بخش ۳۵ - رسیدن نامهٔ لیلی به مجنون
نظامی گنجویروزی و چه روز عالم افروز
روشن همه چشمی از چنان روز
صبحش ز بهشت بردمیده
بادش نفس مسیح دیده
آن بخت که کار ازو شود راست
آن روز به دست راست برخاست
دولت ز عتاب سیر گشته
بخت آمده گرچه دیر گشته
مجنون مشقت آزموده
دل کاشته و جگر دروده
آن روز نشسته بود بر کوه
گردش دد و دام گشته انبوه
از پره دشت سوی آن سنگ
گردی برخاست توتیا رنگ
وز برقع آن چنان غباری
رخساره نموده شهسواری
شخصی و چه شخص پاره ای نور
پیش آمد و شد پیاده از دور
مجنون چو شناخت کاو حریف است
کای نجم یمانی این چه سیر است
من کی و تو کی بگو که خیر است
زان گونه که کس نگفته با تو
شیرین سخنی که چون سخن گفت
چشمش چو دو نرگس پر از خواب
ابروی به طاق او به هم جفت
القصه چه گویم آن چنان چست
گفتم چه کسی و گریه ت از چیست
او گرچه نشانه گاه درد است
آخر نه چو من زن است مرد است
زین زاغ و زغن چو کبک بگریز
زن گیر که خود به خون دلیر است
کان یار که بی من است چون است
سفره اش به کدام خانقاه است
ما را خبری بده در این راه
چون من ز وی این سخن شنیدم
آن نقش که بودم از تو معلوم
زین گونه فتاده کار در کار
خواندم دو سه بیت پیش آن ماه
زانسان که برآمد از دلش آه
لرزید به جای و سر فرو برد
دور از تو چنانکه گفتم او مرد
بگریست به های های و فریاد
کرد از پدرت به نوحه در یاد
می گفت و بر آن دریغ می خورد
این گفت و از آن حظیره برخاست
من نیز شدم به راه خود راست
وان نامه چنان که بود بگشاد
بوسید و سبک به دست او داد
مجنون چو سخای نامه را دید
جز نامه هر آنچه بود بدرید
او رفته ز دست و نامه در دست
داد از دل خود شکیب را ساز
جان داد و به جانور جهان داد
زین بیش خزینه چون توان داد
وافروخت به هر دو این جهان را
کاین نامه که هست چون پرندی
ای خون تو داده کوه را رنگ
ای از تو فتاده در جهان شور
من با تو تو با که عشق بازی
چون بخت تو در فراقم از تو
جفت توام ار چه طاقم از تو
وان جفت نهاده گرچه جفت است
سر با سر من شبی نخفته است
من سوده ولی درم نسوده است
گنج گهرم که در به مهر است
چون غنچه باغ سر به مهر است
چون با تو به هم نمی توان زیست
زینسان که منم گناه من چیست
مویی ز تو پیش من جهانی است
من ماه و تو آفتابی از نور
چشمی به تو می گشایم از دور
دانی که خطاست بر تو خواندن
کردم به تپانچه روی را خرد
در دیده چو گل کشیده ام میل
جامه زده چون بنفشه در نیل
هر شرط که باید آن همه هست
گر زین که تن از تو هست مهجور
جانم ز تو نیست یک زمان دور
هم چاره شکیب شد در این راه
آن بین که ز دانه دانه خیزد
آن نخل که دارد این زمان خار
وآن غنچه که در خسک نهفته است
من کس نیم آخر این بست نیست
فریاد ز بی کسی نه رای است
چون ابر مشو به گریه در غرق
مجنون چو بخواند نامه دوست
افتاد برون چو غنچه از پوست
چون شد به قرار خود تنومند
گه دستش بوسه داد و گه پای
گفتا که نه کاغذ و نه خامه
زان گونه که برد نامه را داد
لیلی چو به نامه در نظر کرد
بخش ۳۵ - رسیدن نامهٔ لیلی به مجنون - نظامی گنجوی | ناهید