بخش ۱۳ - دانش آموختن اسکندر از نقوماجس حکیم، پدر ارسطو - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۱۳ - دانش آموختن اسکندر از نقوماجس حکیم، پدر ارسطو
نظامی گنجویبیا ساقی آن راح ریحان سرشت
به من ده که بر یادم آمد بهشت
مگر ز آن می آباد کشتی شوم
وگر غرقه گردم بهشتی شوم
خوشا روزگارا که دارد کسی
که بازار حرصش نباشد بسی
به قدر بسندش یساری بود
کند کاری ار مرد کاری بود
جهان می گذارد به خوش خوارگی
به اندازه دارد تک بارگی
نه بذلی که طوفان برآرد ز مال
نه صرفی که سختی درآرد به حال
همه سختی از بستگی لازم است
چو در بشکنی خانه پر هیزم است
چنان زی کزان زیستن سالیان
تو را سود و کس را نباشد زیان
گزارندگان را چنین یاد کرد
که چون شاه یونان ملک فیلقوس
برآراست ملک جهان چون عروس
به فرزانه فرزند شد سر بلند
چو فرزند خود را خردمند یافت
شد ایمن که شایسته فرزند یافت
که گوهر شود سنگ از افروختن
به آموزگاری بر او رنج برد
که نیروی دل باشد و نور مغز
ز هر دانشی کاو بود در قیاس
وزو گردد اندیشه معنی شناس
چو انجم که آراید افلاک را
خبر دادش از هر چه در پرده بود
کسی کم چنان طفل پرورده بود
به جز علم را ره ندادی به گوش
ارسطو که هم درس شه زاده بود
به خدمت گر ی دل بدو داده بود
هر آنچ از پدر مایه اندوختی
چو استاد دانا به فرهنگ و رای
ملک زاده را دید بر گنج پای
به تعلیم او بیشتر برد رنج
که خوش دل کند مرد را پاس گنج
چو منشور اقبال او خواند پیش
به روزی که طالع پذیرنده بود
به پیمان در افزود سوگند را
که چون سر بر آری به چرخ بلند
ز مکتب به میدان جهانی سمند
همایون کنی تخت را زیر تاج
به یاد آری این درس و تعلیم را
که دستور دانا به از تیغ و گنج
تو را دولت او را هنر یاور است
هنرمند با دولتی در خور است
هنر هر کجا یافت قدری تمام
همان دولتی که ارجمندی گرفت
چو خواهی که بر مه رسانی سریر
ملک زاده با او به هم داد دست
به پذرفتگاری بر آن عهد بست
که شاهی چو بر من کند شغل راست
وزیر او بود بر من ایزد گواست
نتابم سر از رای و پیمان او
سرانجام که اقبال یاری نمود
برآن عهد شاه استواری نمود
چو استاد دانست کان طفل خرد
بخواهد ز گردن کشان گوی برد
از آن هندسی حرف شکلی کشید
که مغلوب و غالب درو شد پدید
بدو داد کاین حرف را وقت کار
به نام خود و خصم خود برشمار
اگر غالب از دایره نام توست
وگر ز آنکه ناغالبی در قیاس
ز غالب تر از خویشتن در هراس
شه آن حرف بستد ز دانای پیر
شد آن داوری پیش او دلپذیر
چو هر وقت کان حرف بنگاشتی
بر اینگونه می زیست با رای و هوش
ز هر دانش آورده دیگی به جوش
هم او همتی زیرک اندیش داشت
هم اندیشه زیرکان پیش داشت
به فرمان کار آگهان کار کرد
که هم درس او بود و هم زاد او
که ارسطو نبودی بر آن رای زن
به هر کار ازو خواست دستوری یی
چو پرگار چرخ از بر کوه و دشت
ملک فیلقوس از جهان رخت برد
جهان را به شاهنشه نو سپرد
جهان چیست بگذر ز نیرنگ او
رهایی به چنگ آور از چنگ او
درختی است شش پهلو و چاربیخ
تنی چند را بسته بر چار میخ
یکایک ورق های ما زین درخت
به زیر اوفتد چون وزد باد سخت
در او هر دمی نوبری می رسد
جهان کام و ناکام خواهی سپرد
به خود کامگی پی چه خواهی فشرد
درین چارسو هیچ هنگامه نیست
که کیسه بر مرد خودکامه نیست
به دام جهان هستی از وام او
بده وام او رستی از دام او
شبی نعل بند ی و پالان گر ی
خر از پای رنجیده و پشت ریش
بیفکندشان نعل و پالان به پیش
چو از وام داری خر آزاد گشت
بر آسود و از خویشتن شاد گشت
تو نیز ای به خاکی شده گرد ناک
بده وام و بیرون جه از گرد و خاک