بخش ۳۱ - نشستن بهرام روز پنجشنبه در گنبد صندلی و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم ششم - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۳۱ - نشستن بهرام روز پنجشنبه در گنبد صندلی و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم ششم
نظامی گنجویروز پنجشنبه است روزی خوب
وز سعادت به مشتری منسوب
چون دم صبح گشت نافه گشای
عود را سوخت خاک صندل سای
بر نمودار خاک صندل فام
صندلی کرد شاه جامه و جام
آمد از گنبد کبود برون
شد به گنبدسرای صندل گون
باده خور شد ز دست لعبت چین
و آب کوثر ز دست حورالعین
تا شب از دست حور می می خورد
وز می خورده خرمی می کرد
صدف این محیط کحلی رنگ
چو برآمود در به کام نهنگ
شاه ازان تنگ چشم چین پرورد
خواست کز خاطرش فشاند گرد
بانوی چین ز چهره چین بگشاد
گفت کای زنده از تو جان جهان
بیشتر زانکه ریگ در صحراست
سنگ در کوه و آب در دریاست
بادی از عمر و بخت برخوردار
لیک چون شه نشاط جان خواهد
شاه را بوسه داد بر سر دست
گفت وقتی ز شهر خود دو جوان
نام این خیر و نام آن شر بود
فعل هریک به نام درخور بود
چون بریدند روزکی دو سه راه
توشه ای را که داشتند نگاه
خیر می خورد و شر نگه می داشت
این غله می درود و آن می کاشت
کوره ای چون تنور از آتش گرم
ک آهن از وی چو موم گشتی نرم
شر خبر داشت کان زمین خراب
خیر فارغ که آب در راه است
بی خبر کاب نیست آن چاه است
هر دو می تاختند با تک و تاز
چون به گرمی شدند روزی هفت
شر که آن آب را ز خیر نهفت
با وی از خیر و شر حدیث نگفت
خیر چون دید کاو ز گوهر بد
گرچه در تاب تشنگی می سوخت
لب به دندان ز لابه برمی دوخت
داشت با خود دو لعل آتش رنگ
می چکید آب ازان دو لعل نهان
شربتی آب از آن زلال چو نوش
این دو گوهر در آب خویش انداز
نام خود را ورق گشاد بر او
چه حریفم که این فریب خورم
صد هزاران چنین فسون و فریب
کرده ام از مقامری به شکیب
چون به شهر آیی آب من ببری
آن گهر چون ستانم از تو به راز
خیر گفت آن چه گوهر است بگوی
کاین ازان آن از این عزیزترست
چشم ها را به من فروش به آب
ور نه زین آبخورد روی بتاب
چون من از چشم خود شوم درویش
چشمه گر صد شود چه سود از بیش
چون توان آب را به زر بفروش
لعل بستان و آنچه دارم چیز
چشم بگذار بر من ای سره مرد
گفت شر کاین سخن فسانه بود
تشنه را زین بسی بهانه بود
کاین گهر بیش از این تواند بود
خیر در کار خویش خیره بماند
جان ازان جایگه نخواهد برد
تشنه ای کاو کز آب سرد شکیفت
گفت برخیز تیغ و دشنه بیار
ظن چنین برد کز چنان تسلیم
شر که آن دید دشنه باز گشاد
پیش آن خاک تشنه رفت چو باد
نرگسی را به تیغ گلگون کرد
چشم تشنه چو کرده بود تباه
جامه و رخت و گوهرش برداشت
مرد بی دیده را تهی بگذاشت
خیر چون رفته دید شر ز برش
به که چشمش نبد که خود را دید
گله ای داشت دور از آفت گرگ
خانه ای هفت و هشت با او خویش
او توانگر بد آن دگر درویش
گله را می چراند دشت به دشت
هر کجا دیدی آبخورد و گیاه
کردی آنجا دو هفته منزل گاه
چون علف خورد جای را می ماند
از قضا را دران دو روز نه دیر
پنجه آنجا گشاده بود چو شیر
کرده مه را رسن به گردن خویش
به سیاهی سیه تر از پر زاغ
سحر غمزش که بود از افسون مست
بود ازان خانی آب آن بنگاه
کوزه پر کرد از آب آن خانی
ناگهان ناله ای شنید از دور
کامد از زخم خورده ای رنجور
بر پی ناله شد چو ناله شنید
خسته در خاک و خون جوانی دید
دست و پایی ز درد می افشاند
نازنین را ز سر برون شد ناز
پیش آن زخم خورده رفت فراز
این چنین خاکسار و خون آلود
این ستم بر جوانی تو که کرد
وینچنین زینهار بر تو که خورد
آب اگر نیست رو که من مردم
خورد بر قدر آنکه شاید خورد
دیده ای را که کنده بود ز جای
درهم افکند و برد نام خدای
مقله در پیه مانده بود هنوز
پیه در چشم او نهاد و ببست
قایدش گشت و برد بر ره راست
چاکری را که اهل خانه شمرد
دست او را به دست او بسپرد
گفت کاوردم ار به جان برسد
چشم دارم که این زمان برسد
چاکری کاو به خانه راه آورد
خورد لختی و سر نهاد به درد
دید چیزی که آن نه عادت بود
چون کسی زخم خورده جان داده
گفت کاین شخص ناتوان از کجاست
واینچین ناتوان و خسته چراست
آنچه بر وی گذشته بود نخست
به شود زاب آن دو برگ درخت
پس نشان داد کاندرخت کجاست
گفت از آن آبخورد که خانی ماست
ساقش از بیخ برکشیده دو شاخ
برگ یک شاخ ازو چو حله حور
چون ز کرد آن شنید دختر کرد
لابه ها کرد و از پدر درخواست
کرد چون دید لابه کردن سخت
کوفت چندانکه مغز باز گذاشت
کرد صافی چنانکه درد نماند
دارو و دیده را به هم دربست
شد به عینه چنانکه بود نخست
چون دو نرگس که بشکفد به سحر
کز رمد رسته شد چو گاو خراس
از بسی رنجها که بر وی برد
چون دو نرگس گشاد سرو بلند
دیده بودش به وقت خیز و خرام
دل درو بسته بود و آن دلبند
داشتی پاس جمله خرد و بزرگ
چون از او یافت آن تن آسانی
حاکم خان و مان و چیزش کرد
خیر چون شد به خانه در گستاخ
کز که بود آن ستم رسیده او
خیر از ایشان حدیث شر ننهفت
هرچه بودش ز خیر و شر همه گفت
وانکه از دیده گوهرش برکند
این گهر سفت و آن گهر برداشت
واب ناداده تشنه را بگذاشت
کرد کان داستان شنید ز خیر
روی بر خاک زد چو راهب دیر
چون شنیدند کان فرشته سرشت
چه بلا دید ازان زبانی زشت
شد بر ایشان ز جان گرامی تر
نازنین خدمتش به کس نگذاشت
از وی آن جان که باز یافت نبرد
گفت ممکن نشد که این دلبند
دختری را بدین جمال و کمال
نتوان یافت بی خزینه و مال
من که نانشان خورم به درویشی
به ازان نیست کز چنین خطری
چون بر این قصه هفته ای بگذشت
شامگاهی به خانه رفت از دشت
دل ز تیمار آن عروس به رنج
چون گدایی نشسته بر سر گنج
تشنه تر زانکه بود اول حال
آن شب از رخنه ای که داشت دلش
دل و جان هر دو باز داده تست
چون به خوان ریزه تو پروردم
نعمت از خوان تو بسی خوردم
خوان بر سر بر این ندارم دست
سر بر خوان اگر بخواهی هست
بیش از این میهمان نشاید بود
دورم از کار و از کفایت خویش
چشم دارم به چون تو چشمه نور
چون سخن گو سخن به آخر برد
در زد آتش به خیل خانه کرد
های هایی فتاد در چپ و راست
مغزها خشک و دیده ها شد تر
زیرک و خوب و مهربان و خموش
رفته گیرت به شهر خود باری
بر همه نیک و بد تو داری دست
نیک مردان به بد عنان ندهند
دوستان را به دشمنان ندهند
زشت باشد که گویمش نه نکوست
گرچه در نافه است مشک نهان
گر نهی دل به ما و دختر ما
وانچه دارم ز گوسفند و شتر
من میان شما به نعمت و ناز
خیر کاین خوشدلی شنید ز کرد
سجده ای آنچنانکه شاید برد
کرد خوشدل ز خوابگه برخاست
نور خورشید بر شکوفه بتافت
شادمان زیستند هر دو به هم
وآنچه شان بود شاد می خوردند
کرد هر مایه ای که با خود داشت
تا چنان شد که خان و مان و رمه
چون از آن مرغزار آب و درخت
که ازو جانش گشت درمان جوی
نه ز یک شاخ کز ستون دو شاخ
کرد از آن برگ ها دو انبان پر
وان دگر خود دوای دیده به نام
آن دوا را ز دیده داشت نهفت
سر خود را به باد برمی داد
خیر کز مردم این سخن بشنید
آن خلل را خلاص با خود دید
کز ره این خار من توانم رفت
وآورم با تو شرط خویش به جای
این دوا را که رای خواهم کرد
چونکه پیغام او رسید به شاه
شاه پرسید و گفت کای سره مرد
شاه نامش خجسته دید به فال
وانگه او را به محرمی بسپرد
سروی از باد صرع گشته چو بید
اندکی برگ ازان خجسته درخت
داشت با خود گره برو زده سخت
سود و زان سوده شربتی برساخت
سرد و شیرین که تشنه را بنواخت
رست ازان ولوله که سودا بود
خوردن و خفتنش به یک جا بود
خیر چون دید کان شکفته بهار
خفت و ایمن شد از نهیب غبار
سر سوی خانه کرد با دل خوش
وان پری رخ سه روز خفته بماند
با پدر حال خود نگفته بماند
در سیم روز چونکه سر برداشت
خورد آن چیزها که درخور داشت
شه که این مژده اش به گوش رسید
دختر خویش را به هوش و به رای
روی بر خاک زد به دختر گفت
کای به جز عقل کس نیافته جفت
بر خود آیین شکر داشت نگاه
شاه رفت از سرای پرده برون
چون به هنگام تیغ تارک سای
شرط خویش آورید شاه به جای
با سری کاو به تاج شد در خورد
تا چو عهدش بود به تیغ درست
گو یکی سر به تاج باش بلند
وز وی این بند بسته یافت کلید
کار او را به ترک نتوان گفت
به که ما دل ز عهد نگشاییم
وز چنین عهده ای برون آییم
که کند عهد خویشتن را راست
باز جستند و یافتند به راه
رخ چه داری ز بخت خویش نهان
عیش ازان پس به کام دل می راند
نقش خوبی و خوشدلی می خواند
چهره چون خون زاغ بر سر برف
ز ابله دیده هاش گشته تباه
خواست دستوریی در آن دستور
هم به شرطی که شاه کرد نخست
وان دگر نیز گشت با او جفت
گوهری بین که چند گوهر سفت
یافت خیر از نشاط آن سه عروس
بر همه کام خویش یافته دست
کاین چو خورشید بود و آن چون ماه
به سه نرد از جهان ندب می برد
تا چنان شد که نیکخواهی بخت
خیر دید آن جهود را بشناخت
گفت این شخص را به وقت فراغ
او سوی باغ رفت و خوش بنشست
کرد پیش ایستاده تیغ به دست
فارغ از خیر بوسه داد زمین
گفت خیرش بگو که نام تو چیست
ایکه خواهد سر تو بر تو گریست
خیر گفتا که نام خویش بگوی
روی خود را به خون خویش بشوی
خواه تیغم نمای و خواهی جام
چشم آن تشنه کندی از پی آب
وان بتر شد که در چنان تابی
جان بری کرده ای و جان نبری
شر که در روی خیر دید شناخت
خویشتن زود بر زمین انداخت
در بد من مبین که خود کردم
نام من شر نهاد و نام تو خیر
گر من آن با تو کرده ام ز نخست
کاید از نام چون منی به درست
با من آن کن تو در چنین خطری
کاید از نام چون تو ناموری
در تنش جست و یافت آن دو گهر
خیر بوسید و پیش او انداخت
دست بر چشم خود نهاد و بگفت
کز تو دارم من این دو گوهر جفت
این دو گوهر بدان شد ارزانی
کاین دو گوهر به تست نورانی
چونکه شد کارهای خیر به کام
ملک را بر خود استواری داد
دادی آن بوم را سلام و درود
جامه را کرده بود صندل شوی
ترک چینی چو این حکایت چست