بخش ۵ - در مدح شروانشاه اخستان بن منوچهر - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۵ - در مدح شروانشاه اخستان بن منوچهر
نظامی گنجویسر خیل سپاه تاجدار ان
سر جمله جمله شهریار ان
خاقان جهان ملک معظم
مطلق ملک الملوک عالم
دارنده تخت پادشاهی
دارای سپیدی و سیاهی
صاحب جهت جلال و تمکین
یعنی که جلال دولت و دین
تاج ملکان ابوالمظفر
زیبنده ملک هفت کشور
شروان شه آفتاب سایه
کیخسرو کیقباد پایه
شاه سخن اخستان که نامش
مهری است که مهر شد غلامش
سلطان به ترک چتر گفته
پیدا نه خلیفه نهفته
بهرام نژاد و مشتری چهر
نطفه اش که رسیده گاه بر گاه
در ملک جهان که باد تا دیر
یک دیده چهار دست و نه پشت
مانده است چو حلقه سر به چنبر
شایسته بزم و رزم از آن است
مریخ به تیغ و زهره با جام
چون بنگری آن دو لعل خون خوار
زخمی است که چشم زخم ازو دور
بر هر که فتاد سوخت در حال
لطف از دم صبح جان فشان تر
زخم از شب هجر جان ستان تر
که آتش زبر است و آب زیر است
وان بدر که نام او منیر است
در غاشیه داری اش حقیر است
چون صبح به مهر بی نظیر است
چون مهر به کینه شیرگیر است
بربست به نام خود به شش حرف
صد رستمش ارچه در رکاب است
چندان که به روزی او کند خرج
زان جام که جم به خود نبخشید
آن فیض که ریزد او به یک جوش
زر با دل او که بس فراخ است
گویی نه زر است سنگلاخ است
شاه اوست کز او خزینه ریزد
با پشه ای آن چنان کند جود
که افزون کندش ز پیل محمود
کاو چون بود از شکوه بر تخت
چون بدر که سر برآرد از کوه
هر چشم که بیند آنچنان نور
روزیم کن آنچه در خیال است