بخش ۳۵ - رفتن اسکندر به کوه البرز
نظامی گنجویبیا ساقی آن شیر شنگرف گون
که عکسش درآرد به سیماب خون
به من ده که سیماب خون گشته ام
به سیماب خون ناخنی رشته ام
برآنم من ای همت صبح خیز
که موج سخن را کنم ریز ریز
به زرین سخن گوهر آرم به چنگ
سر زیر دستان درآرم به سنگ
زر آن زور و زهره کی آرد به دست
که دارای دین را کند زیردست
زر از بهر مقصود زیور بود
چو بند ش کنی بندی از زر بود
توانگر که باشد زر ش زیر خاک
ز دزد ان بود روز و شب ترس ناک
تهی دست که اندیشه زر کند
تمنای گنجش توانگر کند
توانگر تر آنکس که درویش تر
جهان آن جهان شد که درویش راست
که هم خویشتن را و هم خویش راست
شب و روز خوش می خورد بی هراس
نه از شحنه بیم و نه از دزد پاس
فراوان خزینه فراوان غم است
کمست انده آن را که دنیا کمست
خبر داد از آن گوهر زر فشان
که چون کرد سالار جمشید هوش
می یی چند بر یاد نوشابه نوش
به ریحان و ریحانی دل فروز
بسر برد با خسروان چند روز
حصاری چنان ز انجمن برکشید
که انجم در آن برج شد ناپدید
گرامی کنان هر یکی را نشاند
سخن ها ز هر دستی آورد پیش
که دوشم چنان در دل آمد هوس
جهان را نبینم کران تا کران
سوی روم ازین پیش بودم بسیچ
عنان مرا داد از آن چرخ پیچ
بر آنم که تا جمله مرز و بوم
در آباد و ویران نشست آورم
به هر بوم و هر کشوری گر زمی ست
ببینم که خوشدل کدام آدمی ست
از آن خوشدلی بهره یابم مگر
نخستین خرامش در این کوچ گاه
به البرز خواهم برون برد راه
وزان کوچ فرخ درآیم به دشت
ز صحرا به دریا کنم بازگشت
ز جرعه بر او گوهر افشان کنم
چو موکب درآرم به دریا کنار
کنم هفته ای مرغ و ماهی شکار
چه گویید هر یک بر این داستان
که دولت نپیچد سر از راستان
زمین بوسه دادند یکسر سپاه
که تدبیر ما هست تدبیر شاه
کجا او نهد پای ما سر نهیم
ز فرمان او بر سر افسر نهیم
گر اندازد از کوه ما را به خاک
بیفتیم و در دل نداریم باک
شه آسوده دل شد ز گفتار شان
غنی کرد گردن کشان را ز گنج
ز گوهر کشی لشگر آمد به رنج
جهاندار چون دید کز گنج و زر
غنیمت کشان را گران گشت سر
در آن پیش بینی خرد پیشه کرد
که لختی ز چشم بد اندیشه کرد
ز بس گنج و گوهر که در بار داشت
به هر جا که شد راه دشوار داشت
به کوه و به صحرا و سختی و رنج
سپاهش به گردون کشیدند گنج
چو در خاطر آمد جهانجوی را
که در چنبر آرد گلین گوی را
زمین را شود میل و منزل شناس
بداند زمین را که پست و بلند
درازا ش چند است و پهنا ش چند
ز هر داد و بیدادی آگه شود
به راه آرد آن را که از ره شود
ز دوری در آن ره شد اندیشناک
که دارد ره دور درد و هلاک
سپاه از غنیمت گران بار دید
یکی آنکه سیران نکوشند سخت
که ترسند از ایشان ستانند رخت
دگر آنکه ناسیری آید به جنگ
دو دستی زند تیغ بر بوی رنگ
صد و سیزده بود با او به راه
همه انجمن ساز و انجم شناس
به تدبیر هر شغل صاحب قیاس
از آن جمله در حضرت شهریار
به هر کار ازو چاره درخواستی
سخن راند با کار سنجی چنان
جوابش چنان آمد از پیش بین
که شه گنج پنهان کند در زمین
سپه نیز با شاه فرمان کنند
به ویرانه ها گنج پنهان کنند
ز بهر گواهی به هر گنج دان
طلسمی کند هریک از خود نشان
بدان تا چو آیند از راه دور
ز هر تیره چاهی برآرند نور
گواهی که بر گنج خویش آورند
شه این رای را عالم آرای دید
سپه را ملامت در این رای دید
به زیر زمین گنج را جای کرد
طلسمی بر آن گنج بر پای کرد
بفرمود تا هر که را گنج بود
نهان کرد کز بردنش رنج بود
پراکنده هر یک در آن کوه و دشت
به گل گنج پوشید و خود بازگشت
جدا هر یکی بر سر مال خویش
برانگیخت شکلی ز تمثال خویش
که شه را دگرگون شد آموزگار
ز هنجار دیگر درآمد به روم
فرو ماند گنج اندر آن مرز و بوم
همان لشگرش را ز بس برگ و ساز
بدان گنج پنهان نیامد نیاز
ز بس گنح پیدا که دریافتند
که تا هرکه او باشد ایزد پرست
از آن نامه ها گنجی آرد به دست
هنوز اندران دیر دیرینه سال
بسی گنج نامه است از آن گنج و مال
کنند آن صنم خانه را چاکری
بیایند و آن گنجدان بشکنند
وزان گنج پا رنج خود برکنند
که پایم فرو رفت ازینسان به گنج
بخش ۳۵ - رفتن اسکندر به کوه البرز - نظامی گنجوی | ناهید