بخش ۴۶ - بازگشتن اسکندر از چین
نظامی گنجویبیا ساقی امشب به می کن شتاب
که با درد سر واجب آمد گلاب
می یی کاب در روی کار آورد
نه آن می که در سر خمار آورد
جهانگرد را در جهان تاختن
خوش آید سفر در سفر ساختن
به هر کشوری دیدن آرایشی
به هر منزلی کردن آسایشی
ز پوشیدگی ها خبر داشتن
ز نادیده ها بهره برداشتن
ولیکن چو بینی سرانجام کار
به شهر خودست آدمی شهریار
فرو ماندن شهر خود با خسان
به از شهریاری به شهر کسان
سکندر بدان کامگاری که بود
همه میل بر شهر خود می نمود
اگر چه ولایت ز حد بیش داشت
شبی رای آن زد که فردا ز جای
چو باد آورد پای بر باد پای
جهان را برافروزد از رنگ خویش
بلندی درارد به اورنگ خویش
بر آن ملک نوش آفرین بگذرد
نماید که ترتیب ها نو کنند
در آن باده سازد نوازش بسی
در این پرده می رفتش اندیشه ای
ندارند شاهان جز این پیشه ای
به نیروی شه گردن افراز بود
که فریاد شاها ز بیداد روس
که از مهد ابخاز بستد عروس
خلالی نماند از همه خواسته
ستیزنده روسی ز آلان و ارگ
به دربند آن ناحیت راه یافت
به فراط ها سوی دریا شتافت
خروجی نه بر وجه اندازه کرد
در آن بقعه کین کهن تازه کرد
به تاراج برد آن بر و بوم را
که ره بسته باد آن پی شوم را
جز از کشتگانی که نتوان شمرد
خرابی بسی کرد و بسیار برد
در انبار آکنده خوردی نماند
همان در خزینه نوردی نماند
در از درج بربود و دیبا ز تخت
همان ملک بردع بر انداختند
ز چندان عروسان که دیدی به پای
نماندند یک نازنین را بجای
همه شهر و کشور به هم بر زدند
ده و دوده را آتش اندر زدند
از این به به کشتن بر آسودمی
من اینجا به خدمت شده سربلند
زن و بچه آنجا به زندان و بند
اگر داد نستاند از خصم شاه
ببینی که روسی در این روز چند
به روم و به ارمن رساند گزند
چو زینگونه بر گنج ره یافتند
شتابند از آنسان که بشتافتند
که خامان خلقند و دونان دهر
همه رهزنانند چون گرگ و شیر
به خوان نادلیرند و بر خون دلیر
به گوهر چه بینی همان خر بود
چو ره یافتند آن حریفان به گنج
به بیداد کردن بر آرند یال
خلل چون در آن مرز و بوم آورند
طمع در خراسان و روم آورند
پریشان شد از بهر نوشابه نیز
که بر شاه بود آن ولایت عزیز
فرو برد سر طیره و خشم ساز
به فریاد خوان گفت فرمان تراست
مرا در دل است آنچه در جان تراست
ازین گفته به باشد ار بگذری
تو گفتی و باقی ز من بنگری
ببینی که چون سر به راه آورم
چه سرها ز چنبر به چاه آورم
چه دل های مردان بر آرم ز هوش
چه خون های شیران در آرم به جوش
برآرم سگان را ز شور افکنی
که با شیر بازی ست گور افکنی
نه برطاس مانم نه روسی بجای
سر هر دو را بسپرم زیر پای
برافرازم از کوهش اورنگ را
نه در غار کوه اژدهایی هلم
گر این کین نخواهم ز شیران روس
بخواهیم کین خود از بدگمان
همه برده را باز جای آوریم
چو وقت آید از نی برآریم قند
گر آن سیم در سنگ شد جایگیر
برون آوریمش چو موی از خمیر
به چاره گشاده شود کار سخت
به مدت شکوفد بهار از درخت
به سختی در از چاره دل وا مگیر
که گردد زمان تا زمان چرخ پیر
در این ره چو برداشتم برگ و زاد
ز کوه گران تا به دریای ژرف
که سازم در آن جای یک چند جای
به ار تخت من باشد از من تهی
به جنبش گراینده شد رخت من
مگر کینه بستانم از کینه خواه
برآسود از آن خشم و آشفتگی
به لب خاک را عنبر آلود کرد
زمین را به چهره زراندود کرد
بخش ۴۶ - بازگشتن اسکندر از چین - نظامی گنجوی | ناهید