بخش ۳۰ - به پادشاهی نشستن اسکندر در اصطخر - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۳۰ - به پادشاهی نشستن اسکندر در اصطخر
نظامی گنجویبیا ساقی آن شب چراغ مغان
بیاور ز من بر میاور فغان
چراغی کزو چشم ها روشن است
چراغ دلم را ازو روغن است
بگو ای سخن کیمیای تو چیست
عیار ترا کیمیا ساز کیست
که چندین نگار از تو برساختند
هنوز از تو حرفی نپرداختند
اگر خانه خیزی قرارت کجاست
ور از در درآیی دیارت کجاست
ز ما سر برآری و با ما نیی
نمایی به ما نقش و پیدا نیی
عمل خانه دل به فرمان توست
زبان خود علم دار دیوان توست
ندانم چه مرغی بدین نیکوی
ز ما یادگاری که ماند توی
سخن بین چه عالی ست بالای او
بیار ای سخن گوی چابک سرای
سخن ران از آن نامور خفتگان
چنین داد مژده که چون شهریار
به ملک سپاهان برآراست کار
به اصطخر شد تاج بر سر نهاد
بدان سر بزرگی سر افراختند
ز شوراب چین تا به تلخ آب زنگ
رسولان رسیدند با ساو و باج
همایون کنان شاه را تخت و تاج
چو شه پای بر تخت زرین نهاد
که باد آفریننده ای را سپاس
که کرد آفرین گوی را حق شناس
سر چون منی را ز بالین خاک
به انجم رسانید چون نور پاک
به ایران م آورد از اقصای روم
به فرمان من سنگ را کرد موم
که ناسایم از داوری یک زمان
که آگاهم از روز فردای خویش
نیاید ز من بر کسی دست زور
ز خلق ار چه آزار بینم بسی
نخواهم که آزارد از من کسی
ده و دوده را بر گرفتم خراج
نه ساو از ولایت ستانم نه باج
اگر گنجی آرم ز دنیا به دست
دهم هر کسی را ز دولت کلید
کشم پای دیوانه را زیر بند
بپیچم سر از رایگان خوارگان
نخواهم که باشد ز کاری تهی
چو بینم کسی را که او رنج برد
که با خرج او دخل او هست خرد
به دین و به دانش کنم کارها
ندارم ز کس ترس در هیچ کار
مگر زان کسی کاو بود ترس کار
در آس افکنم هر که را سود نیست
ببخشایم آن را که بخشودنی ست
سخن را مدد بخشم از خواسته
ستم را ز خود دور دارم به هش
نوازش کنم چون شود عذرخواه
چو در دشمنی تن زند تن زنم
من آن خاک بیزم به غربال رای
که بستانم و باز ریزم به جای
از ین سر ستاند بدان سر دهد
به هرچ از سر تیغم آید فراز
سر تیغم آرد جهان را به چنگ
از آن آمدم بر سر این سریر
که افتادگان را شوم دستگیر
یکی پیکرم ز ابر و از آفتاب
به یک دست آتش به یک دست آب
به خود نامدم سوی ایران ز روم
خدایم فرستاد از آن مرز و بوم
بدان تا حق از باطل آرم پدید
ز من بند هر قفل یابد کلید
به باطل پرستان درآرم هلاک
کجا عدل من سر برآرد چو سرو
همان شیر بر گور نارد گزند
بدان را ز نیکی کنم ناصبور
ز نیکان بدی را کنم نیز دور
نکشتم نهانی کسی را به زهر
مگر که آشکارا به شمشیر قهر
نخواهم که آرم به کس بر شکست
گر از من به چشمی رسد چشم درد
خدایم در این کار یاری دهاد
چو این داستان گفت شه یک به یک
از آن بوالفضولان بسیارگوی
وزان بوالحکیمان دیوانه خوی
در آن انجمن گشت شاه آزمای
که شاها مرا یک درم درخورست
جهاندار گفت از خداوند گاه
به اندازه قدر او گنج خواه
پژوهنده گفتا چو از یک درم
خجالت برد شه که چیزیست کم
به ار ملک عالم ببخشد به من
به انجم رساند سرم ز انجمن
دگر باره شه گفت کای بدسگال
دو حاجت نمودی نه بر جای خویش
یکی کم ز من دیگری از تو بیش
به اندازه باشد سخن گسترید
سخن کان به ابرو درآرد گره
که بالا چرایی تو و خلق زیر
چو گویی که یک رویه هستیم بار
چرا زیر و بالا درآری به کار
ملک گفت سرور منم زین گروه
چو سر زیر باشد نباشد شکوه
به ار شاه را جای باشد بلند
که تا دیده ها زو شود بهره مند
خردمند را با رعونت چه کار
به زیور چه پوشی تنی کز گلست
من ار شخص خود را چو گلشن کنم
شما را به خود چشم روشن کنم
نبینی که چون بشکفد نوبهار
از آن نکته ها مردم تیزهوش
پر از لعل و پیروزه کردند گوش
به جان باز بستند پیمان او
از آن بردباری کز او یافتند
گراییدشان دل به افسون خویش
امان دادشان از شبیخون خویش
جهان را به فرمان خود رام کرد
در آن رام کردن کم آرام کرد