بخش ۸ - تعلیم خضر در گفتن داستان
نظامی گنجویبیا ساقی آن ارغوانی شراب
به من ده که تا مست گردم خراب
مگر زان خرابی نوایی زنم
خراباتیان را صلایی زنم
مرا خضر تعلیم گر بود دوش
به رازی که نامد پذیرا ی گوش
که ای جامگی خوار تدبیر من
ز جام سخن چاشنی گیر من
چو سوسن سر از بندگی تافته
نم از چشمه زندگی یافته
شنیدم که در نامه خسروان
سخن راند خواهی چو آب روان
مشو ناپسندیده را پیش باز
که در پرده کژ نسازند ساز
پسندیدگی کن که باشی عزیز
پسندیدگانت پسندیده نیز
از آن خوش تر آید جهان دیده را
مگوی آنچه دانای پیشینه گفت
که در در نشاید دو سوراخ سفت
که از باز گفتن بود ناگزیر
به هر بیوه خود را میالای دست
مخور غم به صیدی که ناکرده ای
که یخنی بود هر چه ناخورده ای
به دشواری آید گهر سوی سنگ
ز سنگش تو آسان کی آری به چنگ
به سختی برون آید از جای سخت
کسی کاو برد بر تر و خشک رنج
ز ماهی درم یابد از گاو گنج
خم نقره خواهی و زرینه تشت
ز ری تا دهستان و خوارزم و جند
نوندی نبینی به جز لور کند
بخاری و خزری و گیلی و کرد
به نان پاره هر چار هستند خرد
نخیزد ز مازندران جز دو چیز
که صد نوک زوبین نبینی در آن
از آن گل که او تازه دارد نفس
عرق ریزه ای در عراق است و بس
تو نیز آن به ای پیک علوی نژاد
که گرد جهان بر نگردی چو باد
به گوهرکنی تیشه را تیز کن
تو گوهر کن از کان اسکندری
سکندر خود آید به گوهر خری
به زودی شود بر فلک کار تو
چو دریا خرد گوهر از کان تنگ
دهد کشتی در به یک پاره سنگ
دری می ستان گوهری می فروش
که هم سیخ برجا بود هم کباب
چو دلداری خضرم آمد به گوش
چو در من گرفت آن نصیحت گری
نهادم ز هر شیوه هنگامه ای
مگر در سخن نو کنم نامه ای
در آن حیرت آباد بی یاوران
زدم قرعه بر نام نام آور ان
که هم تیغ زن بود و هم تاجدار
گروهی ز پاکی و دین پرور ی
من از هر سه دانه که دانا فشاند
سه در ساختم هر دری کان گنج
جداگانه بر هر دری برده رنج
بدان هر سه دریا بدان هر سه در
طراز ی نوانگیزم اندر جهان
که خواهد ز هر کشوری نورهان
دریغ آیدم کاین نگارین نورد
به دیوار او بر نشانم نگار
بمانم بر او نام او را دراز
که باشد برو جاودان جای گیر
که ماند درین جنبش آرام او
نه حرفی که عالم ز یادش برد
نه باران بشوید نه بادش برد
به شرطی که چون من در این دستگاه
رسانم سرش را به خورشید و ماه
ز خورشید روشن توان جست نور
که شد راه سایه ازین کار دور
غلیواژ را با کبوتر چه کار
به باز ملک در خور است این شکار
نظامی که نظم دری کار اوست
چنان گوید این نامه نغز را
که روشن کند خواندنش مغز را
در آن دایره کاین سخن رانده ام
درون پرور خویش را خوانده ام
که این نامه را نغز و نامی کند
که نیک اختری خیزد از فال او
نشاط اندر آرد به خوانندگان
فسرده دلان را درآرد به کار
خدایش به خواندن توانا کند
به دست آورد هر امیدی که هست
هر آنچ از خدا خواستم زین قیاس
خدا داد و بر داده کردم سپاس
همایون تر آن شد که این بزمگاه
همایون بود خاصه در بزم شاه
بخش ۸ - تعلیم خضر در گفتن داستان - نظامی گنجوی | ناهید