بخش ۷۷ - پاسخ دادن شیرین خسرو را
اجازت داد شیرین باز لب را که در گفت آورد شیرین رطب را عقیق از تارک لؤلؤ برانگیخت گهر می بست و مروارید می ریخت نخستین گفت کای شاه جوان بخت به تو آراسته هم تاج و هم تخت به نیروی تو ب
۱۲۱ شعر از نظامی گنجوی
اجازت داد شیرین باز لب را که در گفت آورد شیرین رطب را عقیق از تارک لؤلؤ برانگیخت گهر می بست و مروارید می ریخت نخستین گفت کای شاه جوان بخت به تو آراسته هم تاج و هم تخت به نیروی تو ب
شباهنگام کاهوی ختن گرد ز ناف مشک خود خور را رسن کرد هزار آهوبره لب ها پر از شیر بر این سبزه شدند آرامگه گیر ملک چون آهو ی نافه دریده عتاب یار آهو چشم دیده ز هر سو قطره های برف و با
همان صاحب سخن پیر کهن سال چنین آگاه کرد از صورت حال که چون بی شاه شد شیرین دلتنگ به دل بر می زد از سنگین دلی سنگ ز مژگان خون بی اندازه می ریخت به هر نوحه سرشگی تازه می ریخت چو مرغی
به فرخ فالی و فیروزمندی سخن را دادم از دولت بلندی طراز آفرین بستم قلم را زدم بر نام شاهنشه رقم را سر و سر خیل شاهان شاه آفاق چو ابرو با سری هم جفت و هم طاق ملک اعظم اتابک داور دور