندگی تا تو دانی و خدایی خود و تقدیر خویش دانه تا پنهان نسازد هستی خود را بخاک ...
یا بیا افتادگان را دست گیر افتاده باش یا نداری دست دل بردن برو دلداده باش خامه ی نقش آفرینت هست لوحی ساده جو ورنه پیش خامه نقاش لوح ساده باش گر بسر سودای غوغای خداوندیت هست خواجه ش...
جوی شهد است لعل سیرابش تشنگی میفزاید از آبش روز ما نذر طره ی سیهش بخت ما وقف چشم پر خوابش دل مسکین و جعد مشکینش جان بی تاب و زلف پرتابش حیف باشد بدین لطایف حسن که نباشد بکام احبابش...
هیچ عاقل به خانه بندد نقش تا ببندد گذار سیلابش از خرابی بن نشاط چه غم در شکن سقف و بر کن ابوابش تا نیاید فرود بام سرای بر نتابد بحجره مهتابش قصه کوتاه کن که به باشد اختصار سخن ز اط...
لبم از آتش دل میزند جوش بگوشم باز میگویند خاموش زیادت رفته باشم من عجب نیست که من از یاد خود گشتم فراموش ندیدم با تو هرگز خویشتن را که هر گه آمدی من رفتم از هوش بیا در دست اگر تیغ ...
اگر چه ناصح ما مشفق است و خیر اندیش به تندرست چه گویم من از جراحت ریش بهیچ حادثه ما را غمین نشاید داشت که از وجود تو شادیم نی زهستی خویش غمش نهفته نشاید بدل که مقدم شاه نهان ز خلق ...
زبان به عرض نیازی مگر گشودم دوش سروش غیب به گوشم نهفته گفت خموش وجود تو همه فقر است و ذات او همه جود نیاز تو همه نطق است وجود او همه گوش اگر به نوش عتاب آیدت به خاک بریز و گر به نی...
افکنده سبزه بر کنف بوستان بساط رفت آنکه دوستان نشکیبند بی نشاط ساقی بجوی ساغری از باده کهن مطرب بگوی تازه ای از گفته نشاط این چند روزه مهلت تن بگذرد که نیست جز افتراق حاصل اضداد از...
به یاد آرید یاران مردن حسرت نصیبی را اگر بینید بر بالین بیماری طبیبی را شوید آسوده تا از غم دهمتان جان به آسانی بیارید ای پرستاران به بالینم طبیبی را ز قتلم بر سر کویت چو اندیشی چه...
یارب این قصری ست از جنت به گلزار آمده یا نه گلزار است خود جنت پدیدار آمده نیلگون دریاچه اش بین گر ندیدی تاکنون آسمانی گاه ثابت گاه سیار آمده نیست این عکس فلک پیدا در آبش کآسمان دید...
گرضمیرم قابل اسرار نیست گر زبانم لایق گفتار نیست تار جانم را ز نقصان رشته اند در وجودم تخم حرمان کشته اند دوری و محرومی و نادانیم از ازل نقش است بر پیشانیم آنکه هر ناقص ز لطفش کامل...
گویند کرا گرفتی از عالم دوست گویم چه که هر چه هست در عالم اوست او هست و جز او نیست بعالم جز نیست او مغز و جهان نیست سراسر جز پوست
از بیم او نگه نکنی سوی من خوش آن کز شرم من نگاه نکردی بسوی غیر بیند بغیر یارو بمن غیر و من ببرم چشمی بروی یارم و چشمی بسوی غیر یارب چه ظلم بود که گلشن تهی نگشت از بانک زاغ و بزم تو...
گفتم که کاش غیر ترا همنشین نبود گفتا که غیر نیز مرادش جز این نبود
آگه از زخمم نگشتی ای شکار افکن دریغ غافل از ضیدم گذشتی از تو آه از من دریغ بی خبر بگذشتی ای برق جهانسوز از برم بود در راهت بامیدی مرا خرمن دریغ در میان دیده بودی نی کنار جویبار باغ...
خدا بر لب ولی دل در هوا غرق خدا را ما نکردیم از هوا فرق ازین تخمی که افشاندیم در دشت نباشد کشت ما جز در خور حرق بریز آبی ز رحمت ورنه ما را در آتش سوخت باید پای تا فرق بما تردامنان ...
بگیر دست دل و سر بر آور از افلاک چه خواهی از تن خاکی که باز گردد خاک بکوش تا مگر این خار گل به بار آرد و گرنه بار نیابد به بزم شه خاشاک به اشک دیده بشوی و به خاک چهره بسای کز آب و ...