بخش ۳ - معراج پیغمبر اکرم
نظامی گنجویچون نگنجید در جهان تاجش
تخت بر عرش بست معراجش
سر بلندی ش را ز پایه پست
جبرییل آمده براق به دست
گفت بر باد نه پی خاکی
تا زمینی ت گردد افلاکی
پاس شب را ز خیل خانه خاص
تویی امشب یتاق دار خلاص
سرعت برق این براق تو را ست
برنشین که امشب این یتاق تو راست
چونکه تیر یتاقت آوردم
به جنیبت براقت آوردم
مهد بر چرخ ران که ماه تویی
بر کواکب دوان که شاه تویی
شش جهت را ز هفت بیخ برآر
نه فلک را به چار میخ برآر
بگذران از سماک چرخ سمند
قدسیان را درآر سر به کمند
عطر سایان شب به کار تواند
سبز پوشان در انتظار تواند
خیز تا در تو یک نظاره کنند
هم کف و هم ترنج پاره کنند
آسمان را به زیر پایه خویش
طره نو کن ز جعد سایه خویش
درکش ایوان قدس را به کمند
شبرو ان را شکوفه ده چو چراغ
تازه رو باش چون شکوفه باغ
شب شب توست و وقت وقت دعاست
یافت خواهی هرآنچه خواهی خواست
تازه تر کن فرشتگان را فرش
عرش را دیده برفروز به نور
تاج بستان که تاج ور تو شدی
بر سر آی از همه که سر تو شدی
گوش کرد این پیام گوش نواز
این ز دیو آن ز دیو مردم دور
واین امین خرد به قول و دلیل
آن رساند آنچه بود شرط پیام
وین شنید آنچه بود سر کلام
گردن از طوق آن کمند نتافت
طوق زر جز چنین نشاید یافت
تازی ش زیر و تازیانه به دست
می پرید آنچنان کزان تک و تاب
شب لگد خورد و مه لگام کشید
وهم دیدی که چون گذارد گام
برق چون تیغ بر کشد ز نیام
با چنین پی فراخیش همه تنگ
در نبشت این صحیفه را اوراق
بر عطارد ز نقره کار ی دست
تاج کیوان چو بوسه زد قدمش
هم براقش ز پویه باز افتاد
گشت از آن تخت نیز رخت گرای
رفرف و سدره هردو ماند به جای
همرهان را به نیمه ره بگذاشت
قطره بر قطره زان محیط گذشت
قطر بر قطر هر چه بود نوشت
چون درآمد به ساق عرش فراز
دید معبود خویش را به درست
دیده از هر چه دیده بود بشست
کز چپ و راست می شنید سلام
زیر و بالا و پیش و پس چپ و راست
یک جهت گشت و شش جهت برخاست
زین جهت بی جهت شد آن پرگار
جهت از دیده چون نهان باشد
همه حق بود و کس نبود آنجا
بخش ۳ - معراج پیغمبر اکرم - نظامی گنجوی | ناهید