بخش ۶۰ - رفتن اسکندر به ظلمات
نظامی گنجویبیا ساقی آن خاک ظلمات رنگ
بجوی و بیار آب حیوان به چنگ
بدان آب روشن نظر کن مرا
وزین زندگی زنده تر کن مرا
درین فصل فرخ ز نو تا کهن
ز تاریخ دهقان سرایم سخن
گزارنده دهقان چنین درنوشت
که اول شب ازماه اردی بهشت
سکندر به تاریکی آورد رای
که خاطر ز تاریکی آید بجای
نبینی کزین قفل زرین کلید
به تاریکی آرند جوهر پدید
کسی کاب حیوان کند جای خویش
سزد گر حجابی برآرد ز پیش
نشیننده حوضه آبگیر
ز نیلی حجابی ندارد گزیر
بخش ۶۰ - رفتن اسکندر به ظلمات - نظامی گنجوی | ناهیدنهان شد چو مه در دم اژدها
چنان داد فرمان در آن راه نو
شتابنده خنگی که در زیر داشت
بدو گفت کاین راه را پیش و پس
تویی پیش رو نیست پیش از تو کس
جریده به هرسو عنان تاز کن
که رخشنده گوهر نگوید دروغ
بخور چون تو خوردی به نیک اختری
نشان ده مرا تا ز من برخوری
به فرمان او خضر خضرا خرام
به آهنگ پیشینه برداشت گام
ز هنجار لشگر به یک سو فتاد
نظرها به همت ز هر سو گشاد
چو بسیار جست آب را در نهفت
فروزنده گوهر ز دستش بتافت
فرو دید خضر آنچه می جست یافت
چو سیمی که پالاید از ناف سنگ
نه چشمه که آن زین سخن دور بود
چنان بود اگر صبح باشد پگاه
به شب ماه ناکاسته چون بود
چنان بود اگر مه به افزون بود
ز جنبش نبد یک دم آرام گیر
نیاید ز هر جوهر آن نور و تاب
هم آتش توان خواند یعنی هم آب
چو با چشمه خضر آشنایی گرفت
فرود آمد و جامه برکند چست
سر و تن بدان چشمه پاک شست
وزو خورد چندانکه بر کار شد
همان خنگ را شست و سیراب کرد
همی داشت دیده بدان آب خورد
که تا چون شه آید به فرخنگی
چو در چشمه یک چشم زد بنگرید
شد آن چشمه از چشم او ناپدید
که اسکندر از چشمه ماند تهی
نهان گشت چون چشمه از چشم او
به نوعی دگر گفته اند این سخن
که الیاس با خضر همراه بود
در آن چشمه کو بر گذرگاه بود
گشادند سفره بران چشمه سار
که چشمه کند خورد را خوشگوار
بران نان کو بویاتر از مشک بود
ز دست یکی زان دو فرخ همال
بسیچید تا ماهی آرد به چنگ
چو ماهی به چنگ آمدش زنده بود
پژوهنده را فال فرخنده بود
بخورد آب حیوان به فرخندگی
همان یار خود را خبردار کرد
که او نیز خورد آب ازان آب خورد
شگفتی در آن ماهی مرده بود
که بود آب حیوان دگر جایگاه
گر آبیست روشن در این تیره خاک
چو الیاس و خضر آب خور یافتند
از آن تشنگان روی برتافتند
یکی شد به دریا یکی شد به دشت
ز یک چشمه رویا شده دانه شان
دو چشمه شده آسیا خانه شان
همی کرد در رنج و سختی ثبات
سر خویش را سبزی از چشمه جست
که سیراب تر سبزی از چشمه رست
چهل روز در جستن چشمه راند
بر او سایه نفکند و در سایه ماند
که بر چشمه و سایه آهنگ داشت
ز چشمه نه سایه رسد بلکه نور
ولی کم بود چشمه از سایه دور
اگر چشمه با سایه بودی صواب
چو چشمه ز خورشید شد خوشگوار
چرا زیرسایه شدآن چشمه سار
بلی چشمه را سایه بهتر ز گرد
کزان هست شوریده زین هست سرد
فرو ماند خسرو در آن سایگاه
چو سایه شده روز بر وی سیاه
به امید آن کاب حیوان خورد
که هر کس که بینی غم جان خورد
از آن ره که او عمر پرداز گشت
در آن غم که تدبیر چون آورد
کز آن سایه خود را برون آورد
سروشی در آن راهش آمد به پیش
بمالید بر دست او دست خویش
نیی سیر مغز از هوسهای خام
بدو داد سنگی کم از یک پشیز
که این سنگرا دار با خود عزیز
در آن کوش از این خانه سنگ بست
که همسنگ این سنگی آری بدست
به هم سنگ او سیر گردی و بس
سپارنده سنگ از او شد نهان
شتابنده می شد در آن تیرگی
یکی هاتف از گوشه آواز داد
که روزی به هر کس خطی باز داد
سکندر که جست آب حیوان ندید
نجسته به خضر آب حیوان رسید
به حلوا پزی صد کس آتش کند
به حلوا دهان را یکی خوش کند
دگر هاتفی گفت کای اهل روم
فروزنده ریگیست این ریگ بوم
پشیمان تر آنکس که بگذاردش
ازان هر کس افکند در رخت خویش
به اندازه طالع و بخت خویش
که نتوان ازان ده یکی باز گفت
نگفتم که ده میشد از راه دور
چو گوینده دیگر آن کان گشاد
اساسی دگر باره نتوان نهاد
چو با چشمه شه آشنایی نیافت
همان پویه در راه نوشد که بود
همان مادیان پیشرو شد که بود
چهل روز دیگر چو رفت از شمار
پدید آمد آن تیرگی را کنار
برون آمد از زیر ابر آفتاب
ز بی آبی اندام خسرو در آب
دوید از پس آنچه روزی نبود
چو روزی نباشد دویدن چه سود
به دنبال روزی چه باید دوید
تو بنشین که خود روزی آید پدید
همایون کسی کاین سخن بشنود
نشاید همه کشتن از بهر خویش
که روزی خورانند از اندازه بیش
ز باغی که پیشینگان کاشتند
چو کشته شد از بهر ما چند چیز
چو در کشت و کار جهان بنگریم