بخش ۱۲ - کشتن بهرام اژدها را و گنج یافتن - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۱۲ - کشتن بهرام اژدها را و گنج یافتن
نظامی گنجویروزی از روضه بهشتی خویش
کرد بر می روانه کشتی خویش
باده ای چند خورد سردستی
سوی صحرا شد از سرمستی
به شکارافکنی گشاد کمند
از پی گور کند گوری چند
از بسی گور کاو به زور گرفت
همه دشت استخوان گور گرفت
آخرالامر مادیان گوری
آمد افکند در جهان شوری
پیکری چون خیال روحانی
تازه رویی گشاده پیشانی
پشت مالیده ای چو شوشه زر
شکم اندوده ای به شیر و شکر
خط مشکین کشیده سر تا دم
خال بر خال از سرین تا سم
درکشیده به جای زناری
ساق چون تیر غازیان به قیاس
سینه ای فارغ از گریوه دوش
مانده زین کوهه را میان دو راه
یافت آنچ از سواد یابد سیم
پهلو از پیه و گردن از خون پر
این به رنج از عقیق و آن از در
رگ آن خون بر او دوال انداز
گور بهرام دید و جست به زور
گوری الحق دونده بود و جوان
گور گیر از پسش چو شیر دوان
گور می رفت و شیر در دنبال
شاه از آن گور بر نتافت ستور
چون توان تافتن عنان از گور
گور از پیش و گورخان از پس
گور و بهرام گور و دیگر کس
تا به غاری رسید دور از دشت
که آورد سر برون ز دود آهنگ
چون درختی در او نه بار و نه برگ
شه چو بر رهگذر بلا را دید
دست بر ران نهاد و پای فشرد
در تعجب که این چه نخجیر است
و ایدر آوردنم چه تدبیر است
خواند شه را که دادگر داند
گفت اگر گویم اژدهاست نه گور
من و انصاف گور و دادن داد
باک جان نیست هرچه بادا باد
کآمد از شست شاه تیر دو شاخ
هردو چشمه در آن دو چشم نشست
چونکه میدان بر اژدها شد تنگ
شه درآمد به اژدها چو نهنگ
چون بر اندام گور پنجه شیر
در سر افتاد چون ستون درخت
شه نترسید از آن شکنج و شکوه
بی گمان شد که گور کین اندیش
خواندش از بهر کینه خواهی خویش
که اژدها کشت و اژدهاش نکشت
آمد از دور و در خزید به غار
شد در آن غار تنگنای به زور
چون قدر مایه شد به سختی و رنج
یافت گنجی و برفروخت چو گنج
گورخان را چو گور در خم کرد
رفت از آن گورخانه پی گم کرد
شه چو بر قفل گنج یافت کلید
و اژدها را ز گنج خانه برید
گنج بیرون برند و بار کنند
شه که با خود حساب گور کند
گنج پرداز شد به نوش و به ناز
ده شتر بار از آن به حضرت شاه
صرف کرد آن همه به بی خوفی
وین چنین چند گنج خانه گشاد
به عزیزی ستد به خواری داد