بخش ۳۲ - رفتن اسکندر به جانب مغرب و زیارت کعبه - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۳۲ - رفتن اسکندر به جانب مغرب و زیارت کعبه
نظامی گنجویبیا ساقی آن می که محنت بر است
به چون من کسی ده که محنت خور است
مگر بوی راحت به جانم دهد
ز محنت زمانی امانم دهد
مبارک بود فال فرخ زدن
نه بر رخ زدن بلکه شه رخ زدن
بلندی نمودن در افکندگی
فراهم شدن در پراکندگی
چو شمع از درون سو جگر سوختن
برون سو ز شادی برافروختن
چو عاجز شود مرد چاره سگال
ز بیچارگی در گریزد به فال
کلید آرد از ریگ و سنگی به چنگ
که آهن بسی خیزد از ریگ و سنگ
دری را که در غیب شد ناپدید
بجز غیب دان کس نداند کلید
ز بهبود زن فال کان سود تست
که به بود تو اصل بهبود تست
مرنج ار نزاری که فربه شوی
چو گویی کز این به شوم به شوی
ز ما قرعه بر کاری انداختن
درین پرده که انصاف یاری ده است
دلا پرده تنگ است یارم تو باش
ز پرده دران پرده دار م تو باش
که شد زیب او زیور آرا ی من
خبر می دهد کان جهان گیر شاه
چو بر زد به گردون سر بارگاه
فرستادنی را ز هر مرز و بوم
فرستاد با استواران به روم
چو گشت از فسون جهان بی هراس
جهان را به گشتن نگهداشت پاس
نخوردند یک قطره بی یاد او
شب و روز در کار بیدار بود
وگر بوم و شهری ز هم برگشاد
ازان به یکی شهر دیگر نهاد
زمانه جز این بود نبیند صواب
که این را کند خوب و آنرا خراب
سکندر که کرد آن عمارت گری
به درگاه او گشت پیکی روان
به زنهار خواهی ز هر کشوری
از آن تحفه ها کان بود دلفریب
فرستاد هر کس به آیین و زیب
ازان پس که چندی برآمد براین
هنرنامه های عرب خوانده بود
در آن آرزو سالها مانده بود
که چون در عجم دستگاهش بود
همان کعبه را نیز بیند جمال
شود شاد از آن نقش فیروز فال
به ملک عرب راند بنه گاه را
به خروارها گنج زر بر گرفت
به عزم بیابان ره اندر گرفت
به هر منزلی کو عنان کرد خوش
هم از تازی اسبان صحرا نورد
هم از تیغ چون آب زهراب خورد
شتر نیز هم ناقه هم بیسراک
شتابنده چون باد و از گرد پاک
هم از جنس جوهر هم از جنس طیب
زمان تا زمان از پی جاه او
جهاندار کان دید بگشاد گنج
به خروارها گشت پیرایه سنج
بسا نافه کز ناف عالم گشاد
چو پرگار گردون بر آن نقطه گاه
طوافی کز او نیست کس را گزیر
برآورد و شد خانه را حلقه گیر
نخستین در کعبه را بوسه داد
بر آن آستان زد سر خویش را
چو در خانه راستان کرد جای
همه خانه در گنج و گوهر گرفت
در و بام در مشگ و عنبر گرفت
یمن را برافروخت از گرد خیل
چنان چون ادیم یمن را سهیل
که شاه جهان چون جهان رام کرد
ستم را ز عالم تهی نام کرد
نکرد آن بر و بوم را باز جست
به روز تو این بوم نزدیک تر
به ارمن در آتش پرستی کنند
در ابخاز کردی ست عادی نژاد
که از رزم رستم نیارد به یاد
کمر بسته بر رسم و بر راه او
همه باده بر یاد او می خورند
اگر شه نخواهد بر او تاختن
ز ما خواهد این ملک پرداختن
جهاندار کاین زور بازو شنید
سپه را ز بابل به ارمن کشید
فرو شست از آلایش آن بوم را
برافکند از او رسم و راه بدان
وز آنجا شبیخون بر ابخاز کرد
در کین بر ابخازیان باز کرد
به هر قلعه کو داد پیغام خویش
روان کرد مرکب چو کار آگهان
به گنجینه داران خسرو سپرد
درآمد ز درگاه و بوسید خاک
چو دید آنچنان مردی آزاد مرد
به نزدیک تختش وطن گاه داد
به شیرین زبانی دلش کرد گرم
کند پیل بالا بر او گنج ریز
برآراید از طوق و از گوشوار
ز دیبا و گوهر ز شمشیر و جام
دوالی ملک چون به نیک اختری
شد از سرفرازان و گردنکشان
ز یزدان بر او آفرین کرد یاد
شتابنده تر شد در آن بندگی
وزان پس همه خدمتش بود کار
به خسرو پرستی چنان خاص گشت
بدان مرز روشن تر از صحن باغ
فروزنده شد چشم شه چون چراغ
برآسود و از خرمی یافت بهر
چنین گفت با پور دهقان پیر
که تفلیس از او شد عمارت پذیر
در آن بوم آراسته چون بهشت
شب و روز جز تخم نیکی نکشت
بفرمود بر خاک آن مرز و بوم
تماشا کنان رفت از آن مرحله
دو هفته کم و بیش در کوه و دشت
به صید افکنی راه در می نوشت
چو از مرغ و ماهی تهی کرد جای
که با ملک و بامال بسیار بود
جهان سبز دید از بسی کشت و رود
به سرسبزی آمد در آنجا فرود