شمارهٔ ۱۶۳
بی عشق کس به دوست نیابد ره وصول سبحان من تحیر فی ذاته العقول گر مرد این دری به در آ کاندر این سرای دربان برای منع خروج است نی دخول در پیشگاه عشق مجال محال نیست عاشق نباشد آنکه نشین...

سیّدعبدالوهاب نشاطِ اصفهانی (زادهٔ ۱۱۷۵ هجری قمری در اصفهان- درگذشتهٔ ۱۲۴۴ هجری قمری) ملقب به معتمدالدوله از سیاستمداران، شاعران و هواداران مکتب بازگشت ادبی و از خوشنویسان صاحب نام در خطوط شکسته، نستعلیق و تعلیق سده سیزدهم هجری ایران بودهاست. از او بهعنوان نخستین وزیر امور خارجهٔ ایران نیز نام میبرند. پدربزرگ او عبدالوهاب، حکومت اصفهان را بهعهده داشت و مال و ثروت فراوان برای فرزندان خود بهجا گذاشت. نشاط علاوه بر زبان مادری، زبانهای عربی و ترکی را فراگرفت و در خوشنویسی سرآمد زمان خود شد. وی وزیر فتحعلیشاه قاجار بوده، در شکستهنویسی توانا و قدرتمند بوده و «گنجینهٔ معتمد» از آثار باقیماندهٔ اوست. نسب وی به حکیم سلمان، طبیب مخصوص شاه عباس میرسد. نشاط از دوستان نزدیک عبدالمجید درویش بوده و عبدالمجید در خانه او اقامت داشته است و از شاگردان درویش عبدالمجید محسوب میشود. دیوان اشعار نشاط اصفهانی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
بی عشق کس به دوست نیابد ره وصول سبحان من تحیر فی ذاته العقول گر مرد این دری به در آ کاندر این سرای دربان برای منع خروج است نی دخول در پیشگاه عشق مجال محال نیست عاشق نباشد آنکه نشین...
روشن از طلعت خورشید شود خانه ی گل طلعت اوست که تابد به نهانخانه ی دل بی شک این قوم که من مینگرم بی بصرند ورنه این روی که بیند که نگردد مایل بتگر چین که بت از سنگ بر آرد یا سیم کو ک...
این خیال خودپرستانند غافل کان جمال تا به چشمی درنیاید برنیاید در خیال عقل گوید رب ارنی عشق می گوید که هی کیف اعبد گاه من معبودم و گه ذوالجلال کیف اعبد را شنیدی کوش تا بینی رخش دیده...
عاشقان را عشق بس باشد کفیل حسبنا الله ربنا نعم الوکیل سر بسر اندیشه ها مقهور اوست بر نتابد مور با نیروی پیل رهبر فوج هوس شد خیل عشق جیش شه بگرفت اطراف سبیل هر که آید گو درآ او در د...
دیوانه و مست و باده نوشیم پرورده ی دست می فروشیم هم زیور ساعد جنونیم هم ساعد آستین هوشیم هم در صف زاهدان مسجد سجاده نشین و خرقه پوشیم هم از پی ساقیان محفل پیمانه کش و سبو بدوشیم از...
هوای خود چو نهادم رضای او چو گزیدم جهان و هر چه در او جز بکام خویش ندیدم گمان بام توام بود هر کجا که نشستم سراغ دام توام بود هر طرف که دویدم بطایران دگر هم قفس مرا چه پسندی منم که ...
زشست شهسواری ناوکی تعویذ پر دارم کجا اندیشه از آهنگ صیاد دگر دارم به تیری چون ز پا افکندیم از خاک بردارم که صیاد دگر در راه و زخمی کارگر دارم کشیدم آهی و زخم دگر زد بر سر زخمم به آ...
پیداست سر وحدت از اعیان اماتری العکس فی المرایا والنقش فی القوی شد مختلف بمخرج اگر نه چه شد که هست یک صوت و یک ترانه گهی مدح و گه هجا هستی چو بحر و دل چو یکی کشتی اندار آن از نفس ب...
پیش که آسمان دهد زیب سریر خاوری خسرو شرق پا نهد بر سر تخت گوهری بر اثر مسبحان مرغ سحر نشیدخوان نی ز حجاز و اسفهان یا که به تازی و دری از اثر سرود آن دیده نبسته اختران چشم گشودم و ن...
آفتابی آسمانها زو عیان گوهری بس بحرها در وی نهان رای او مهری ولی برتر ز اوج طبع او بحری ولی خالی زموج چون حضیضش نیست کی اوجش بود تنگ باشد بحر اگر موجش بود موج کمتر بود بحر ار ژرف ب...
عمرم همه جز بکام خاطر بگذشت یک روز مرا چو روز دیگر بگذشت روزی نگذشت بر من از دولت عشق کز روز دگر مرا نکوتر نگذشت
اگرچه مردنم از رشک دشمن آسان شد ولی جداییم از دوست مشکل است هنوز ببست و کشت به سد خواریم فکندو ببست مرا امید ترحم ز قاتل است هنوز
گفتم خلاف وعده مکن ترک وعده گفت گفتم که باش یار یکی یار غیر شد
وقت شد وقت کزین جمع کناری گیریم برد دوست نشینیم و قراری گیریم روزکی چند نظر بر رخ یاری فکنیم شبکی چند سر زلف نگاری گیریم آرزوی سر از آن پا بقدومی طلبیم مقصد دیده از آن در بغباری گی...
عجب نبود بگلشن جا اگر فصل خزان دارم کنون نه رشک بر گلچین نه باک از باغبان دارم ز پی شادی و غم دارد غم و شادی چرا خود را ز غم غمگین نمایم یا ز شادی شادمان دارم حدیث عشق من افسانه شد...
روز کی چند پی زهد و سلامت گیرم ور ملامت کندم عشق از او نپذیرم جام صافی ببر و جامه ی سالوس بیار صدق بگذار که من در گرو تزویرم بر سر کوی بت سلسله گیسو زین پس نتوان داشت دگر باز بسد ز...
سلطان ملک فقرم و عشق است لشکرم ترک دو کون تاجم و کونین کشورم هم غرق بحر نیستیم ساخت عشق و هم در حفظ فلک هستی کونین لنگرم آلایشی بظاهرم ارهست باک نیست زیرا که اصل پاکم و از نسل حیدر...
هر چه جویند ز ما در طلب آن باشیم ما نه نیکیم و نه بد بنده فرمان باشیم گرچه زشتیم ولی در کنف نیکانیم گرچه خاریم ولی خار گلستان باشیم سرسامان منت نیست ولی چتوان کرد قسمت اینست که ما ...
نوید لطف همی میرسد نهفته بگوشم چه مژده ها که همی میدهد زغیب سروشم مجال نطق نمیداد دوش بانگ سروشم گمان انجمن این کز غمی ملول و خموشم چرا خموش نباشم میان جمع که هر سو خیال اوست بچشمم...
جز رنج خمار ابدی نشیه ندیدیم زان باده که از ساغر ایام کشیدیم آمیخته با خون دل و لخت جگر بود هر جرعه که از مشربه دهر چشیدیم انگیخته از چنگ غم و زخم ستم بود هر نغمه که در مصطبه چرخ ش...
بازو مساز رنجه که ما خود فتاده ایم گردن به تیغ و سر به کمندت نهاده ایم جان گر بود سزای تو بر کف گرفته ایم سر گر سزد به پای تو از دست داده ایم آیینه سان دلیست به صیقل سرای عشق ما را...
جان چو میرفت چرا زیست تنم بی تو دارم عجب از زیستنم تا درین شهر چسان افتادم که رهی نیست به سوی وطنم هرگزم رخصت پرواز نبود دل باین شاد که مرغ چمنم بیکی جام میم کس ننواخت من باین خوش ...
من که دارای جهان سخنم بنده ی شاه زمین و زمنم عقل با من سرو کاریش نبود عشق داند که چسان مؤتمنم من بدام تو یکی مرغ اسیر که ندانی ز کدامین چمنم من بشهر تو یکی پیک غریب که نپرسی خبری ا...
شمیم باد بهاری ببین و فیض سحاب ببوی طره ی ساقی بگیر جام شراب بس است جلوه ی این دشمنان دوست نما بیا که برفکنیم از جمال دوست نقاب هزار جرم شمردم بخود چو رفتی دوش شب عتاب تو بر من گذش...