بخش ۴۰ - خواندن لیلی مجنون را - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۴۰ - خواندن لیلی مجنون را
نظامی گنجویلیلی نه که لعبت حصاری
دز بانوی قلعه عماری
گشت از دم یار چون دم مار
یعنی به هزار غم گرفتار
دلتنگ چو دستگاه یارش
در بسته تر از حساب کارش
در حلقه رشته گره مند
زندانی بند گشته بی بند
شویش همه روزه داشتی پاس
پیرامن در شکستی الماس
تا نگریزد شبی چو مستان
در رخنه دیر بت پرستان
با او ز خوشی و مهربانی
کردی همه روزه جانفشانی
لیلی ز سر گرفته چهری
دیدی سوی او به سرد مهری
روزی که نواله بی مگس بود
شب زنگی و حجره بی عسس بود
مشغول به یار و فارغ از شوی
دور از ره دشمنان به فرسنگ
بر یاد که می کند زبان تیز
پیر از سر مهر گفت کای ماه
آن یوسف بی تو مانده در چاه
از نیک و بد خودش خبر نیست
جز بر ره لیلی اش گذر نیست
لیلی چو شد آگه از چنین حال
شد سرو بنش ز ناله چون نال
کز من شده روز او بدین روز
از درد نیم به یک زمان فرد
فرق است میان ما در این درد
کاین را بستان و باز پس گرد
چندانکه نظر کنم در آن نور
خواند دو سه بیت تازه پیشم
پیر آن در سفته بر کمر بست
شد کوه به کوه تیز چون باد
گاهی به خراب و گه به آباد
روزی دو سه جستش اندر آن بوم
خازن شده چون خزینه را بند
مجنون چو ز دور دید در پیر
گفت ای به تو ملک عشق برپای
در دوستی تو تا به جان است
دیری است که روی تو ندیده است
نز لفظ تو نکته ای شنیده است
نخلستانی است خوب و خوش رنگ
پوشید در او به عهد و سوگند
پی بر پی او نهاد و بشتافت
پیر آمد و زان چه کرد بنیاد
همچون پریان پرید از آن کوی
زآنسوتر یار خود به ده گام
زین بیش غرض بر او حرام است
او خواند بیت و من کنم گوش