بخش ۱۷ - پاسخ دادن بهرام ایرانیان را - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۱۷ - پاسخ دادن بهرام ایرانیان را
نظامی گنجویچونکه خواننده خواند نامه تمام
جوش آتش برآمد از بهرام
باز خود را به صد توانایی
داد چون زیرکان شکیبایی
با چنان گرمی یی نکرد شتاب
بعد از اندیشه باز داد جواب
که آنچه در نامه کاتبان راندند
گوش کردم چو نامه بر خواندند
گرچه کاتب نبوده چابک دست
پند گوینده را عیار ی هست
آنچه بر گفته شد ز رای بلند
می پسندم که هست جای پسند
من که در پیش من چه خاک و چه سیم
سر فرو ناورم به هفت اقلیم
لیک ملکی که ماندم از پدران
عیب باشد که هست با دگران
هست بسیار فرق در رگ و پوست
از خدا دوست تا خدایی دوست
که آن اگر سنگ بود من گهر م
که خداتان از او رهایی داد
گر بدی کرد چون به نیکی خفت
هرکه او در سرشت بد گهر است
عذر خواهم از آنچ رفت گناه
پیش از این گر چو غافلان خفتم
به که با خواب دیده نستیزد
خواب من گرچه بود خوابی سخت
با شما آن کنم که باید کرد
وز شما آن خورم که شاید خورد
زن و فرزند و ملک و مال همه
بر من ایمن تر از شبان و رمه
بلکه نانش به نان برافزایم
چون شه این گفت و رای ها شد راست
پیرتر موبد از میان برخاست
سر تو زیبی که سروری همه را
سر شبان هم تو شایی این رمه را
تاج با ماست لیک بر سر توست
زند گشتاسبی به جز تو که خواند
زنده دار کیان به جز تو که ماند
می رود نسبت تو شاه به شاه
ملک با تو به اختیاری نیست
در جهان جز تو تاجداری نیست
موبدان گر نوند و گر کهنند
همه از یک زبان در این سخنند
لیک ما بندگان در این بندیم
با نشیننده ای که دارد تخت
دست عهدی شده ست ما را سخت
که آرد آن عهد را ز عهده برون
عاقل آن به که بی وفا نبود
این مخالف که تخت گیر شماست
طفل من شد اگرچه پیر شماست
تاجش از سر چنان به زیر آرم
تاج و تخت آلت ست و شاهی نه
هرکه شد تاجدار و تخت نشین
هر دو دایم نماند تا اکنون
هرکه را مایه بود سر بفراخت
از پی خویش تاج و تختی ساخت
من که بر تاج و تخت ره دانم
وآنگه از عنکبوت خواهد بار
این چنین صد چراغ را چه محل
خر که با بالغان زبون گردد
چون به طفلان رسد حرون گردد
خانه من به دست خانه بر ان
خورد من یا دل است یا جگر است
تیغ و دشنه به از جگر خوردن
دشنه بر ناف و تیغ بر گردن
جای من کی رسد به روبه پیر
جز به کی زاده کی دهند خراج
شاه ماییم و دیگران رهی اند
ما پریم آن دگر کسان تهی اند
می که پیر مغان ز دست نهاد
آن کنم من که وفق رای شماست
بهره آن را بود که هست دلیر
شیر دار آورد به میدان گاه
تاج شاهان ز سر به زیر نهند
هرکه تاج از دو شیر بستاند
چون سخن گفته شد به رفق و به راز
نامه را مهر خود نهاد بر او
شرح و بسطی تمام داد بر او
شه پرستان که مهر شه دیدند
که ملک گوهر و ملک نام است
تند شیری ست آن نبرده سوار
که اژدها را کند به تیر شکار
چون شود تند شیر پنجه گشای
سرور ان را برد به پای ستور
به که گرمی در او نیاموزیم
به چنین شرط نیست او محتاج
لیکن این شیر حجتی است بزرگ
که آگهی مان دهد ز روبه و گرگ
نامه خواندند و حال بنمودند
گفت ازان تاج و تخت بیزار م
به که زنده شوم ز تخت به زیر
تا شوم کشته در میان دو شیر
وارث مملکت به تیغ و به جام
صاحب افسر جوان به است که پیر
چون به فرمان ما شدی بر تخت
هم به فرمان ما رها کن رخت
تا چه شب بازی آورد شب داج
شرط او را به جای خویش آریم
ور شود کشته نیز تاج تراست
ختم قصه بر این شد آخر کار
که آنچه شرط است نگذرد ز قرار