بخش ۳۵ - شکایت کردن هفت مظلوم - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۳۵ - شکایت کردن هفت مظلوم
نظامی گنجویاولین شخص گفت با بهرام
کای شده دشمن تو دشمن کام
راست روشن به زخم های درشت
در شکنجه برادرم را کشت
وانچه بود از معاش و مرکب و چیز
همه بستد حیات و حشمت نیز
هرکس از خوبی و جوانی او
سوخت بر غبن زندگانی او
چون من انگیختم خروش و نفیر
زان جنایت مرا گرفت وزیر
کاو هواخواه دشمنان بوده ست
تو چنینی و او چنان بوده ست
غوری یی تند را اشارت کرد
تا مرا نیز خانه غارت کرد
بند بر پای من نهاد به زور
کرد بر من سرای را چون گور
وین برادر به دست و پا مرده
کرده زندانی ام کنون سالی ست
روی شاهم خجسته تر فالی ست
شاه را چون ز گفت آن مظلوم
هر چه دستور ازو به غارت برد
در زمین بوس شاه بنده نواز
کله بر کله میوه ها بر شاخ
میهمان کردمش به میوه و می
هر چه در باغ بود و در خانه
خورد و خندید و خفت و آرامید
وز شراب آنچه خواست آشامید
چون زمانی به گرد باغ بگشت
خواست کز عشق باغ گیرد دشت
گفتم این باغ را که جان منست
چون فروشم که عیش دان منست
من بیچاره را همین باغی ست
من تو را باغبان نه بلکه غلام
هر گهی کافتدت به باغ شتاب
میوه خور باده نوش بر لب آب
و آنچه خیزد ز مطبخ چو منی
گفت ازین در گذر بهانه مساز
جهد بسیار شد به شور و به شر
باغ نفروختم به زور و به زر
عاقبت چون ز کینه شد سرمست
تا بدان جرم از جنایت خویش
کرد زندانی ام به رنج و وبال
وین سخن را کمینه رفت دو سال
شه بدو باغ داد و گشت آباد
کای ترا سوی هرچه خواهی راه
لؤلؤ یی چندم اوفتاد به چنگ
شب چراغ سحر به رونق و رنگ
خواند و از من خرید با صد شرم
من بها خواستم به غصه و درد
روزکی چندم از سیاه و سپید
عشوه بر عشوه داد و من به امید
کان بها را بدان بهانه ببرد
دست و پایم به عقده ها در بست
او ز من گوهر آوریده به چنگ
من ازو در شکنجه مانده چو سنگ
من صدف وار مانده در بن چاه
شد سه سال این زمان که در بندم
هیچ را نام کرده کاین دهن است
نوش در خنده کاین شکر شکن است
هر دو با یکدیگر به یک خانه
من بدو زنده دل چو شب به چراغ
او به من شادمان چو سبزه به باغ
روشن و راست همچو شمع از نور
راست روشن ز بنده کردش دور
شمع را در سرای خویش افروخت
من به زندان به صد هزار نیاز
نه تهی بلکه با فراوان چیز
کای فلک با چهار طاق تو جفت
داده بود ایزدم به دولت شاه
نعمت و حشمتی ز مال و ز جاه
خرم و تازه شهر و کوی به من
بیوگان سیر و بیوه زادان هم
هر که زر خواست زرپذیر شدم
هیچ درمانده در نماند به بند
دخل و خرجی چنانکه باید بود
چون وزیر این سخن به گوش آورد
دست بر مال و ملک بنده نهاد
گفت کاین مال دست رنج تو نیست
بخشش تو به قدر گنج تو نیست
یا به اکسیر کوره تافته ای
هر معیشت که بنده داشت تمام
پنج سال است تا در این زندان
شاه فرمود تا به نعمت و ناز
می دوم جان و تیغ بر کف دست
شاه نان پاره ای به منت خویش
بنده را داده بد ز نعمت خویش
بنده آن نان به عافیت می خورد
بنده صاحب عیال و مال نداشت
چند ره پیش او شدم به نفیر
بانگ برزد به من که خامش باش
رنگ خویش از خدنگ خویش تراش
تا به لشگر نیاز باشد و جنگ
توشه گر نیست بر زیاده مکوش
اسب و زین و سلاح را بفروش
عجز من بین و از خدای بترس
تو همه شب کشیده پای به ناز
من به شمشیر کرده دست دراز
تو قلم می زنی به خون سپاه
مستان از من آنچه شه فرمود
گرم شد کز من این خطاب شنید
شاه را من نشانده ام بر گاه
نیست بی خط من سپید و سیاه
تا دلم پر غم است و جان پر خون
شاه بنواختش به خلعت و ساز
چون لبش را به لطف خندان کرد
رسم اقطاع او دو چندان کرد
بر لب از شکر شه کشید طراز
گفت من که از جهان کشیدم دست
از همه خورد و خواب بی بهرم
روز ناخورده کاب و نانم نیست
شب نخفته که خان و مانم نیست
خواند و رفتم مرا نشاند از دور
گفت بر تو مرا گمان بد است
گر عذابت کنم بجای خود است
گفتم ای سیدی گمان تو چیست
تا به ترتیب تو توانم زیست
مرگ می خواهم از خدای خودت
زیر بندم کشید و باک نداشت
در دو پایم کلید و داس افکند
او مرا در حصار کرده به فن
چون خدایم به رفق شاه رساند
خوشدلی را دگر بهانه نماند
گفت جز نکته ای که ترس خداست
آن که آن بد به جای خود می کرد
هم سر از تن ربود و هم دستار
از تر و خشک هر چه داشت وزیر
زاهد آن فرش داده را بنوشت
زد یکی چرخ و چرخ وار بگشت
گفت از این نقدها که آزادم
آن چنان شد که کس ندیدش باز
کز زمین سر بر آسمان سودند
این گروه ار چه آدمی نسبند