بخش ۳۹ - رفتن اسکندر به ری و خراسان - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۳۹ - رفتن اسکندر به ری و خراسان
نظامی گنجویبیا ساقی آن جام زرین بیار
که ماند از فریدون و جم یادگار
می ناب ده عاشق ناب را
به مستی توان کردن این خواب را
دلا چند از این بازی انگیختن
به هر دست رنگی برآمیختن
درخت هوا رسته شد بر درت
بپیچان سرش تا نپیچد سرت
می ناب ناخورده مستی مکن
اگر می خوری بت پرستی مکن
چو بی زعفران گشته ای خنده ناک
مخور زعفران تا نگردی هلاک
چو شاهان مکن خوب خوشخوارگی
هراسان شو از روز بیچارگی
ازین آتشین خانه سخت جوش
کسی جان برد کو بود سخت کوش
ز سختی به سختی توان رخت برد
به گوگرد و نفط آتش کس نمرد
که چون خسرو از تخت کیخسروی
شتابنده پیکی درآمد چو باد
به آیین پیکان زمین بوسه داد
به شاه جهان راز پوشیده گفت
سخن را چنین می نماید عیار
که تا شاه بر حل و عقدی که داشت
چنان داشتم ملک را پیش و پس
که آزارشی نامد از کس به کس
به شرطی که در عهد شاه داشتم
بحمدالله از هیچ بالا و پست
بگردد جهان از سر کین و مهر
زمانه به نیک و بد آبستن است
ستاره گهی دوست گه دشمن است
شتابنده چون اژدها بر هلاک
کند بیلکش را به بیلی قیاس
سر و تاجی از دعوی انگیخته ست
به ناموس رنگی برآمیخته ست
پراکنده ای چند را گرد کرد
ز پیروزی خود دلاور شده ست
همانا که تنها به داور شده ست
سر و سیم آن بنده در سر شود
که با خواجه خود به داور شود
به پیگار شه در میان می کشند
کنندش به صفرای ما کام تلخ
چنین فتنه ای را که شد گرم کین
اگر خرده بینی به خردی مبین
ز خردان بسی فتنه آید بزرگ
که در پای پیکان بود کعب گرگ
گر این فتنه ماند چنین دیرباز
شه ار ماه او درنیارد به میغ
سر تخت خواهد گرفتن به تیغ
چو باز از نشیمن گشاید دوال
شکسته شود کبک را پر و بال
مرا لشگری نیست چندان به زور
کزو چشم بد را توان کرد کور
همی هرچه روز آید آن دیو زاد
قوی دست گردد که دستش مباد
کس این گرد را برندارد ز راه
چو اندر سخن پیک چستی نمود
به نامه سخن را درستی نمود
به نیک و بد از رازهای نهفت
همان بود در نامه که آرنده گفت
در آن داوری گفت با خویشتن
مرا تخت کیخسرو اینجا به زیر
به تخت من آنجا دگر کس دلیر
بدان داستان ماند این تاج و تخت
که از هندویی هندویی برد رخت
صواب آنچنان شد که آرم شتاب
که ناسود بر جای خود یک زمان
جهان کاروان شاه سالار بود
در آن کاروان بار بسیار بود
ز هر گوشه ای بار می اوفتاد
همان کار در کار می اوفتاد
در آن کارها یاور او بود و بس
چو طالع جهانگردی آرد به پیش
نشاید زدن کنده بر پای خویش
برون رفت از آن کوچگه شهریار
سپاهش ز مه برده رایت برون
به صید افکنی می نبشتند راه
که هم صید خوش بود و هم صیدگاه
ز بار گران خوشه خم گشته بود
تک و تاب نخجیر کم گشته بود
ز برق آمده ابر نیسان به جوش
برآورده تندر به تندی خروش
رگ رستنی در زمین گشته سخت
دریده صبا شعر گل تا به ناف
خرامنده بر رخش بیجاده نعل
دو نوباوه هم تود و هم برگ تود
ز حلوا و ابریشم آورده سود
زمین چون زر و آب چون لاجورد
چو دیبای نیم ازرق و نیم زرد
نوای چکاوک به از بانگ رود
گوزن از بیابان ره کوه جست
جهان در جهان یکسر آهو بره
جهاندار با صید و با رود و جام
همی کرد منزل به منزل خرام
به خلخال یک هفته شد بر گرو
ز پرگار آن حلقه بر کرد سر
که خوانندش امروز خلخال زر
به گیلان درآمد به کردار ابر
بدانسان که در بیشه آید هژبر
هر آتشگهی کامد آنجا به دست
چو یخ سرد کردش بر آتش پرست
ز گیلان برون شد در آمد به ری
برآورد ازان دوده یکباره دود
چو دشمن خبر داشت کامد پلنگ
به سوراخ در شد چو روباه لنگ
به آوارگی در خراسان گریخت
وزان قایم ری به قایم بریخت
چو دانست خسرو که دژخیم او
شبیخون زد و راه بر وی گرفت
چنان تیز رو شد که دریافتش
به زخمی سر از ملک برتافتش
چو بدخواه را در گل آکنده کرد
همانجا که بدخواه را کشته بود
به نزدیک صحرا یکی پشته بود
بر آن پشته بنیادی افکند چست
به هرای گنجش چو بدرام کرد
به پهلو زبانش هری نام کرد
دو بهر جهان را در آن شهر یافت
هواخواه خود را یکی بهر یافت
دگر بهر از او طبل دارا زدند
چنان رایتی را به ناموس شاه
سکندر بسی پای در کین فشرد
همان دید چاره در آن داوری
که یاران خود را کند یاوری
ز نوبتگه خود به فرهنگ و رای
کند رایتی دیگر آنجا به پای
از آن رایت آن بود مقصود شاه
که رایت ز رایت بود کینه خواه
چو دانست کان شهر دارا پرست
به جهد سکندر نیاید به دست
خصومت گهی ساخت تا نفخ صور
که از سازگاری شد آن شهر دور
خصومتگران گشته در خاک پست
هنوز آن خصومت در آن خاک هست
چو زد لشگر کبک را بر تذرو
به طوفان شمشیر چون آب کشت
کزو تازه گل را دهن تلخ بود
صنم خانه هایی چو خرم بهار
درو بیش از اندازه دینار و گنج
نهاده به هر گوشه بی دسترنج
زده موبدش نعل زرین بر اسب
چو خسرو بر آن گنجدان دست یافت
مغان را ز جام مغان مست یافت
ز دوزخ پرستنده را دور کرد
به هر شهری آورد لختی مقام
به مغز خراسان درافکند جوش
به هر ناحیت کرد موکب روان
خراسان و کرمان و غزنین و غور
به هر شهر کامد به شادی فراز
جهان گشتنش گرچه با رنج بود
همه راه او گنج بر گنج بود
به هر منزلی کو گرفتی قرار
گران سنگ بودی ز گنجینه بار
چه در صلب آتش چه در ناف خاک
خلایق که زر در زمین می نهند
بر او قفل و بند آهنین می نهند
چو باد آمد و خاکشان را ربود
بر او بر زدن قفل آهن چه سود