بخش ۵ - دعای پادشاه سعید علاء الدین کرپ ارسلان - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۵ - دعای پادشاه سعید علاء الدین کرپ ارسلان
نظامی گنجویای دل از این خیال سازی چند
به خیالی خیال بازی چند
از سر این خیال درگذرم
دور به ز این خیال ها نظرم
آنچه مقصود شد در این پرگار
چار فصل است به ز فصل بهار
اولین فصل آفرین خدای
که آفرینش به فضل اوست به پای
وآن دگر فصل خطبه نبوی
کاین کهن سکه زو گرفت نوی
فصل دیگر دعای شاه جهان
کان دعا در برآورد ز دهان
فصل آخر نصیحت آموزی
پادشه را به فتح و فیروزی
پادشاهی که ملک هفت اقلیم
دخل دولت بدو کند تسلیم
حجت مملکت به قول و به قهر
به ز آلپ ارسلان به تاج و سریر
مهدی یی که آفتاب این مهد است
هم بزرگ است و هم بزرگی بخش
هم به تن شیر و هم به نام هژبر
اوست آن عالمی که از کف خویش
فتح بر خاک پای او زده فرق
فتنه در آب تیغ او شده غرق
اسب دشمن به سر شود نه به سم
حربه را چون به حرب تیز کند
شه چو دریا ست بی دروغ و دریغ
جزر و مدش به تازیانه و تیغ
شاه را بین که در مصاف و شکار
کرده بر شیر شرزه گور فراخ
نوک تیرش به هر کجا که بتافت
گه جگر دوخت گاه موی شکافت
خرس بازی در آوریده به شیر
دست و پایی به یک دو شاخ افکند
شه چو از گرگ دست و پا برده
شیر با او به دست و پا مرده
تیرش از دست گرگ و پای پلنگ
بر گراز ی که تیغ راند تیز
چون به چرم کمان درآرد زور
کند ار پای در نهد به مصاف
سنگ را چون عقیق زهره شکاف
آن نماید به تیغ زهر اندود
که آسمان از زمین برآرد دود
اوست در بزم و رزم یافته نام
جان ده و جان ستان به تیغ و به جام
مشک در جیب و لعل در دامان
گشته از مشک و لعل او همه جای
مملکت عقد بند و غالیه سای
زان بزرگی که در سگالش اوست
روی ما سرخ و روی خصم سیاه
کوه را سنگ داد و کان را لعل
داد جرعش به کوه و دریا قوت
پاس دار دو حکم در دو سرای
همه روزش خجسته باد به فال
این جهان جوی و آن ولایت گیر
این فریدون صفت به دانش و رای
و آن به کیخسرو ی رکیب گشای
نقش این بر طراز افسر و گاه
دایم این را ز نصرت است کلید
وان ز فتح فلک شده ست پدید
نصرت این را به تربیت کاری
این ز نصرت زده سه پایه بخت
دور ملکش بدین دو قطب جلال
روزش از روز و شب ز شب به باد
این چو آبای چرخ باد به جود
ز آن گل و گلستان مبادا دور
زنده دار جهان به تاج و به تخت
شب به پاس تو هندو ی ست سیاه
بسته بر گرد خود جلاجل ماه
شام دیلم گله که چاکر توست
در همه سفره که آسمان دارد
کمتر اجری خور تو را به قیاس
قوت هفت اختر است جرعه کاس
بر میان تو کمترین کمری ست
مه که از چرخ تخت زر کرده ست
با سریر تو سر به سر کرده ست
با تو چون چشم شور خاکی شد
پادشاهان که در جهان هستند
هر یک ابری به دست بر بستند
جز یک ابر تو که ابر نیسانی ست
خوان نهند آنگهی که خون بخورند
نان دهند آنگهی که جان ببرند
تو بر آن کس که سایه اندازی
آنکه عیب از هنر نداند باز
و آفرین نامه ای به هر طرف است
رونقی کز تو دید دولت و دین
هفت خوان بود با دوازده رخ
هفت خوان و دوازده رخ توست
همه عالم تن است و ایران دل
زان ولایت که مهتران دارند
دل تویی وین مثل حکایت توست
مملکت را ز علم و عدل تو نور
ز آهنی گر سکندر آینه ساخت
خضر اگر سوی آب حیوان تاخت
هر ولایت که چون تو شه دارد
زان سعادت که در سرت دانند
پنجمین شان تویی به عمر دراز
و آن ملک را که بد ملکشه نام
بود دین پرور ی چو خواجه نظام
تو کز ایشان به افسری داری
می زنند از خزینه بخشی لاف
که آورد میوه ای چو باغ بهشت
جز تو کز داد و دانشت حرمی ست
کیست کاو را به جای خود کرمی ست
من که الحق شناختم به قیاس
که اهل فرهنگ را تو داری پاس
مقبل آن کس که دخل دانه او
که ابد الدهر تا بود بر جای
باشد از نام او صحیفه گشای
چونکه پختم به دور هفت هزار
دیگ پختی چنین به هفت افزار
نوشش از بهر جان فروز ی توست
نوش بادت بخور که روزی توست
وانگهی بر تو جانفشان کردم
ای فلک ها به خویشی تو بلند
هم فلک زاد و هم فلک پیوند
بر فلک چون پرم که من زمی ام
کی رسم در فرشته که آدمی ام
چیست کان نیست در خزینه شاه
به جز این نقد نو رسیده ز راه
تا شود پایگاهش از تو بلند
کشته کوه که ابر ساقی اوست
ورنه بینی که نقش بس خرد ست
باد ازین گونه گل بسی برده ست
عمر بادت که داد و دین داری
هرچه نیک اوفتد ز دولت توست
عهد آن چیز باد بر تو درست
وآنچه دور افتد از عنایت تو
دوستت دوست کام و دشمن کور
دشمنانت چنان که با دل تنگ
سنگ بر سر زنند و سر بر سنگ
دور و مهجور باد در همه حال