بخش ۹ - صفت سنمار و ساختن قصر خَوَرْنَق - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۹ - صفت سنمار و ساختن قصر خَوَرْنَق
نظامی گنجویرفت منذر به اتفاق پدر
بر چنین جستجوی بست کمر
جست جایی فراخ و ساز بلند
ایمن از گرمی و گداز و گزند
کآن چنان دز در آن دیار نبود
و آن چه بد جز همان به کار نبود
اوستادان کار می جستند
جای آن کارگاه می شستند
هر که بر شغل آن غرض برخاست
آن نمودار ازو نیامد راست
تا به نعمان خبر رسید درست
کآن چنان پیشه ور که در خور توست
هست نام آوری ز کشور روم
زیرکی کاو ز سنگ سازد موم
چابکی چرب دست و شیرین کار
سام دستی و نام او سنمار
کرده چندین بنا به مصر و به شام
گر چه بناست وین سخن فاش است
هست بیرون ازین به رای و قیاس
هم رصد بند و هم طلسم گشا ی
ساز این شغل ازو توانی یافت
کاین چنین کسوت او تواند بافت
چون که نعمان بدین طلبکار ی
کس فرستاد و خواند ز آن بومش
چون که سمنار سوی نعمان رفت
آن چه مقصود بود از او درخواست
وانگهی کرد کار او را راست
ساختند آن چنان که می بایست
تا هم آخر به دست زرین چنگ
کرد سیمین رواقی از گل و سنگ
نه فلک را به گرد او پرواز
مانده را دیدنش مقابل خواب
دیده را در عصابه بستی حور
در شبان روز ی از شتاب و درنگ
چون عروسان برآمدی به سه رنگ
چون هوا بستی ازرقی بر دوش
چون زدی ابر کله بر خورشید
چون که سمنار از آن عمل پرداخت
خوب تر زآن که خواستند بساخت
خور به رونق شد از خورنق او
که به یک نیمه زآن نداشت امید
وز گرانمایه های گوهر و مشک
گفت اگر زآن چه وعده دادم شاه
پیش از این شغل بودمی آگاه
بیشتر بردمی در این جا رنج
تا به من شاه بیش دادی گنج
گفت نعمان چو بیش یابی چیز
به از این ساختن توانی نیز
گفت اگر بایدت به وقت بسیچ
آن کنم کاین برش نباشد هیچ
این سه رنگ است آن بود صد رنگ
آن ز یاقوت باشد این از سنگ
این به یک گنبدی نماید چهر
آن بود هفت گنبد ی چو سپهر
روی نعمان ازین سخن بفروخت
ایمن آن شد که دید از دورش
و آتش او گلی است گوهر بار
در برابر گل است و در بر خار
در نپیچد در آن کز او دورست
وآن که پیچد در او به صد یاری
بیخ و بارش کند به صد خوار ی
گفت اگر مانمش به زور و به زر
تا برند از دز افکنندش زود
کارگر بین که خاک خونخوار ش
آتش انگیخت خود به دود افتاد
دیر بر بام رفت و زود افتاد
بی خبر بود از اوفتادن خویش
تخت پایه چنان توان بر برد
از بلندی به مه رساند کمند
خاک جادو ی مطلقش می خواند