شمارهٔ ۲۰۴
اگر ره است و اگر بیره از قفای تو باشم اگر بدم من اگر نیک از برای تو باشم همین بس است که بر من ز روی لطف ببینی که من نه در خور اندیشه ی لقای تو باشم بکرده های صواب است امید شیخ و بم...

سیّدعبدالوهاب نشاطِ اصفهانی (زادهٔ ۱۱۷۵ هجری قمری در اصفهان- درگذشتهٔ ۱۲۴۴ هجری قمری) ملقب به معتمدالدوله از سیاستمداران، شاعران و هواداران مکتب بازگشت ادبی و از خوشنویسان صاحب نام در خطوط شکسته، نستعلیق و تعلیق سده سیزدهم هجری ایران بودهاست. از او بهعنوان نخستین وزیر امور خارجهٔ ایران نیز نام میبرند. پدربزرگ او عبدالوهاب، حکومت اصفهان را بهعهده داشت و مال و ثروت فراوان برای فرزندان خود بهجا گذاشت. نشاط علاوه بر زبان مادری، زبانهای عربی و ترکی را فراگرفت و در خوشنویسی سرآمد زمان خود شد. وی وزیر فتحعلیشاه قاجار بوده، در شکستهنویسی توانا و قدرتمند بوده و «گنجینهٔ معتمد» از آثار باقیماندهٔ اوست. نسب وی به حکیم سلمان، طبیب مخصوص شاه عباس میرسد. نشاط از دوستان نزدیک عبدالمجید درویش بوده و عبدالمجید در خانه او اقامت داشته است و از شاگردان درویش عبدالمجید محسوب میشود. دیوان اشعار نشاط اصفهانی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
اگر ره است و اگر بیره از قفای تو باشم اگر بدم من اگر نیک از برای تو باشم همین بس است که بر من ز روی لطف ببینی که من نه در خور اندیشه ی لقای تو باشم بکرده های صواب است امید شیخ و بم...
بر آن سرم که به پیمانه دست بگشایم غبار عقل ز رخسار عشق بزدایم گهی بطره ی ساقی کهن بگیسوی چنگ گره ببندم و از کار بسته بگشایم مرا نه دست ستیزی بود نه پای گریز اگر بخشم بر آیی بعجز با...
بی تو میل گل و گلشن نکنم هوس سوری و سوسن نکنم دامن از خون دلم گلگون شد ورنه گل بی تو بدامن نکنم نرسد شام که در خلوت دل شمعی از یاد تو روشن نکنم نشود صبح که در منظر چشم بر سر راه تو...
چه غم ار نه برگ و باری و نه زاد راه دارم منم آن گدا که عزم در پادشاه دارم نظری به رویش امشب نظری به ماه دارم که میان ماه و رویش بسی اشتباه دارم من اگر بدم چه باکم که تویی بدین نکوی...
همین نه بنده ی حکم و مطیع فرمانم چو سایه بر اثر آفتاب تابانم چو او بکوی در آید ببام دارم جای چو او ببام کند جای من در ایوانم اگر بخواند در پیشتر نیارم رفت و گر براند دوری نباشد امک...
هوسی کرده ام امروز که دیوانه شوم دست دل گیرم و از خانه به ویرانه شوم زاهد از مجلس ما گر نرود گو نرود خانه بگذارم و از خانه به میخانه شوم سست شد پایه و هم رخنه در افتاد به سقف پیشتر...
گاه کاخ است نه وقت چمن است نوبت خرمی انجمن است از رخ وقامت و تن شاهد بزم نایب سوری و سرو وسمن است لب شیرین خلف نیشکر است تن سیمین بدل نسترن است سیب و بادام اگر نیست چه باک چشم در چ...
آن امام و پیشوای متقین سیدالسجاد زین العابدین در مدینه بر در کاخی رسید بانگ های و هوی میخواران شنید بانک چنگ و بانک عود و بانک نی بانک ساقی بانک نوشا نوش می بانک مینا بلبله در بلبل...
در وادی عشق اگر طلب باید کرد آسایش و راحت از تعب باید کرد با شادی و خرمی غمین باید بود با غصه و اندوه طرب باید کرد
گرفتم اینکه بدان لب نباشدم سخنی تو خود نپرسی جانم به لب رسید از چه به حیرتم که چرا خواجه ام به هیچ فروخت اگر غلام نمی خواست می خرید از چه
دیدن نگذارند بر وی گل و باشد روزی که خزان آید و بر خاک فشاند
گفتم از میکده یک چند سوی خانه شوم مستی از سر نهم و عاقل و فرزانه شوم حلقه زد بر در دل سلسله طره دوست چه کنم قسمتم اینست که دیوانه شوم خمی از باده به کاشانه نهان ساخته ام گو دو روزی...
زتست پای گریزم ز تست دست ستیزم هم از تو با تو ستیزم هم از تو در تو گریزم بعجز خویش نبردیم هست با تو و نازت وگر نه خشم تو داند که من نه مرد ستیزم پس از نگاه بسویم اشارتی کن از ابرو ...
آمدم تا رسم تو در عاشقی پیدا کنم عشق را فرزانه سازم عقل را شیدا کنم عشق را زیبق بگوش و عقل را نشتر بچشم تا چه زاید این اصم را جفت آن اعما کنم زحمت ساقی که عمرش بادباقی تا بکی رخصتی...
در دست نفس سرکش مقهور و مضطریم یا مطلق الاساری ادعوک یا کریم قلبی که از خزانه ی صنعت بما رسید صراف عدل ار نپذیرد کجا بریم تو خو برو چرا فکنی پرده بر جمال بر ما بپوش پرده که ما زشت ...
تمام عیبم و از عیب خویش بی خبرم که حسن روی تو نگذاشت عیب خود نگرم همین نه بنده ی نا سودمند بی هنرم بدی و زشتی و عیب است پای تا بسرم بدین بدی که منم کس مرا نداند و من از آنچه دانم د...
تا در پناه درگه خاقان اکبریم در آب ماهییم و در آتش سمندریم اکنون که مانده دور از آن خاک آستان بی آب جویباری و بی شعله مجمریم در مجمر مکاره چون مرغ با بزن در حلقه ی مقاصد چون حلقه ب...
دهر خرم از چه از عید کیان عید خرم از چه از شاه جهان نو بهاری دلگشا و جانفزا شهریاری کام بخش و کامران هر کجا ذکرش سماع اندر سماع هر کجا شکرش زبان اندر زبان خاک خوشتر بی ثنایش در دها...
گفتم که فاش می کند از پرده راز من گفتا نگار پرده در فتنه ساز من گفتم گشاد بستگی کارم از کجاست گفت گره گشاست کف کارساز من گفتم به عمر کوته من هیچ امید نیست گفتا امیدهاست به زلف دراز...
گویند جان خواهد ز من این جان و این جانان من آن زلف و آن رخسار او این کفر و این ایمان من دل را سپردم با غمش این جان من وان مقدمش آن جعد و زلف در همش وین کار بی سامان من آن رسم ناگه ...
خرم آنان کافرید از نور خود یزدانشان آفرینش تابشی از طلعت تابانشان باز گردانند مهر از غرب و شق سازند ماه آسمان گوییست گویی در خم چوگانشان چون به حکم آیند و تمکین خاک تنشان خوابگاه چ...
حلقه ای خواهم به گوش ای عشق از زنجیر دوست افسری آنگه به سر از گوهر شمشیر دوست زلف خود پرتاب می سازد که می ترسد مگر برنتابد با دل دیوانه ام زنجیر دوست عقل در گنجینه سر لوحی از تدبیر...
کوکب شه تا ابد پاینده باد موکبش را فتح و نصرت بنده باد گرد جیشش سرمه دیدار فتح خون خصمش غازه رخسار فتح باز رایات ظفر پرچم گشاست باز آیات سعادت رهنماست روز فیروزی و نصر است و ظفر تی...
آنان که زجام عشق مدهوش شدند از خاطر خویشتن فراموش شدند از بهر شنیدن همه تن گوش شدند بستند لب از حدیث و خاموش شدند