بخش ۲۶ - نشستن بهرام روز شنبه در گنبد سیاه و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم اول - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۲۶ - نشستن بهرام روز شنبه در گنبد سیاه و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم اول
نظامی گنجویچونکه بهرام شد نشاط پرست
دیده در نقش هفت پیکر بست
روز شنبه ز دیر شماسی
خیمه زد در سواد عباسی
سوی گنبد سرای غالیه فام
پیش بانوی هند شد به سلام
تا شب آنجا نشاط و بازی کرد
عود سازی و عطرسازی کرد
چون برافشاند شب به سنت شاه
بر حریر سپید مشک سیاه
شاه ازان نوبهار کشمیری
خواست بویی چو باد شبگیری
تا ز درج گهر گشاید قند
گویدش مادگانه لفظی چند
زان فسانه که لب پر آب کند
مست را آرزوی خواب کند
گفت از اول که پنج نوبت شاه
تا جهان ممکن است جانش باد
هرچه خواهد که آورد در چنگ
گفت و از شرم در زمین می دید
آنچه زان کس نگفت و کس نشنید
که شنیدم به خردی از خویشان
خرده کاران و چابک اندیشان
بازجستند کز چه ترس و چه بیم
به که ما را به قصه یار شوی
گفت که احوال این سیاه حریر
گویم ار زان که باورم دارید
چون گل باغ بود مهمان دوست
خنده می زد چو سرخ گل در پوست
که ز ثری روی در ثریا داشت
چون به ترتیب خوان نهادندش
هم ز غربت هم از ولایت خویش
آن مسافر هر آن شگفت که دید
شاه را قصه کرد و شاه شنید
چون بر این قصه برگذشت بسی
در سیاهی چو آب حیوان زیست
کس نگفتش که این سیاهی چیست
گله می کرد از اختران سپهر
که آسمان بین چه ترکتازی کرد
با چو من خسروی چه بازی کرد
بر سر سیمت این سواد چراست
بر زمین یارییی که را باشد
که آسمان را به تیشه بتراشد
هم تو دانی و هم توانی گفت
لعل را سفت و نافه را بشکافت
گفت چون من در این جهانداری
کفش و دستار و جامه هرسه سیاه
گفتم ای من نخوانده نامه تو
گفت بگذار از این سخن بگذر
گفت باید که داری ام معذور
که آرزویی ست این ز گفتن دور
مگر آن کاین سیاه دارد و بس
با وی از هیچ لابه در نگرفت
هرکه زان شهر باده نوش کند
آنچه در سر نبشت آن سلب است
گرچه ناخوانده قصه ای عجب است
گر به خون گردنم بخواهی سفت
این سخن گفت و رخت بر خر بست
چون بر آن داستان غنود سرم
بیش از آن کرده بود فرزین بند
که بر آن قلعه بر شوم به کمند
دادم اندیشه را به صبر فریب
این خبر کس چنانکه بود نگفت
بردم از جامه و جواهر و گنج
آنچه ز اندیشه باز دارد رنج
بر نهادم ز جامه تخت به تخت
کس خبر وا نداد ازآن احوال
کردمش صید خویش موی به موی
گه به دیبا و گه به دیبا روی
کامد از بار آن خزانه به رنج
برد روزی مرا به خانه خویش
کرد برگی ز رسم و عادت بیش
اولم خوان نهاد و خورد آورد
چون ز هرگونه خوردها خوردیم
میزبان چون ز کار خوان پرداخت
بیش از اندازه پیشکش ها ساخت
وانچه من دادمش به هم پیوست
پیشم آورد و عذر خواه نشست
گفت چندین نورد گوهر و گنج
من که قانع شدم به اندک سود
این همه دادنم ز بهر چه بود
هم در این کفه کم عیار بود
گفتم ای خواجه این غلامی چیست
پخته تر پیشم آی خامی چیست
این محقر چه وزن دارد و سنگ
بیش از آن دادمش که بود نخست
گفت من خود ز وام دار ی تو
تا رجوع افتدت به داده خویش
زان نهادم که این چنین گنجی
حاجتی گر به بنده هست بیار
ور نه اینها که داده ای بر دار
چون قوی دل شدم به یاری او
کز چه معنی بدین طرف راندم
تا بدانم که هر که زین شهر ند
ساعتی ماند چون رمیده دلان
دیده بر هم نهاده چون خجلان
گفت پرسیدی آنچه نیست صواب
شب چو عنبر فشاند بر کافور
گفت وقت است کانچه می خواهی
این سخن گفت و شد ز خانه برون
چون پری هردو در نقاب شدیم
بسته کرده رسن در آن پرگار
جلوه ای کن بر آسمان و زمین
تا بدانی که هرکه خاموش ست
از چه معنی چنین سیه پوش ست
آنچه پوشیده شد ز نیک و بدت
شمع وار م رسن به گردن چست
چون اسیری ز بخت خود مهجور
من شدم بر خره به گردن خرد
چون رسید آن سبد به میل بلند
کار ساز م شد و مرا بگذاشت
کردم افغان بسی و سود نداشت
زیر و بالا چو در جهان دیدم
زان سیاست که جان رسید به ناف
دیده در کار ماند زهره شکاف
زهره آن که را که بیند زیر
دیده بر هم نهادم از سر بیم
کرده خود را به عاجزی تسلیم
چون بر آمد بر این زمانی چند
از بزرگی که بود سر تا پای
میل گفتی در اوفتاده ز جای
پر و بالی چو شاخه های درخت
هر پری را که گرد می انگیخت
او شده بر سرین من در خواب
من در او مانده چون غریق در آب
ور کنم صبر جای پر خطر است
کافتم زیر و محنتم زبر است
کاین چنین خرد کرد پنجه من
به که در پای مرغ پیچم دست
زین خطر گه بدین توانم رست
چونکه هنگام بانگ مرغ رسید
مرغ و هر وحشی یی که بود رمید
و آن قوی پای را گرفتم پای
مرغ پا گرد کرد و بال گشاد
خاکی یی را بر اوج برد چو باد
من سفر ساز و او مسافر سوز
چون به گرمی رسید تابش مهر
بر زمین سبزه ای به رنگ حریر
لخلخه کرده از گلاب و عبیر
باز کردم نظر به عادت خویش
دیدم آن جایگاه را پس و پیش
روضه ای دیدم آسمان زمی اش
زلف سنبل به حلقه های کمند
بیشه کوه سرو و شاخ و خدنگ
صندل و عود هر سویی بر پای
باد ازو عود سوز و صندل سای
خوانده مینوش چرخ مینو فام
گرد بر گشتم از نشیب و فراز
دیدم آن روضه های دیده نواز
چون شب آرایشی دگرگون ساخت
راه چون رفته گشت و نم زده شد
همه راه از بتان چو بت کده شد
کز من آرام و صابری شد دور
دست و ساعد پر از علاقه زر
خالی از دود و گاز و پروانه
فرش و تختی چو فرش و تخت بهشت
چون زمانی بر این گذشت نه دیر
گفتی آمد مه از سپهر به زیر
که آسمان ناپدید گشت از نور
گرد بر گرد او چو حور و پری
هر شکر پاره شمعی اندر دست
چون عروسان نشست بر سر تخت
عالم آسوده یکسر از چپ و راست
چون نشست او قیامتی برخاست
پس به یک لحظه چون نشست به جای
برقع از رخ گشود و موزه ز پای
شاهی آمد برون ز طارم خویش
لشگر روم و زنگش از پس و پیش
رومی و زنگی ش چو صبح دو رنگ
همه سروی ز خاک و او از نور
گفت با محرمی که دربر داشت
می نماید که شخصی اینجا هست
خیز و بر گرد گرد این پرگار
هرکه پیش آیدت به پیش من آر
آن پری زاده در زمان برخاست
چون پری می پرید از چپ و راست
چون مرا دید ماند از آن بشگفت
گفت برخیز جای جای تو نیست
پیش چون من حریف مهمان دوست
جای مهمان ز مغز به که ز پوست
بر سریر آی و پیش من بنشین
گفتم ای بانوی فریشته خو ی
با چو من بنده این حدیث مگوی
مرد آن تخت جز سلیمان نیست
با فسون خوانده ای فسانه مگیر
همه جای آن تست و حکم تراست
لیک با من نشست باید و خاست
چون به جز بندگی ندیدم رای
چون نشستم بر آن سریر بلند
با من آن مه به خوش زبانی ها
خوان و خوردی ز شرح دادن بیش
خوان ز پیروزه کاسه از یاقوت
دیده را زو نصیب و جان را قوت
چون فراغت رسیدمان از خورد
رقص میدان گشاد و دایره بست
پر در آمد به پای و پویه به دست
و ایستادند همچو شمع به پای
من به نیروی عشق و عذر شراب
چونکه دیدم به مهر خود رایش
عشق می باختم به بوس و به می
نام ها را به هم بود خویشی
ترکتاز است نامت این عجب است
نقل و می نوش عاشقانه کنیم
چون می تلخ و نقل شیرین هست
نقل بر خوان نهیم و می بر دست
هان که دولت به کار سازی تست
خنده می داد دل که وقت خوش ست
بوسه بستان که یار ناز کش ست
چونکه بر گنج بوسه بارم داد
یار در دست و رفته کار از دست
ماه را بانگ خون به گوش آمد
گفت امشب به بوسه قانع باش
بیش از این رنگ آسمان متراش
دوست آن به که بی وفا نبود
تا بود در تو ساکنی بر جای
زلف کش گاز گیر و بوسه ربای
زین کنیزان که هر یکی ماهی ست
این سخن گفت و چون ازین پرداخت
پیش خواند و به من سپرد به ناز
گفت برخیز و هرچه خواهی ساز
من در آن ماه روی مانده شگفت
او همی رفت و من به دنبالش
چون در آن قصر تنگ بار شدیم
خواب گاهی ز پرنیان و پرند
هردو برها به بر در آوردیم
نازک و نرم و گرم و سرخ و سپید
گاه روز او چو بخت من برخاست
ساز گرمابه کرد یک یک راست
که ز گهر سرخ بود و از زر زرد
همه رفتند و کس نماند به جای
من بر آن سبزه مانده چون گل زرد
خفتم از وقت صبح تا گه شام
بخت بیدار و خواجه خفته به کام
آهوی شب چو گشت نافه گشا ی
آمد آن ابر و باد چون شب دوش
این درافشان و آن عبیرفروش
باد می رفت و ابر می افشاند
این سمن کاشت و آن بنفشه نشاند
چون شد آن مرغزار عنبر بوی
شور و آشوبی از جهان برخاست
آمدند آن جماعت از چپ و راست
هم به ترتیب و ساز روز دگر
خوان نهادند و خوردها بر سر
هر ابایی که در خورد به بساط
ساختند آنچنان که باید ساخت
چونکه هرکس از آن خورش پرداخت
کرد شکلی به غمزه با یاران
تابم از دل در اوفتاد به مغز
گفت هان وقت بی قراری نیست
گر قناعت کنی به شکر و قند
گاز می گیر و بوسه در می بند
کابم از سر گذشت و خار از پای
شب به آخر رسید و صبح دمید
گر کشی جانم از تو نیست دریغ
این همه سر کشیدن از پی چیست
تشنه ای را که او گلوده تست
قطره ای را به تشنگی مگداز
تشنه ای را به قطره ای بنواز
نه خر افتاده شد نه خیک درید
چشمه ای را به قطره ای مفروش
کاین همه نیش دارد آن همه نوش
بوسه میگیر و زلف و می انداز
من ازین پایه چون به زیر آیم
هم به دست آیم ارچه دیر آیم
ماهی از حوضه ار به شست آری
چون گران دیدمش در آن بازی
باز تب کرده را در آمد تاب
رغبتم تازه شد به بوس و شراب
کرد از آن لعبتان یکی را ساز
یاری الحق چنانکه دل خواهد
خوشدل آن شد که باشدش یاری
رفتم آن شب چنانکه عادت بود
روز چون جامه کرد گازر شوی
دور گشت از بساط زینت و زیب
در تمنا که چون شب آید باز
می خورم با بتان چین و طراز
چندگاه این چنین برود و به می
روز بودم به باغ و شب به بهشت
خاک مشگین و خانه زرین خشت
چون در آن نعمتم نبود سپاس
شب جهان بر ستاره کرد سیاه
ابر و بادی که آمدی زان پیش
تازه کردند تازه رویی خویش
در بر افکنده زلف مشک فشان
شمعها پیش و پس به عادت خویش
پس رها کن که شمع باشد پیش
با هزاران هزار زینت و ناز
پرده داران به کار بنشستند
چون مرا دید مهربان برخاست
کرد بر دست راست جایم راست
بیش از اندازه خوردهای غریب
چون ز خوان ریزه خورده شد روزی
من دگرباره گشته واله و مست
زلف او چون رسن گرفته به دست
یا چو صرعی که ماه نو بیند
لرز لرزان چو دزد گنج پرست
چون چنان دید ماه زیبا چهر
دست بر دست من نهاد به مهر
بوسه زد دستم آن ستیره حور
کان به مهر است چون توان نتوان
صبر کن که آن توست خرما بن
باده می خور که خود کباب رسد
صبح رویت دمیده چون گل باغ
گویی آنگه که لب بدوز و مخور
چون درآمد رخت به جلوه گری
از زمینی تو من هم از زمی ام
گر تو هستی پری من آدمی ام
لب به دندان گزیدنم تا چند
چاره ای کن که غم رسیده کسم
تا یک امشب به کام دل برسم
بس که جانم به لب رسیده ز درد
گویی انده مخور که یار توام
کار خود کن که من به کار توام
کار ازین صعب تر که بار افتاد
وارهان وارهان که کار افتاد
ترسم این پیر گرگ روبه باز
گفت چونین کنم تو دست بدار
ناز تو گر به جان بود بکشم
پیشکش کردن این چنین خوانی
از من این کار در وجود آید
بستان هرچه از منت کام است
جز یکی آرزو که آن خام است
گر چنین کرده ای شبت بیش است
این چنین شب هزار در پیش است
چون شدی گرم دل ز باده خام
ساقی یی بخشمت چو ماه تمام
چند کوشیدم از سکونت و شرم
بختم از دور گفت کای نادان
صدهزار آدمی در این غم مرد
من که پایم فروشده ست به گنج
دست چون دارم ارچه بینم رنج
یا بر این تخت شمع من بفروز
یا چو تختم به چارمیخ بدوز
یا بر این نطع رقص کن برخیز
یا دگر نطع خواه و خونم ریز
و آرزو یی چنین به جان نخرد
سوز تو زنده داردم چو چراغ
زنده با سوز و مرده هست به داغ
این نه کامست کز تو می جویم
خوابی از بهر خویش می گویم
مغز من خفته شد درین چه شکیست
خفته و مرده بلکه هردو یکیست
این چنین خواب ها کجا دیدی
تیز شو هان که خون کند تیزی
وانگه از جوش خون و آتش مغز
ز آرزو یی چنانکه بود نداشت
لابه ها کرد و هیچ سود نداشت
مهل می خواست من نکردم گوش
خورد سوگند کاین خزینه توراست
امشب امید و کام دل فردا ست
آخر امشب شبی ست سالی نیست
او همی گفت و من چو دشنه تیز
خواهشی کو ز بهر خود می کرد
خارشم را یکی به صد می کرد
چونکه دید او ستیزه کاری من
گفت یک لحظه دیده را در بند
چون گشادم بر آنچه داری رای
در برم گیر و دیده را بگشای
هیچکس گرد من نه از زن و مرد
مانده چون سایه ای ز تابش نور
من درین وسوسه که زیر ستون
آمد آن یار و زان رواق بلند
آنکه از من کناره کرد و گریخت
در کنارم گرفت و عذر انگیخت
رفتی و دیدی آنچه بود نهفت
این چنین قصه با که شاید گفت
در سر افکندم آن پرند سیاه
هم در آن شب بسیچ کردم راه
بر خود افکنده از سیاهی رنگ
کز چنان پخته آرزوی به کام
این حکایت به پیش من برگفت
چتر سلطان از آن کنند سیاه
هیچ رنگی به از سیاهی نیست
داس ماهی چو پشت ماهی نیست
چون که بانوی هند با بهرام
باز پرداخت این فسانه تمام
شه بر آن گفته آفرین ها گفت