بخش ۲۶ - کشتن سرهنگان دارا را - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۲۶ - کشتن سرهنگان دارا را
نظامی گنجویبیا ساقی از من مرا دور کن
جهان از می لعل پر نور کن
میی کاو مرا ره به منزل برد
همه دل برند او غم دل برد
جهان گرچه آرامگاهی خوش است
شتابنده را نعل در آتش است
دو در دارد این باغ آراسته
در و بند ازین هر دو برخاسته
در آ از در باغ و بنگر تمام
ز دیگر در باغ بیرون خرام
اگر زیرکی با گلی خو مگیر
که باشد به جا ماندنش ناگزیر
در این دم که داری به شادی بسیچ
که آینده و رفته هیچ است هیچ
نه ایم آمده از پی دلخوشی
مگر کز پی رنج و سختی کشی
خر ان را کسی در عروسی نخواند
مگر وقت آن کاب و هیزم نماند
پر از دود شد گنبد تیز گشت
شب از ماه بربست پیرایه ای
یتاقی به آمد شدن چون خراس
سراسیمه هر ساعت از خواب جست
غنوده تن مرد از رنج و تاب
نظر هر زمانی درآمد ز خواب
نیایش کنان هر دو لشگر به راز
که ای کاشکی بودی امشب دراز
به دیری پدید آمدی روز جنگ
سگالش چنان شد دو کوشنده را
چو خورشید روشن برآرد کلاه
دو خسرو عنان در عنان آورند
چو دارا در آن داوری رای جست
نمودند رایش به شمشیر و خون
که ایرانی از رومی بیش خورد
به قایم کجا ریزد اندر نبرد
چو فردا فشاریم در جنگ پای
ز رومی نمانیم یک تن به جای
بدین عشوه دادند شه را شکیب
همان قاصدان نیز کردند جهد
که بر خون او بسته بودند عهد
سکندر ز دیگر طرف چاره ساز
که چون پای دارد دران ترکتاز
خیال دو سرهنگ را پیش داشت
جز آن خود که سرهنگی خویش داشت
که فردا درین مرکز سخت بوم
رگ جان به کوشش کنیم استوار
وگر ما شدیم آن دارا ست ملک
بود روزی آن روز فردای ماست
به اندیشه هایی چنین هولناک
دو لشگر غنودند با ترس و باک
کلیچه شد آن سیم کاووس وار
درآمد به جنبش دو لشگر چو کوه
کز آن جنبش آمد جهان را ستوه
همه ساز لشگر به ترتیب جنگ
ز پولاد صد کوه بر پای کرد
به پایین او گنج را جای کرد
چو بر میمنه سازور گشت کار
همان میسره شد چو رویین حصار
جناح از هوا در زمین برد بیخ
پس آهنگ شد چون زمین چار میخ
جهاندار در قلب گه کرد جای
درفش کیانی ش بر سر به پای
سکندر که تیغ جهان سوز داشت
چنان تیغی از بهر آن روز داشت
برانگیخت رزمی چو بارنده میغ
تگرگش ز پیکان و باران ز تیغ
جناح سپه را به گردون کشید
گرانمایگان را بدانسان که خواست
گروهی که پرتابیان ساختشان
چپ انداز شد بر چپ انداختشان
کز ایشان بدی ایمنی شاه را
به قلب اندرون داشت با خویشتن
چو پولاد کوهی شد آن پیلتن
رسید آسمان را قیامت به گوش
برافتاد تب لرزه بر دست و پای
ز فریاد رویین خم از پشت پیل
ز بس بانگ شیپور زهره شکاف
زمین لرزه افتاد در کوه و راغ
گشاده بر او روزن درع و ترگ
ز بس تیر باران که آمد به جوش
فکند ابر بارانی خود ز دوش
به جای نم از ابر خون آمدی
نیوشنده را داد بر جان هراس
برآورده خون از دل خاره سنگ
به جنبش درآمد دو دریای خون
شد از موج آتش زمین لاله گون
به ابرو درآمد کمان را شکنج
شتابان شده تیر چون مار گنج
ز پرگار گردش فرو مانده لنگ
زمین را شده استخوان ریز ریز
سنان در سنان رسته چون نوک خار
سپر بر سپر بسته چون لاله زار
گریزندگان را در آن رستخیز
گهی تیر و گه ترکش انداخته
زمین گشته کوه از بس افتادگان
به جان برد خود هر کسی گشته شاد
کس از کشته خود نیاورده یاد
نه کس جز قزاکند پوشد سیاه
سخن گو سخن سخت پاکیزه راند
که مرگ به انبوه را جشن خواند
چو مرگ از یکی تن بر آرد هلاک
شود شهری از گریه اندوهناک
به مرگ همه شهر ازین شهر دور
ز بس کشته بر کشته مردان مرد
شده راه بر بسته بر ره نورد
چو نیلوفر افکنده زورق در آب
چو لشگر به لشگر درآمیختند
سپه چون پراکنده شد سوی جنگ
کس از خاصگان پیش دارا نبود
دو سرهنگ غدار چون پیل مست
که از خون زمین گشت چون لاله زار
درافتاد دارا بدان زخم تیز
برنجد تن نازک از درد و داغ
چه خویشی بود باد را با چراغ
کشنده دو سرهنگ شوریده رای
به اقبال شه خون او ریختیم
به یک زخم کردیم کارش تباه
چو آمد ز ما آنچه کردیم رای
تو نیز آنچه گفتی بیاور به جای
به ما بخش گنجی که پذرفته ای
وفا کن به چیزی که خود گفته ای
سکندر چو دانست کان ابلهان
پشیمان شد از کرده پیمان خویش
که برخاستش عصمت از جان خویش
چو همسال را سر درآید به گرد
نشان جست کان کشور آرای کی
کجا خوابگه دارد از خون و خوی
دو بیداد پیشه به پیش اندرون
به بیداد خود شاه را رهنمون
ز موکب رو ان هیچ کس را ندید
تن مرزبان دید در خاک و خون
سلیمانی افتاده در پای مور
به بازوی بهمن برآموده مار
ز رویین در افتاده اسفندیار
به باد خزان گشته تاراج غم
ورق بر ورق هر سویی برده باد
سکندر فرود آمد از پشت بور
درآمد به بالین آن پیل زور
بدارند بر جای خویش استوار
خود از جای جنبید شوریده وار
به بالین گه خسته آمد فراز
سر خسته را بر سر ران نهاد
شب تیره بر روز رخشان نهاد
فرو بسته چشم آن تن خوابناک
بدو گفت برخیز ازین خون و خاک
رها کن که در من رهایی نماند
سپهر م بدانگونه پهلو درید
که شد در جگر پهلویم ناپدید
تو ای پهلوان کامدی سوی من
که با آنکه پهلو دریدم چو میغ
همی آید از پهلویم بوی تیغ
سر سروران را رها کن ز دست
تو مشکن که ما را جهان خود شکست
چو دستی که بر ما درازی کنی
نگهدار دستت که داراست این
نه پنهان چو روز آشکاراست این
نقابی به من درکش از لاجورد
چنان شاه را در چنین بندگی
درین بندم از رحمت آزاد کن
زمین را منم تاج تارک نشین
رها کن که خواب خوشم می برد
زمین آب و چرخ آتشم می برد
مگردان سر خفته را از سریر
که گردون گردان برآرد نفیر
رها کن به خواب خوشم یک زمان
اگر تاج خواهی ربود از سرم
چو من زین ولایت گشادم کمر
تو خواه افسر از من ستان خواه سر
سکندر بنالید که ای تاجدار
نخواهم که بر خاک بودی سرت
ولیکن چه سود ست کاین کار بود
که تا سینه در موج خون آمدم
نه روزی بدین روز را دیدمی
به دارای گیتی و دانای راز
که دارم به بهبود دارا نیاز
ولیکن چو بر شیشه افتاد سنگ
همین بود و بس ملک را یادگار
چه بودی که مرگ آشکارا شدی
چه سودست مردن نشاید به زور
که پیش از اجل رفت نتوان به گور
به نزدیک من یک سر موی شاه
گرامی تر از صد هزاران کلاه
گر این زخم را چاره دانستمی
نه تاج و نه اورنگ شاهنشهی
چرا خون نگریم بر آن تاج و تخت
که دارنده را بر درافکند رخت
مباد آن گلستان که سالار او
بدین خستگی باشد از خار او
نفیر از جهانی که دارا کش ست
به چاره گری چون ندارم توان
چه تدبیر داری مراد تو چیست
امید از که داری و بیمت ز کیست
بگو هرچه داری که فرمان کنم
به چاره گری با تو پیمان کنم
چو دارا شنید این دم دل نواز
به خواهش گری دیده را کرد باز
بدو گفت کای بهترین بخت من
چه پرسی ز جانی به جان آمده
جهان شربت هرکس از یخ سرشت
بجز شربت ما که بر یخ نوشت
چو برقی که در ابر دارد شتاب
لب از آب خالی و تن غرق آب
به موم و سریشم نگردد درست
جهان غارت از هر دری می برد
نه زو ایمن اینان که هستند نیز
نه آنان که رفتند رستند نیز
ببین روز من راستی پیشه کن
تو نیز از چنین روزی اندیشه کن
چو هستی به پند من آموزگار
نه من به ز بهمن شدم که اژدها
نه ز اسفندیار آن جهانگیر گرد
که از چشم زخم جهان جان نبرد
چو در نسل ما کشتن آمد نخست
که من کردم از سبزه بالین تهی
چو درخواستی که آرزو ی تو چیست
به وقتی که بر من بباید گریست
سه چیز آرزو دارم اندر نهان
تو باشی درین داوری دادخواه
دویم آنکه بر تاج و تخت کیان
چو حاکم تو باشی نیاری زیان
دل خود بپردازی از تخم کین
همان روشنک را که دخت منست
به هم خوابی خود کنی سربلند
که خوان گردد از نازکان ارجمند
سکندر پذیرفت ازو هرچه گفت
پذیرنده برخاست گوینده خفت
کبودی و کوژی درآمد به چرخ
که بغداد را کرد بی کاخ و کرخ
درخت کیان را فرو ریخت بار
چو مهر از جهان مهربانی برید
شبه ماند و یاقوت شد ناپدید
درو دید و بر خویشتن نوحه کرد
که او را همان زهر بایست خورد
چو روز آخور صبح ابلق سوار
طویله برون زد بر این مرغزار
چو خلوتگه ش آنچنان ساختند
چو بیرون رود جوهر جان ز تن
چه بر طاق ایوان چه زیر زمی
چو خاکی شوی عاقبت باز خاک
بسا ماهیا کو شود خورد مور
چو در خاک شور افتد از آب شور
چنین است رسم این گذرگاه را
که دارد به آمد شد این راه را
یکی را درآرد به هنگامه تیز
یکی را ز هنگامه گوید که خیز
که رویت کند کهربا وار زرد
کبودت کند جامه چون لاجورد
گوزنی که در شهر شیران بود
به مرگ خودش خانه ویران بود
چو مرغ از پی کوچ برکش جناح
مشو مست راح اندرین مستراح
جهان را ز خود واره و وارهان
سمندر چو پروانه آتش رو است
ولیک این کهن لنگ و آن خوش رو است
اگر شاه ملکست و گر ملک شاه
همه راه رنج است و با رنج راه
که داند که این خاک دیرینه دور
به هر غاری اندر چه دارد ز غور
کهن کیسه شد خاک پنهان شکنج
که هرگز برون نارد آواز گنج
سبوی نو از تری آید به جوش
که داند که این زخمه دام و دد
چه تاریخ ها دارد از نیک و بد
چه نیرنگ با بخردان ساخته ست
چه گردنکشان را سر انداخته ست
فلک نیست یکسان هم آغوش تو
طراز ش دو رنگ ست بر دوش تو
شبانگه به نانیت نارد به یاد
کلیچه به گردون دهد بامداد
چه باید درین هفت چشمه خراس
چو خضر از چنین روزی یی روزه گیر
چو هست آب حیوان نه خرما نه شیر
ازین دیو مردم که دام و دد ند
نهان شو که هم صحبتان بدند
پی گور کز دشتبانان گم است
ز نامردمی های این مردم است
ز مردم گریزد سوی کوه و غار
همان شیر کاو جای در بیشه کرد
ز بد عهد ی مردم اندیشه کرد
که در مردمان مردمی ها بمرد
بگوید که مردم چنین است حرف
به چشم اندرون مردمک را کلاه
فرو خسب یا پنبه درنه به گوش
که با سرخ سرخست و با زرد زرد
شبانگه که صد رنگ بیند به کار
بر آید به صد دست چون نوبهار
سحرگه که یک چشمه یابد کلید