بخش ۴۳ - سگالش خاقان در پاسخ اسکندر
نظامی گنجویبیا ساقی آن باده چون گلاب
بر افشان به من تا درآیم ز خواب
گلابی که آب جگر ها بدوست
دوای همه درد سر ها بدوست
رقیب منا خیز و در پیش کن
تو شو نیز و اندیشه خویش کن
ز تشویش خاطر جدا کن مرا
به اندیشه خود رها کن مرا
ندارم سر گفتگوی کسی
مرا گفتگو هست با خود بسی
گر آید خریداری از دور دست
که با کان گوهر شود هم نشست
تماشای گنج نظامی کند
به بزم سخن شادکامی کند
بگو خواجه خانه در خانه نیست
وگر هست محتاج بیگانه نیست
بخش ۴۳ - سگالش خاقان در پاسخ اسکندر - نظامی گنجوی | ناهیدخطا گفتم ای پی خجسته رقیب
که شد دشمنی با غریبان غریب
چو ما را سخن نام دریا نهاد
چو مه خیمه ای در خرابی بزن
که فردا چو رخ در نقاب آورم
ز گیله به گیلان شتاب آورم
سخن بین کزو دور چون مانده ام
کجا بودم ادهم کجا رانده ام
جواهر چنین داد از آن خواسته
سر از چین برآورد چون آفتاب
خبر یافت کامد بدان مرز و بوم
دمنده چنان اژدها یی ز روم
همان نامه شاه بر خوانده بود
در آن کار حیران فرو مانده بود
نخستین چنان دید رایش صواب
که میثاق شه را نویسد جواب
بفرمود تا کاغذ و کلک و ساز
سخن را در او پایه دارد نگاه
که در مغز مردم نماید شکیب
زبان بندهایی چو پیکان تیز
به نامی کزو نام ها شد درست
به خود زنده و زنده دار همه
ز گویا و خاموش و هشیار و مست
کسی را بر اسرار او نیست دست
به جز بندگی ناید از هیچکس
که باد آفرین بر تو از کردگار
ز هر شاه کامد جهان را پدید
به دست تو داد آفرینش کلید
ز دریا به دریا تو کردی نشست
بر ایران و توران تو را بود دست
گرفتی جهان جمله بالا و زیر
عنان بازکش که اژدها بر ره است
فسانه دراز است و شب کوته است
سکندر تویی شاه ایران و روم
منم کار فرمای این مرز و بوم
تو را هست چون من بسی سفته گوش
یکی دیگرم من به تندی مکوش
من و تو ز خاکیم و خاک از زمی
همه سروری تا به خاک است و بس
کسی نیست در خاک بهتر ز کس
چو قطره به دریا درانداختند
حضور تو در صوب این سنگلاخ
به هر نعمتی مرد ایزد شناس
فزون تر کند نزد ایزد سپاس
چو ایزد به من نعمتی بر فزود
سپاس ایزد م چون نباید نمود
کنم تا زی ام شکر ایزد بسیچ
که هر جا که آری تو لشگر فراز
به بازارگانی بدان مرز و بوم
بدان تا خرند آنچه یابند خورد
طعامی که پیش آید از گرم و سرد
بسوزند و ریزند یک سر به چاه
ذخیره چو زان شهر گردد تهی
تو چون اژدها سر بدانجا نهی
ستانی ز بی برگی آن بوم را
چو آتش که عاجز کند موم را
که گردانم از شهر خود این نیاز
اگرچه به زرق و فسون ساختن
ولیک آشتی به ز پرخاش و جنگ
که این داغ و درد آرد آن آب و رنگ
که افتد تو را نیز کشتی در آب
قوی دل مشو گرچه دستت قوی ست
که حکم خدا برتر از خسرو ی ست
خردمند را نیست کز راه تیز
به کار آمده عالمی چون خرد
به حکم تو هر کاری از نیک و بد
کسی کاو کسی را نیاید به کار
به اصل از جهان پادشاهی تراست
که باشد خلل در بناهای سست
زر از نقره کردن عقیق از بلور
کند هر کسی سیب را خانه رس
ولی خوش نباشد به دندان کس
تو را ایزد از بهر عدل آفرید
ستم ناید از شاه عادل پدید
که پرسند روزیت ازین داوری
نکو رای چون رای را بد کند
چو گردد جهان گاه گاه از نورد
به گرمای گرم و به سرمای سرد
در آن گرم و سردی سلامت مجوی
که گرداند از عادت خویش روی
چنان به که هر فصلی از فصل سال
هر آنچ او بگردد ز تدبیر کار
سکندر به انصاف نام آور ست
وگرنی ز ما هر یک اسکندر ست
بر آرم به یک جنبش از کوه گرد
چو بر پشت پیلان نهم تخت عاج
هژبر ژیان را درآرم به زیر
زنم طاق خرپشته بر پشت شیر
نی ام با تو در جستن داوری
گر از بهر آن کردی این ترکتاز
که چون بندگان پیشت آرم نماز
به درگاه تو سر نهم بر زمین
نه من جمله کشور خدایان چین
به فرمان پذیری پذیرم سپاس
در این داوری هیچ بیغاره نیست
ز مهمان پرستی مرا چاره نیست
جوابی چنین خوب و خاطر نواز
به قاصد سپردند تا برد باز
چو بر خواند پاسخ شه شیر زور
شکیبنده تر شد به نخجیر گور
نبود ایمن از شام تا صبح گاه
به روزی که از روزها آفتاب
بهی جلوه تر بود بر خاک و آب
سپهدار چین از سر هوش و رای
جهان روشن از رای پر نور او
دران کار از آن کاردان رای جست
که در کارها داشت رای درست
که چون دارم این داوری را بسیچ
چو مهره برآمایم از مهر و کین
بدین چین که آمد به ابروی چین
اگر حرب سازم مخالف قوی ست
به تارک برش تاج کیخسروی ست
ندانم که مقصود این شهریار
چه بود از گذر کردن این دیار
به خاقان چین گفت فرخ وزیر
که هست از نصیحت تو را ناگزیر
به گنج و به لشگر غرور آیدت
زبون گشتن از کار دور آیدت
در دوستی را بر او در مبند
به هر جا که آمد ولایت گرفت
نشاید در این کار ماندن شگفت
چه پنداشتی کار بازی ست این
نه البرز را کرد شاید خراب
به دولت گزایان درآرد گزند
چو مقبل کمر بست پیش آر کفش
به یک ماه کم و بیش با او بساز
که بیگانه این جا نماند دراز
که چون بشکند دیر گردد درست
درستی بود زخم ها را ز خون
در آن کوش کاین اژدهای سیاه
به آزرم یابد درین بوم راه
به چینی بر آن روز نفرین رسید
که این اژدها بر در چین رسید
رسد جامه ای بی کبودی به مرد
خلل در بریشم نه در چنگی است
طرفدار چین چون در آن داوری
به کوشش ندید از فلک یاوری
از آن کارها که اختیار آمدش
بر آن عزم شد کاورد سر به راه
به رسم رسولان شود نزد شاه
ز ساحل برافکند زورق بر آب
بدانگونه کان راز کس درنیافت
که خاقان رسولی فرستاده چست
به دیدن مبارک به گفتن درست
پرستش کنان برد شه را نماز
به فرمان شاه آن سخن گوی مرد
نشست و نشاننده را سجده کرد
به نیک و بد خویشتن دم نزد
ز پرگار آن حلقه مدهوش ماند
در آن حلقه چون نقطه خاموش ماند
که پیغامی ار نیک داری بیار
به گوهر زبانی در آمد چو تیغ
کز آمد شد شاه ایران و روم
برومند بادا همه مرز و بوم
ز چین تا دگر باره اقصای چین
به فرمان او باد یکسر زمین
کز آن در هراس است گفتار من
که خالی کند شه ز بیگانه جای
نباشد کس از خاصگان پیش او
جز او کافرین باد بر کیش او
اگر یک تن آنجا بود در نهفت
نباید تو را راز پوشیده گفت
شه از خلوتی آنچنان خواستن
همان ساعدش را به زرین کمر
سرای آنگه از خلق پرداختند
همان خاصگان سوی در تاختند
ملک ماند خالی در آن جای خویش
فرستاده را گفت خالی ست جای
به فرمان شه مرد پوشیده راز
که تا سبزه روینده باشد به باغ
همه کار دولت به کام تو باد
برآنم که گر بنده را شهریار
گر از راز پوشیده آگاه نیست
به از راستی پیش او راه نیست
من آن قاصد خود فرستاده ام
کزان پیش کافکندی افتاده ام
به تندی بر او بانگ برزد درشت
که پیدا بود روی دیبا ز پشت
چه گستاخ رویی بر آن داشتت
که در پرده پوشیده نگذاشتت
چه بی هیبتی دیدی از شاه روم
که پولاد را نرم دانی چو موم
که خاک افکنی در ترازوی من
عنان به که برتابد از راه شیر
که ای درخور صد هزار آفرین
بدین بارگه زان گرفتم پناه
که بی زینهاری ندیدم ز شاه
سیه شیر چندان بود کینه ساز
که از دور دندان نماید گراز
چو دندان کنان گردن آرد به زیر
ز گردن کند خون او تند شیر
ز من چو دل شاه رنجور نیست
جوانمردی شیر ازو دور نیست
که شمشیر من تیز دندان بود
چو من با سکندر ندارم ستیز
که بر من گرفتاری آید درست
مرا با تو کفر ست کین ساختن
نوازنده تر زان شد انصاف شاه
که رحمت کند خاصه بر بی گناه
پناهنده را سر نیارد به بند
خدایش به هر کار از آن یاورست
از آن چرب گفتار شیرین زبان
چو بخت از گرفتاری آزاد باش
حساب تو زین آمدن بر چه بود
کزین آمدن شاه را کام چیست
در این جنبش آغاز و انجام چیست
گر آن کام نگشاید از دست من
همان تیر دور افتد از شست من
زمین را ببوسم به خواهش گری
چو من جان ندارم ز خسرو دریغ
چه باید زدن چنگ در تیر و تیغ
گهر چون به آسانی آید به چنگ
به سختی چه باید تراشید سنگ
مرادی که در صلح گردد تمام
چه باید سوی جنگ دادن لگام
اگر تخت چین خواهی و تاج تور
ز فرمان بری نیست این بنده دور
زیانی ندارد که در ملک شاه
به چین در قبا بسته کین مباش
قبای تو را گو یکی چین مباش
بهل بر چو من بنده چینی رها
گرفتار چین کی بود روی ماه
ز چین دور به طاق ابروی شاه
شهنشاه گفت ای پسندیده رای
سخن ها که پرسیدی آرم به جای
سپه زان کشیدم به اقصای چین
که آرم به کف ملک توران زمین
بداندیش را سر درآرم به خاک
کنم گیتی از کیش بیگانه پاک
به فرمان پذیر ی به هر کشوری
نه تاج از تو خواهم نه کشور نه تخت
نگیرم در این کارها بر تو سخت
ولیکن به شرطی که از ملک خویش
چو آری به من عبره هفت سال
دگر عبره ها بر تو باشد حلال
که چون خواهد از من خداوند تاج
به عمری چنین هفت ساله خراج
چنان به که پاداش مالم دهد
به پامزد تو دادم ای هوشیار
چو دیدم تو را زیرک و هوشمند
به یک ساله دخل از تو کردم پسند
چو سالار ترکان ز سالار دهر
پس از رفتن خاک با شاه گفت
که شه گرچه گفتار خود را بجای
بیارد که نیروش باد از خدای
خطی باید از دست خسرو درست
که چون من کشم دخل یک ساله پیش
شهم برنینگیزد از جای خویش
دهم خط به خون نیز من شاه را
که جز بر وفا نسپرم راه را
برین عهدشان رفت پیمان بسی
نجویند کین تازه دارند مهر
کنند آن فرو بسته را رستگار
به تارک برش تاج گوهر نهند
چو شد کار خاقان ز قیصر بساز
چو سلطان شب چتر بر سر گرفت
ستاره چنان گنجی از زر فشاند
که مهد زمین گاو بر گنج راند
سکندر منش کرد بر باده تیز
ز می کرد یاقوت را جرعه ریز
روان کرد بر یاد جم جام جم
دل از کار دشمن شده بی هراس
نه بازار لشگر نه آوای پاس
صبوحی ملوکانه تا صبح راند
همی داشت شب زنده تا شب نماند
چو یاقوت ناسفته را چرخ سفت
جهان گشت با تاج یاقوت جفت
که غافل چرا گشت یکباره شاه
رسید اینک از دور خاقان چین
بدانسان که لرزد به زیرش زمین
ز بس پای پیلان که آزرده راه
شده گرد بر روی خورشید و ماه
نبیند به یک جای چندان کسی
نشسته ملک بر یکی زنده پیل
ز ما تا بدو نیست بیش از دو میل
چو زین شعبده یافت شاه آگهی
به پرخاش خاقان کمر بست چست
که نشمرد پیمان او را درست
به ابرو در از چینیان چین زنند
به شمشیر و گرز و کمان و کمند
سر آهنگ تا ساقه از تیر و تیغ
برآورد کوهی ز دریا به میغ
چو خاقان خبر یافت از کار او
به آواز گفتا کدام است شاه
برون راند پیل افکن خویش را
به نفرین ترکان زبان برگشاد
که بی فتنه ترکی ز مادر نزاد
ز چینی به جز چین ابرو مخواه
که عهد و وفا نیست در چینیان
فراخی به چشم کسان دیده اند
در آن دوستی جستن اول چه بود
وزین دشمنی کردن آخر چه سود
مرا دل یکی بود و پیمان یکی
خبر نی که مهر شما کین بود
دل ترک چین پر خم و چین بود
به بدعهدی اکنون برآری غریو
تذروی که بر وی سرآید زمان
به نخجیر شاهین ش آید گمان
ملخ چون پر سرخ را ساز داد
به گنجشک خطی به خون باز داد
مرا زیت و زنبوره در کیش هست
چو زنبور هم نوش و هم نیش هست
سپهدار چین گفت کای شهریار
نپیچیده ام گردن از زینهار
همان نیک خواهم که بودم نخست
به سوگند محکم به پیمان درست
از این جنبش آن بود مقصود من
که خوشبو کنی مجمر از عود من
بدانی که من با چنین دستگاه
که بر چرخ انجم کشیدم سپاه
نباشم چنین عاجز و روز کور
که برگردم از جنگ بی دست زور
بدین ساز و لشگر که بینی چو کوه
ولیکن تو را بخت یاری گرست
ستیزنده را سر برد بر درخت
چو گفت این فرود آمد از پشت پیل
سوی مصر شه رفت چون رود نیل
چو شه دید کان خسرو عذر ساز
پیاده به نزدیک او شد فراز
ز سر تا کفل زیر زر ناپدید
رها کرد آن دخل یکساله نیز
چو شد شاه را خان خانان رهی
خصومت شد از خاندان ها تهی
دو لشگر یکی شد در آن پهن جای
دو لشگر شکن را یکی گشت رای
سلاح از تن و خوی ز رخ ریختند
به داد و ستد درهم آمیختند
سپهدار چین هر دم از چین دیار
که درگه نشینان شه را تمام
کفایت شد آن نزل در صبح و شام
به هم بود رود و می و جامشان
چو از می به نخچیر پرداختند
به یک جای نخچیر می ساختند
به آزادی از خود هر آزاده ای