بخش ۷ - در نصیحت فرزند خویش محمد - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۷ - در نصیحت فرزند خویش محمد
نظامی گنجویای پسر هان و هان تو را گفتم
که تو بیدار شو که من خفتم
چون گل باغ سرمد ی داری
مهر نام محمد ی داری
چون محمد شدی ز مسعود ی
بانگ برزن به کوس محمود ی
سکه بر نقش نیک نامی بند
کز بلندی رسی به چرخ بلند
تا من آنجا که شهربند شوم
از بلندی ات سربلند شوم
صحبتی جوی کز نکونامی
در تو آرد نکو سرانجامی
همنشینی که نافه بو ی بود
خوب تر زانکه یافه گو ی بود
عیب یک هم نشست باشد و بس
که افکند نام زشت بر صد کس
از در افتادن شکار ی خام
در چنین ره مخسب چون پیر ان
گرد کن دامن از زبون گیر ان
رقص مرکب مبین که رهوار ست
راه بین تا چگونه دشوار ست
گر بر این ره پری چو باز سپید
دیده بر راه دار چون خورشید
خاصه کاین راه راه نخچیر است
آسمان با کمان و با تیر است
راه سنگ است و سنگ مغناطیس
بار چندان بر این ستور آویز
که نماند بر این گریوه تیز
چون رسد تنگی یی ز دور دو رنگ
راه بر دل فراخ دار نه تنگ
بس گره کاو کلید پنهانی ست
بس درشتی که در وی آسانی ست
ای بسا خواب کاو بود دلگیر
و اصل آن دل خوشی ست در تعبیر
گرچه پیکان غم جگر دوز است
درع صبر از برای این روز است
دل ز دیگر علاقه بی غم دار
عهده بر من کز این و آن رستی
وآنکه بد گوهر است ازو بگریز
اصل بد با تو چون شود معطی
کژدم از راه آنکه بدگهر ست
ماندنش عیب و کشتنش هنر ست
در برآرد ز آب و لعل از سنگ
وای بسا کور دل که از تعلیم
گشت قاضی القضات هفت اقلیم
جز به تعلیم علم نیست حلال
سگ به دانش چو راست رشته شود
جان با عقل و عقل با جان ست
جان چراغ است و عقل روغن او
عقل جان است و جان ما تن او
کان دو داری در این شکی نبود
تا از ین دو به آن یکی نرسی
کان یکی یافتی دو را کم زن
از سه بگذر که محملی نه قوی ست
از دو هم در گذر که آن ثنوی ست
دو رها کن سه را یکی گردان
زین دو چون کم شدی فسانه مگوی
چون یکی یافتی بهانه مجو ی
ره کنون رو که پای آن داری
در ره دین چو نی کمر بربند
من که سرسبزی ام نماند چو بید
لاله زرد و بنفشه گشت سپید
گرچه طبعم ز سایه بر خطر است
کاو بره نیست پیش و گرگ از پس
که نشد پیش دوست و پس دشمن
روی خود در که آورم به سلام
گرچه برنا یی از میان برخاست
تا تن سال خورده پیر تر است
یا همه کس خود این بلا دارد
بکن آسان که بر تو آسان است
من که قانع شدم به دانه خویش
سرور م چون صدف به خانه خویش
شیر از آن پایه بزرگی یافت
که سر از طوق سرپرستی تافت
نانی از خوان خود دهی به کسان
به که حلوا خوری ز خوان خسان
کان نو کن ز رنج خویش مرنج