بخش ۶ - در حسب حال و انجام روزگار - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۶ - در حسب حال و انجام روزگار
نظامی گنجویبیا ساقی آن می نشان ده مرا
از آن داروی بی هشان ده مرا
بدان داروی تلخ بی هش کنم
مگر خویشتن را فرامش کنم
نظامی بس این صاحب آوازگی
کهن گشتن و هم چنان تازگی
چو شیران سرپنجه بگشای چنگ
چو روبه میارای خود را به رنگ
شنیدم که روباه رنگین به روس
خود آرای باشد به رنگ عروس
چو باران بود روز یا باد و گرد
برون ناورد موی خویش از نورد
به کنجی کند بی علف جای خویش
نلیسد مگر دست با پای خویش
پی پوستی خون خود را خورد
همه کس تن او پوست را پرورد
به رسوایی از سر برونش کنند
هر آن جانور کاو خودآرای نیست
طمع را بر آزار او رای نیست
برون آی از این پرده هفت رنگ
بس این جادویی ها برانگیختن
نه گوگرد سرخی نه لعل سپید
که جوینده باشد ز تو ناامید
اگر کان گنجی چو نایی به دست
بسی گنج از اینگونه در خاک هست
چو دور افتد از میوه خور میوه دار
چه خرما بود نخل بن را چه خار
جهان گو ممان چون جوانی نماند
چو پی سست و پوسیده گشت استخوان
که شمشاد با لاله خندان بود
چو باد خزانی درآید به باغ
زمانه دهد جای بلبل به زاغ
ریاحین ز بستان شود ناپدید
چو تاریخ پنجه درآمد به سال
دگرگونه شد بر شتابنده حال
سر از بار سنگین درآمد به سنگ
جمازه به تنگ آمد از راه تنگ
فرو ماند دستم ز می خواستن
گلم سرخی انداخت زردی گرفت
هیون رونده ز ره مانده باز
به بالین گه آمد سرم را نیاز
به صد زخم چوگان نجنبد ز جای
طرب را به میخانه گم شد کلید
برآمد ز کوه ابر کافور بار
گهی دل به رفتن نیاید به گوش
صراحی تهی گشت و ساقی خموش
سر از لهو پیچید و گوش از سماع
که نزدیک شد کوچ گه را وداع
به وقتی چنین کنج بهتر ز کاخ
که دوران کند دست یازی فراخ
که شمع شب افروز خندان بود
چو از شمع خالی کنی خانه را
کنون گر به غم شادمانی کنم
به پیرانه سر چون جوانی کنم
چو پوسیده چوبی که در کنج باغ
فروزنده باشد به شب چون چراغ
شب افروز کرمی که تابد ز دور
جهان را به شادی گرو کردمی
چو روز جوانی به پایان رسید
سپیده دم از مشرق آمد پدید
به تدبیر آنم که سر چون نهم
چگونه پی از کار بیرون نهم
سری کاو سزاوار باشد به تاج
سرین گاه او مشک باید نه عاج
از آن پیش کاین هفت پرگار تیز
درآرم به هر زخمه ای دست خویش
به هر مهره ای حقه بازی کنم
به واماند خود چاره سازی کنم
چو رهوار گیلیم ازین پل گذشت
در این ره چو من خوابنیده بسیست
نیارد کسی یاد که آنجا کسیست
به یادآور ای تازه کبک دری
که چون بر سر خاک من بگذری
سرین سوده پایین فرو ریخته
نکرده ز من هیچ هم عهد یاد
به یاد آری از گوهر پاک من
فشانی تو بر من سرشکی ز دور
فشانم من از آسمان بر تو نور
دعای تو بر هر چه دارد شتاب
من آمین کنم تا شود مستجاب
مرا زنده پندار چون خویشتن
من آیم به جان گر تو آیی به تن
مدان خالی از هم نشینی مرا
که بینم تو را گر نبینی مرا
لب از خفته ای چند خامش مکن
چو آن جا رسی می درافکن به جام
که از می مرا هست مقصود می
از آن می همه بی خودی خواستم
صبوح از خرابی می از بی خودیست
وگرنه به یزدان که تا بوده ام
گر از می شدم هرگز آلوده کام