بخش ۳۲ - نشستن بهرام روز آدینه در گنبد سپید و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم هفتم
نظامی گنجویروز آدینه کاین مقرنس بید
خانه را کرد از آفتاب سپید
شاه با زیور سپید به ناز
شد سوی گنبد سپید فراز
زهره بر برج پنجم اقلیمش
پنج نوبت زنان به تسلیمش
تا نزد بر ختن طلایه زنگ
شه ز شادی نکرد میدان تنگ
چون شب از سرمه فلک پرورد
چشم ماه و ستاره روشن کرد
شاه ازآن جان نواز دل داده
شب نشین سپیده دم زاده
خواست تا از صدای گنبد خویش
آرد آواز ارغنونش پیش
پس از آن که آفرینی آن دلبند
خواند بر تاج و بر سریر بلند
وان دعا ها که دولت افزاید
وانچنان تاج و تخت را شاید
گفت شه چون ز بهر طیبت خواست
مادر م گفت و او زنی سره بود
پیره زن گرگ باشد او بره بود
خوردهایی چه گویم از حد بیش
گرده ها و کلیچه ها و رقاق
برخی از پسته برخی از بادام
از ری انگور و از سپاهان سیب
بگذر از نار نقل مستان بود
خود همه خانه نارپستان بود
چون به اندازه ز آن خورش خوردیم
من و چون من فسانه گویی چند
یکی از طاق و دیگری از جفت
مرغ و ماهی بر آن سخن خفتی
آگه از علم و از کفایت نیز
پارسایی ش بهتر از همه چیز
خاکش از بوی خوش عبیر سرشت
میوه هایش چو میوه های بهشت
تیز خاری که در گلستان بود
زیر سرو ش که پای در گل بود
به نوا داده هرکه را دل بود
از بنا های برکشیده به ماه
مرد هر هفته ای ز راه فراغ
تازه کردی به دست نرگس جام
سبزه را دادی از بنفشه پیام
رفت روزی به وقت پیشین گاه
تا در آن باغ روضه یابد راه
باغ را بسته دید در چون سنگ
باغ پر شور از آن خوش آوازی
جان نوازان در او به جان بازی
میوه دل برده بلکه جان داده
خواجه که آواز عاشقانه شنید
جانش حاضر نبود و جامه درید
سرو در رقص بود و گل در خواب
بر در خویشتن چو بار نیافت
باغ چون است و باغبان را چیست
ز آن گلی چند بوستان افروز
که در آن بوستان بدند آنروز
دو سمن سینه بلکه سیمین ساق
تا بر آن حور پیکر ان چو ماه
چون درون رفت خواجه از سوراخ
خواجه در داده تن بدان خواری
بعد از آزردنش به چنگ و به مشت
نیست اینجا نقیب باغ چه سود
چون به باغ کسان در آید دزد
تا تو ای نقب زن درین پرگار
بر من این دود از چراغ منست
چون درایم چو روبه از سوراخ
هر دو را دل به مهر آخته شد
بوسه بر دست و پای او دادند
پس به عذری که خصم یار شود
خار بردند و رخنه را بستند
که درین باغ چون شکفته بهار
که ازو خواجه باد برخوردار
دیده را از جمال او بهر ست
شمع بی دود و نقش بی داغند
عذر آنرا که با تو بد کردیم
خیز و با ما یکی زمان بخرام
تا برآری ز هرکه خواهی کام
شادمان بین درآن گل افشانی
خواجه را کآن سخن به گوش آمد
گرچه در طبع پارسا یی داشت
مردی اش مردمی اش را بفریفت
مرد بود از دم زنان نشکیفت
غرفه ای بود برکشیده ز خشت
خواجه بر غرفه رفت و بست درش
نام آن سیب بر نبشته به یخ
می شد آبی چو آب دیده در او
صدره کندند و بی نقاب شدند
وز لطافت چو در در آب شدند
می زدند آب را به سیم مراد
ماه و ماهی روانه هردو در آب
ماه تا ماهی اوفتاده به تاب
این شد آن را به مار می ترساند
مار می گفت و زلف می افشاند
کشته فرهاد را به تیشه تیز
جوی شیری که قصر شیرین داشت
سر بدان حوض های شیرین داشت
خواجه کان دید جای صبر نبود
یاری و یارگی نداشت چه سود
بود چون تشنه ای که باشد مست
یا چو صرعی که ماه نو بیند
رگ به رگ خونش از گرفتن جوش
وانچه دانی چنانکه می دانی
خواست تا در میان جهد گستاخ
مرغش از رخنه مارش از سوراخ
شسته رویان چو روی گل شستند
غمزش از غمزه تیز پیکان تر
خندش از خنده شکر افشان تر
چون به دستان زدن گشادی دست
خواجه بر فتنه ای چنان از دور
فتنه تر زانکه هندوان بر نور
بعد یک ساعت آن دو آهو چشم
خواجه نقشی که در پسند آورد
آن پری زاده را به تنبل و رنگ
ور برد زان دو شحنه جان نبرد
طرفه را چون به غرفه پیوستند
غرفه را طرفه بین که دربستند
خواجه زان بی خبر که او اهل است
یار او اهل و کار او سهل است
وان بت چنگزن که تاخته بود
کار او را چو چنگ ساخته بود
گفته بودندش آن دو مایه ناز
چون درو دید ازان بهی تر بود
گفت چشم بد از تو گفتا دور
گفت پردت چه پرده گفتا ساز
گفت شیوت چه شیوه گفتا ناز
گفت باد این مراد گفتا بود
خواجه را جوش از استخوان برخاست
شرم و رعنا یی از میان برخاست
از یکی تا ده و ز ده تا صد
چون درامد سیاه شیر به گور
خشت بر خشت رخنه ها بشکافت
این ز مویی و آن به مویی رست
این ازین سو شد آن ازان سو جست
خواجه گوشه گرفت از آن غم و درد
رفت در گوشه ای و غم می خورد
بر دو ابرو گره چو غمخوار ان
عاشقان را ز ناله شیدا کرد
گفت کز چنگ من به ناله رود
گرچه بر جان عاشقان خواری ست
توبه در عاشقی گنه کاری ست
عاشق آن به که جان کند تسلیم
عاشقان را ز تیغ تیز چه بیم
ترک چنگی چو در ز لعل افشاند
حسب حالی بدین صفت برخواند
آن دو گوهر که رشته کش بودند
در دل افتادشان که در دو چراغ
هر دو تشویر کار او خوردند
کامشب این جایگه وطن سازیم
که کس امشب رود به خانه خویش
مگر آن ماه را که دلبر تست
کاین سخن گفته شد روانه شدند
خواجه را در عروق هفت اندام
خون به جوش آمده به جستن کام
با تو گفتم نعوذبالله و بس
خواست تا در به لعل سفته شود
طوق با طاق هر دو جفته شود
جست بر مرغ و بر زمین افتاد
صدمه ای بر دو نازنین افتاد
هر دو جستند دل رمیده ز جای
تاب در دل فتاده تک در پای
تابه پخته بین که چون شد خام
چنگ می زد به چنگ در می گفت
که ارغوان آمد و بهار شکفت
جام می دید و برگرفت به دست
سنگی افتاد و جام را بشکست
ای به تاراج برده هرچه مراست
جز به تو کار من نگردد راست
گرچه با تو ز کار خود خجلم
باز رفتند و غصه می خوردند
باز رفتند و غصه می خوردند
خواجه چون بندگان روغن دزد
در رهش حجره ای گرفته به مزد
زیر شمشاد و سرو بید و خدنگ
باز جستند از آنچه داشت نهفت
یک به یک با دو رازدار بگفت
فرض گشت آن نهفته کاران را
خواجه دستش گرفت و رفت از پیش
تا به جایی که دید لایق خویش
بسته بر اوج کله تخت به تخت
دلستان را به مهر پیش کشید
چون دل اندر کنار خویش کشید
خواجه را مه درآمده به کنار
دست بر کار و پای رفته ز کار
چون بران شد که قلعه بستاند
بانگ آن طبل رفت میل به میل
طبل و آنگه چه طبل طبل رحیل
باز بانگ اندر اوفتاد به هوز
خواجه پنداشت کامده ست به جنگ
شحنه با کوس و محتسب با سنگ
کفش بگذاشت و راه پیش گرفت
پرده در گشت و ساخت پرده چنگ
در کنارش کشد چنانکه هوا ست
سرخ گل در کنار سرو روا ست
به طبرخون ز لاله خون ریزد
ماند پروانه را در انده نور
تشنه ای گشت از آب حیوان دور
ضربه ای زن به راست اندازی
تو مرا پرده کج دهی و رواست
نگذرم با تو من ز پرده راست
کاین غزل گفته شد چو دمسازان
چاره سازان به چاره های خودش
بی دلی را به وعده دل دادند
که درین کار کاردان تر باش
ما خود از دور پی نگهداریم
خواجه را یافت دلنوازی کرد
آمد از خواجه بار غم برداشت
خواجه کان دید خواجگی بگذاشت
جست بیغوله ای در آن بستان
خواجه به زان نیافت بارگهی
یاسمن را ز هم درید به ساز
نازنین را درو کشید به ناز
بند صدر ش گشاد و شرم نهفت
بند صدر ی دگر که نتوان گفت
میل در سرمه دان نرفته هنوز
به هم افتاده از برای شکار
که آفتی بود سهمناک و بزرگ
به هزیمت شدند و گرگ از پس
راهشان بر بساط خواجه و بس
بر دویدند بر دو چاره سگال
روبهان پیش و گرگ در دنبال
خواجه را بارگه فتاد از پای
خود ندانست کان چه واقعه بود
سو به سو می دوید خاک آلود
دل پر اندیشه و جگر پر خون
آن دو سرو ش برابر افتادند
کان همه نار و نرگسش دادند
بانگ بر وی زدند کاین چه فن ست
در خصال تو این چه اهرمن ست
او به سوگند عذر ها می خواست
تا ز بنگه رسید خواجه فراز
شمع را دید در میان دو گاز
هر گناهی که هست ازین خاک ست
وان خلل ها که کرد ما را خرد
آنکه دیو ش به کام خود نکند
بر حرام آنکه دل نهاده بود
دور از اینجا حرام زاده بود
خاصه آن کاو جوانی یی دارد
چشم صد گونه دام و دد بر ما
حال ازینجا شده ست بد بر ما
و آنچه دارم بدو زیان نکنم
توبه کردم به آشکار و نهان
که آفرین بر چنان عقیدت پاک
و ای بسا درد ها که بر مرد ست
همه جان دارو یی دران دردست
کرد از آفاق چشم بد را دور
بادی آمد به کف گرفته چراغ
باغبان را به شهر برد ز باغ
رست ازان بند و بنده فرمانی
آمده خاطر ش چو دیگ به جوش
چون به شهر آمد از وفا دار ی
ماه دوشینه را رساند به مهد
بست کابین چنانکه باشد عهد
در ناسفته را به مرجان سفت
دولتی بین که یافت آب زلال
وانگهی خورد ازو که بود حلال
چشمه ای یافت پاک چون خورشید
چون سمن صافی و چو سیم سپید
وز سپید ی ست مه جهان افروز
جز سپید ی که او نیالود ست
چون سمن سینه زین سخن پرداخت
شه در آغوش خویش جایش ساخت
وین چنین شب بسی به ناز و نشاط
بخش ۳۲ - نشستن بهرام روز آدینه در گنبد سپید و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم هفتم - نظامی گنجوی | ناهید