بخش ۳۰ - نشستن بهرام روز چهارشنبه در گنبد پیروزه رنگ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم پنجم - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۳۰ - نشستن بهرام روز چهارشنبه در گنبد پیروزه رنگ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم پنجم
نظامی گنجویچارشنبه که از شکوفه مهر
گشت پیروزه گون سواد سپهر
شاه را شد ز عالم افروزی
جامه پیروزه گون ز پیروزی
شد به پیروزه گنبد از سر ناز
روز کوتاه بود و قصه دراز
زلف شب چون نقاب مشکین بست
شه ز نقابی نقیبان رست
خواست تا بانوی فسانه سرای
آرد آیین بانوانه به جای
گوید از راه عشقبازی او
داستانی به دلنوازی او
غنچه گل گشاد سرو بلند
بست بر برگ گل شمامه قند
گفت کای چرخ بنده فرمانت
و اختر فرخ آفرین خوانت
از زمین بوسی تو گشته عزیز
چون ز فرمان شاه نیست گزیر
بود مردی به مصر ماهان نام
گشته هریک به روی او شادان
هریک از بهر آن خجسته چراغ
کرده مهمانی یی به خانه و باغ
روزی آزاده ای بزرگ نه خرد
آمد او را به باغ مهمان برد
گاه می گاه میوه می خوردند
عیش خوش بودشان در آن بستان
باده در دست و نغمه در دستان
هم در آن باغ دل گرو کردند
مغز ماهان چو گرم شد ز شراب
تا رسید از چمن به نخلستان
چون که بشناختش همال ش بود
نه رفیق و نه چاکر و نه غلام
گفت که امشب رسیدم از ره دور
سودی آورده ام برون ز قیاس
زان چنان سود هست جای سپاس
چون رسیدم به شهر بی گه بود
شهر در بسته خانه بی ره بود
هم در آن کاروانسرا ی برون
بردم آن بار مهر کرده درون
چون شنیدم که خواجه مهمان ست
نیز ممکن بود که در شب داج
نیمه سودی نهان کنیم از باج
چون کسی شان ندید هیچ نگفت
هردو در پویه گشته باد خرام
تا ز شب رفت یک دو پاس تمام
او به دنبال می دوید چو گرد
راه چون از حساب خانه گذشت
گفت ماهان ز ما به فرضه نیل
او که در رهبری مرا یار ست
همچنان می شدند در تک و تاب
پس رو آهسته پیشرو به شتاب
گرچه پس رو ز پیش رو می ماند
پیش رو باز مانده را می خواند
کم نکردند هردو ز آن پرواز
تا بدان گه که مرغ کرد آواز
چون پر افشاند مرغ صبح گهی
مانده و مست بود بر جا خفت
اشک چون شمع نیم سوز فشاند
خفته تا وقت نیم روز بماند
باغ گل جست و گل به باغ ندید
مار هر غار از اژدها یی بیش
پویه می کرد و زور پایش نه
تا نزد شاه شب سه پایه خویش
بود ترسان دلش ز سایه خویش
او در آن دیو خانه رفته ز هوش
مرد کاو را بدید بر ره خویش
ماند زن را به جای و آمد پیش
بانگ بر زد برو که هان چه کسی
با که داری چو باد هم نفسی
این بر و بوم جای دیوان ست
شیر از آشوب شان غریو ان ست
گفت لله و فی الله ای سره مرد
آن کن از مردمی که شاید کرد
که من اینجا به خود نیفتادم
زان بهشتم بدین خراب افکند
گم شد از من چو روز گشت بلند
با من آن یار فارغ از یاری
مردمی کن تو از برای خدا ی
راه گم کرده را به من بنمای
به یکی موی رستی از یک موی
چون تو صد آدمی ز ره برده ست
من و این زن رفیق و یار توایم
پی ز پی بر مگیر گام از گام
رفت ماهان میان آن دو دلیل
راه را می نوشت میل به میل
چون دهل بر کشید بانگ خروس
آن دو زندان گه بی کلید شدند
باز ماهان در اوفتاد ز پای
چون فروماندگان بماند به جای
گشت ماهان در آن گریوه تنگ
طاقتش رفت از آنکه خورد نبود
اندک اندک به جای نان می خورد
باز ماندن ز راه روی نداشت
ره نه و رهرو ی فرو نگذاشت
تا شب آن روز رفت کوه به کوه
آمد از جان و از جهان به ستوه
چون درآمد به نزد ماهان تنگ
پیکر ی دید در خزیده به سنگ
چه کسی و چه جای تست اینجای
تخمی افشاند چون کشاورز ان
وآنچه دانست از آشکار و نهفت
چون سوار آن فسانه زو بشنید
در عجب ماند و پشت دست گزید
که شدی ایمن از هلاک دو هول
نر و ماده دو غول چاره گر ند
که آدمی را ز راه خود ببرند
در مغاک افکنند و خون ریزند
ماده هیلا و نام نر غیلا ست
وز همه نیک و بد زبان درکش
بر پی ام بادپا ی را می ران
در دل خود خدای را می خوان
عاجز و یاوه گشت زآن در غار
آنچنان بر پیش فرس می راند
که ازو باد باز پس می ماند
ساده دشتی چگونه چون کف دست
بانگ از آن سو که سوی ما بخرام
نعره زین سو که نوش بادت جام
همه صحرا به جای سبزه و گل
غول در غول بود و غل در غل
کوه و صحرا ز دیو گشته ستوه
بلکه چون دیو چه سیاه و دراز
تا بدانجا رسید کز چپ و راست
های و هویی بر آسمان برخاست
مغز را در سر آوریده به جوش
لحظه تا لحظه بیشتر می بود
چون برین ساعتی گذشت ز دور
گاو و پیلی نموده در یکجای
آتش از حلق شان زبانه زنان
زان جلاجل که در دم آوردند
هم بدان زخمه کان سیاهان داشت
رقص کرد آن فرس که ماهان داشت
کرد ماهان در اسب خویش نظر
خویشتن را بر اژدها یی دید
وین عجب تر که هفت بودش سر
فلکی کاو به گرد ما کمر ست
چه عجب که اژدها ی هفت سر ست
کرده بر گردنش دو پای به کش
هر زمانی بازی یی نمود دگر
سو به سو می فکند و می بردش
گه برانگیختش چو گوی از جای
تا به هنگام صبح و بانگ خروس
صبح چون زد دم از دهانه شیر
حالی از گردنش فکند به زیر
رفت و رفت از جهان نفیر و خروش
چون ز دیو اوفتاد دیو سوار
رفت چون دیو دیدگان از کار
ماند بی خود در آن ره افتاده
چون کسی خسته بلکه جان داده
نه ز خود بود و نز جهان خبر ش
چون ز گرمی گرفت مغز ش جوش
چشم مالید و از زمین برخاست
ساعتی نیک دید در چپ و راست
سرخ چون خون و گرم چون دوزخ
آن بیابان علم به خون افراخت
ریگ از آن ریخت نطع از آن انداخت
چون تنومند شد به طاقت و هوش
راه برداشت می دوید چو دود
آنچنان شد که تیر در پرتاب
باز ماند از تکش به گاه شتاب
چون درآمد به شب سیاهی شام
خورد از آن آب و خویشتن را شست
تا به بیغوله ای رسید فراز
شد در آن چاه خانه یوسف وار
چون رسن پایش اوفتاده ز کار
چون به پایان چاهخانه رسید
بی خطر شد از آن حجاب نهفت
بر زمین سر نهاد و لختی خفت
چون در آمد ز خواب نوشین باز
گرد آن روشنایی از چپ و راست
رخنه ای دید داده چرخ بلند
چون شد آگه که آن فواره نور
تابد از ماه و ماه از آنجا دور
تنگی اش را به چاره کرد فراخ
تا چنان شد که فرق تا گردن
سر برون کرد و باغ و گلشن دید
رخنه کاوید تا به جهد و فسون
خویشتن را ز رخنه کرد برون
دید باغی نه باغ بلکه بهشت
به ز باغ ارم به طبع و سرشت
جان ازو تازه او چو جان تازه
به چه گویی بر آگنیده به مشک
پسته با خنده تر از لب خشک
کرده یاقوت سرخ و زرد فراخ
رطبش را سه بوسه برده به گاز
دیده در حکم خود سپید و سیاه
شاخ نارنج و برگ تازه ترنج
نخل بندی نشانده بر هر گنج
بوستان چون مشعبد از نیرنگ
میوه بر میوه سیب و سنجد و نار
چونکه ماهان چنان بهشتی یافت
دل ز دوزخ سرای دوشین تافت
او در آن میوه ها عجب مانده
خورده برخی و برخی افشانده
ناگه از گوشه نعره ای برخاست
که بگیرید دزد را چپ و راست
پیری آمد ز خشم و کینه به جوش
گفت کای دیو میوه دزد که یی
شب به باغ آمده ز بهر چه یی
چند سال ست تا در این باغم
چون به ماهان بر این حدیث شمرد
مرد مسکین به دست و پای بمرد
تا چه دیدی ترا چه آمد پیش
چه ستم دیده ای ز بی خردان
چه بدی کرده اند با تو بدان
وز بلاها که آمد او را پیش
تا بدان چاه و آن خجسته چراغ
که ز تاریکی ش رساند به باغ
که ایمنی یافتی ز رنج و هراس
ز آن فرومایه گوهر ان رستی
چونکه ماهان ز رفق و یاری او
چه زمین است وز کدامین بوم
که آفرینش نداشت گوش به من
این کشید آن فکند و آنم زد
تیرگی را ز روشنی است کلید
می زدم گام و می بریدم راه
این به لاحول و آن به بسم الله
آن بیابان که گرد این طرف ست
دیو لاخی مهول و بی علف ست
دیو مردم شدند و مردم خوار
راست خوانی کنند و کج بازند
دست گیرند و در چه اندازند
دیو را عادت این چنین باشد
وین چنین دیو در جهان چندند
که ابله ند و بر ابلهان خندند
گاه زهر ی در انگبین جوشند
معجز از سحر از آن پدید آمد
ساده دل شد در اصل و گوهر تو
کاین خیال اوفتاد در سر تو
اینچنین بازی یی کریه و کلان
گر دلت بودی آن زمان بر جای
چون از آن غول خانه جان بردی
و ایزدت زان جهان به ما داده ست
این گرانمایه باغ مینو رنگ
که به خون دل آمده ست به چنگ
ملک من شد در آن خلافی نیست
در گلی نیست که اعترافی نیست
زر به خرمن گهر به خروار ست
این همه هست و نیست فرزندم
در تو دل بسته ام به فرزندی
گر بدین شادی ای غلام تو من
کنم این جمله را به نام تو من
گفت ماهان چه جای این سخن است
خار بن کی سزای سرو بن است
شاد بادی که کردی ام شادان
ای به تو خان و مانم آبادان
عهد و میثاق کرد و پیمان بست
بردش از دست چپ به جانب راست
همه دیوار و صحن او ز رخام
از بسی شاخ سرو و بید و خدنگ
که آسمان بوسه داد بر کمرش
رسته صندل بنی بلند و فراخ
تخت بسته به تخته های درست
نرم و خوشبو چو برگ های درخت
ور نیاز آیدت به آب و طعام
سفره آویخته است و کوزه فرود
من روم تا کنم ز بهر تو ساز
خانه ای خوش کنم ز بهر تو باز
هیچ ازین خوابگه فرود میای
گر من آیم ز من درستی خواه
چون میان من و تو از سر عهد
صحبتی تازه شد چو شیر و چو شهد
باغ باغ تو خانه خانه تو ست
امشب از چشم بد هراسان باش
پیر چون داد یک به یک پند ش
وز زمین برکش آن دوال دراز
گرچه حلوا ی ما شبانه رسید
پیر گفت این و رفت سوی سرای
رفت ماهان بر آن درخت بلند
سفره نان گشاد و لختی خورد
خورد از آن سرد کوزه به آب زلال
تکیه زد گرد باغ می نگریست
ناگه از دور تافت شمعی بیست
نو عروسان گرفته شمع به دست
شمع بر دست و خویشتن چو چراغ
روی در روی شد سرور و نشاط
دیگران را نشاند هم بر دست
هم ز ماهان و هم ز ماه شکیب
رقص در پایشان به زخمه گر ی
ضرب در دستشان به خانه بر ی
مانده ماهان ز دور صندل سای
کرد صد ره که چاره ای سازد
بی قیامت در اوفتد به بهشت
و آن بتان همچنان در آن بازی
خوان نهادند و خورد را بودند
کرده خوشبو به مشک و عود و گلاب
نرم و نازک چو پشت و سینه حور
صحن حلوا ی پروریده به قند
پرورش یافته به روغن و طیب
چون بدین گونه خوانی آوردند
خوان مخوان بل جهانی آوردند
عود بویی بر اوست عودی پوش
شب چو عود سیاه و صندل زرد
گر نیاید بگو که خوان پیش ست
مهر آن مهربان از آن بیش ست
که به خوان دست خویش بگشاید
میهمان خود که جای کش بودش
شد به دنبال آن میانجی چست
گو بدان کار خود میانجی جست
زان جوانی که در سر افتادش
عشق چون برگرفت شرم از راه
سجده بردش چو تخت شاهان را
با خودش بر بساط خاص نشاند
این شکر ریخت و آن گلاب افشاند
کرد با او به خورد هم خوانی
چون فراغت رسیدشان از خوان
ساغری چند چون ز می خوردند
نرم و نازک بر ی چو لور و پنیر
چرب و شیرین تری ز شکر و شیر
از لطافت برون رود ز انگشت
در کنار آن چنان که گل در باغ
در میان آن چنان که شمع و چراغ
مهر ماهان هزار گشته بر او
گه گزید ش چو قند را مخمور
گه مزید ش چو شهد را زنبور
چونکه ماهان به ماه در پیچید
چون در آن نور چشم و چشمه قند
چون کمانی که برکشند به توز
بینی یی چون تنور خشت پز ان
بر سر و رویش آشکار و نهفت
بوسه می داد و این سخن می گفت
کای به چنگ من اوفتاده سرت
چنگ و دندان نگر چو تیغ و سنان
چنگ و دندان چنین بود نه چنان
وین زمان رغبتت چرا شد سست
لب همان لب شده ست بوسه بخواه
رخ همان رخ نظر مبند ز ماه
باده از دست ساقی یی مستان
کآورد سه یکی یی به صد دستان
خانه در کوچه ای مگیر به مزد
که در آن کوچه شحنه باشد دزد
ای چنان این چنین همی شاید
تا کنم آنچه با تو می باید
گر نسازم چنانکه درخور توست
پس چنانم که دیده ای ز نخست
هر دم آشوبی این چنین می کرد
می شد از زیرش آب معنی گیر
نعره ای زد چو طفل زهره شکاف
یا زنی طفلش اوفتاده ز ناف
می زد از بوسه آتش اندر بید
تا بدانگه که نور صبح دمید
وان خیالات از میان برخاست
همه رفتند و کس نماند به جای
ماند ماهان فتاده بر در کاخ
تا بدانگه که روز گشت فراخ
زان بنا که اصل او خیالی بود
طرفش آمد که طرفه حالی بود
سرو و شمشاد ها همه خس و خار
میوه ها مور و میوه داران مار
نای و چنگ و رباب کارگر ان
استخوان های گور و جانوران
و آنچه او خورده بود و باقی ماند
و آنچه از جرعه ریز ساقی ماند
و آنچه ریحان و راح بود همه
باز ماهان به کار خود درماند
بر خود استغفراللهی برخواند
گفت با خویشتن عجب کاری ست
این چه پیوند و این چه پرگار ی ست
گل نمودن به ما و خار چه بود
و آگهی نه که هرچه ما داریم
بینی ار پرده را براندازند
که ابلهان عشق با چه می بازند
گر ز گرمابه برکشند آن پوست
مهره پنداشت مار در سله دید
چونکه ماهان ز چنگ بدخواهان
توبه ها کرد و نذر ها پذرفت
راه می رفت و خون ز رخ می ریخت
تا به آبی رسید روشن و پاک
شست خود را و رخ نهاد به خاک
سجده کرد و زمین به خواری رفت
با کس بی کسان به زاری گفت
تو گشایی ام کار بسته و بس
تو نمایی ام ره نه دیگر کس
کیست کاو را تو راه ننمایی
روی در سجده گاه خود مالید
چونکه سر برگرفت در بر خویش
دید شخصی به شکل و پیکر خویش
گفت کای خواجه کیستی به درست
گفت من خضر م ای خدای پرست
می رساند ترا به خانه خویش
دست خود را به من ده از سر پای
دیده برهم ببند و باز گشای
چونکه ماهان سلام خضر شنید
دست خود را سبک به دستش داد
دیده در بست و در زمان بگشاد
دید خود را در آن سلامت گاه
که اولش دیو برده بود ز راه
با وی آن دوستان که خو کردند
دید که ازرق ز بهر او کردند
ازرقی راست کرد و در پوشید
خوشتر از رنگ او نیافت پرند