بخش ۴ - سبب نظم کتاب - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۴ - سبب نظم کتاب
نظامی گنجویچون اشارت رسید پنهانی
از سرا پرده سلیمانی
پر گرفتم چو مرغ بال گشای
تا کنم بر در سلیمان جای
در اشارت چنان نمود برید
که هلالی برآور از شب عید
آن چنان کز حجاب تاریکی
کس نبیند در او ز باریکی
تا کند صید سحرسازی تو
جاودان را خیال بازی تو
پلپلی چند را بر آتش ریز
غلغلی در فکن به آتش تیز
مومی افسرده را در این گرمی
نرم گردان ز بهر دل نرمی
مهد بیرون جهان ازین ره تنگ
پای کوبی بس است بر خر لنگ
عطسه ای ده ز کلک نافه گشا ی
پرده بر بند و چابکی بنمای
چون برید از من این غرض درخواست
جستم از نامه های نغز نورد
آنچه دل را گشاده داند کرد
در یکی نامه اختیار آن بود
چابک اندیشه ای رسیده نخست
مانده زان لعل ریزه لختی گرد
هر یکی زان قراضه چیزی کرد
من از آن خرده چو گهر سنجی
تا بزرگان چو نقد کار کنند
وانچ دیدم که راست بود و درست
جهد کردم که در چنین ترکیب
زان سخن ها که تازی ست و دری
چون از آن جمله در سواد قلم
گشت سر جمله ام گزیده به هم
نه که خود زیرکان بر او خندند
دیر این نامه را چو زند مجوس
جلوه زان داده ام به هفت عروس
کس برین رشته گرچه راست نرفت
رشته یکتا ست ترسم از خطر ش
خاصه ز اندازه برده ام گهر ش
تا به آبی رسی که شاید خورد
من که زان آب در کنم چو صدف
ارزم آخر به مشتی آب و علف
کار بر طالع است و من هیچم
طالع و طالعی به هم در ساخت
من چه می گویم این چه گفت من است
که آبم از ابر و درم از عدن است
که ابر آنچ از هوا نثار کند
این سخن را که جاه می خواهم
هرچه او را عیار یا عدد ی ست
که این فسون را که چینی آموز است
جامه نو کن که فصل نوروز است
زو طلب کن مرا که فخر من اوست
من کی ام بازمانده لختی پوست
خالی از انگبین و از زنبور
تا سلیمان ز نقش خاتم خویش
مهر من بر چه صورت آرد پیش
روی اگر سرخ و گر سیاه بود
بر من آن شد که در سخن سنجی
زان نمط ها که رفت پیش از ما
مانده گشتند و عاقبت خفتند
گرچه ز الفاظ خود به تقصیر یم
پوست بی مغز دیده ایم چو خواب
مغز بی پوست داده ایم چو آب
بر نسنجیدم از جواهر و گنج