بخش ۶ - ستایش سخن و حکمت و اندرز
نظامی گنجویآنچه او هم نو است و هم کهن است
سخن است و در این سخن سخن است
زآفرینش نزاد مادر کن
هیچ فرزند خوب تر ز سخن
تا نگویی سخنور ان مردند
سر به آب سخن فرو بردند
چون بری نام هر که را خواهی
سر برآرد ز آب چون ماهی
سخنی کاو چو روح بی عیب است
خازن گنج خانه غیب است
قصه نا شنیده او داند
نامه نا نبشته او خواند
بنگر از هرچه آفرید خدای
تا ازو جز سخن چه ماند به جای
یادگار ی کز آدمی زاد است
سخن است آن دگر همه باد است
تا به عقلی و تا به حیوانی
باز دانی که در وجود آن چیست
که ابدالدهر می تواند زیست
هر که خود را چنانکه بود شناخت
تا ابد سر به زندگی افراخت
فانی آن شد که نقش خویش نخواند
هرکه این نقش خواند باقی ماند
چون تو خود را شناختی به درست
و آن کسان کز وجود بی خبر ند
زین در آیند و ز ان دگر گذرند
هست خشنود هر کس از دل خویش
کس نگوید که دوغ من ترش است
مایه چون کم بود چنین باشد
مرد با مایه را گر آگاه است
شحنه باید که دزد در راه است
خواجه چین که نافه بار کند
گوی برد از پرندگان به شتاب
ز آفت ایمن نی اند نامور ان
به دو پای اوفتد همی در دام
هرکجا چون زمین شکم خواری ست
از زمین خورد او شکم واری ست
با همه خورد و برد ازین انبار
جو به جو هرچه زو ستانی باز
یک به یک هم بدو رسانی باز
دوستی هست و دوستدار ی هست
وان فرشته که آدمی لقب است
کار کن زانکه به بود به سرشت
کار و دوزخ ز کاهلی و بهشت
با تو گر نیک نیست بد باشد
به از آن کز غم تو شاد بود
ور خوری جمله را به خوان بنشان
که چو خر دیده بر علف دارد
چون گل آن به که خوی خوش داری
خواب خوش دید هرکه او خوش خفت
هم برآن خو ست وقت جان دادن
وانکه زاده بود به خوش خو یی
مردنش هست هم به خوش رو یی
چون تو صد را ز بهر نانی کشت
گو گلاب از گل و گل از خار ست
نوش در مهره مهره در مار ست
که اژدها آدمی خورد به درست
به کز این رهزنان کناره کنی
بر خود این چار بند پاره کنی
در چنین دور که اهل دین پستند
یوسفان گرگ و زاهدان مستند
نتوان برد جان مگر به دو چیز
این چنین بند بر نهند به پای
شرط فرمانبر ی به جای آریم
لاله را بین که باد رخت ربود
گنج بر سر مشو چو ابر سفید
پای بر گنج باش چون خورشید
از زمین بوس تو به زر گردد
تو به زر چشم روشنی و به دست
زر دو حرف است هردو بی پیوند
کرده گیرت به هم به بانگی چند
چون نهی رنج و بیم را سبب ست
آنکه خود را ز رنج و بیم کشی
به که دل زان خزانه برداری
تا نگردی چو دیو خانه خراب
خاک و بادی که با تو مختلف ست
خاک بی الف و باد بی الف ست
آری آن را که در شکم دهل ست
به که دندان کنی ز خوردن پر
شانه کو را هزار دندان است
دست در ریش هر کسی زآن است
تا رسیدن به نوش دارو ی دهر
صد جگر پاره شد به هر سویی
تا یکی گرده ران ز گردن رست
آن یکی پا نهاده بر سر گنج
وین ز بهر یکی قراضه به رنج
مژده باشد به عمر دیر نورد
دیر زی به که دیر یابد کام
لعل که او دیر زاد دیر بقا ست
سر برون آر ازین سفالین خم
از سر این شاخ هفت بیخ بزن
مرده چون سنگ و بوریا مگذر
کیست کاو در میان نهد خوانی
عقل داند که من چه می گویم
زین اشارت که شد چه می جویم
گله ز آنکس که هست هست مرا
ترکی ام را در این حبش نخرند
لاجرم دو غ با ی خوش نخورند
روزگارم به حصر می می خورد
یخ گواهی دهد بر این تسلیم
در سخن بین که نقره کار آمد
که آهنی را به نقره بفروشد
وای بر زرگر ی که وقت شمار
زرش از نقره کم بود به عیار
از جهان این جنایتم سخت است
کز هنر نیست دولت از بخت است
وآنکه او پنبه از کتان نشناخت
زر به صندوق و خز به خروار ش
چون چنین است کار گوهر و سیم
چند تیمار ازین خرابه کشیم
چون من این قصه چند کس گفتند
راه رو را بسیچ ره شرط است
تیز راندن ز بیمگه شرط است
یک ره از دیده ها فرامش باش
تا بدانی که هر چه می دانی
زآنچه داری چه داشتی به درست
که اولین روز با خود آوردی
در جهان هرکجا که خواهی رو
که افسر ت را فرو کشند از تخت
من که چون گل سلاح ریخته ام
ره در این بیم گاه تا مردن
این چنین می توان به سر بردن
گو فلک را هرآنچه خواهی کن
چون که هنگام خوابش آمد خفت
بخش ۶ - ستایش سخن و حکمت و اندرز - نظامی گنجوی | ناهید