بخش ۴ - تازه کردن داستان و یاد دوستان - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۴ - تازه کردن داستان و یاد دوستان
نظامی گنجویبه هر مدتی گردش روزگار
ز طرزی دگر خواهد آموزگار
سر آهنگ پیشینه کج رو کند
نوایی دگر در جهان نو کند
به بازی درآید چو بازیگری
ز پرده برون آورد پیکری
بدان پیکر از راه افسون گر ی
کند مدتی خلق را دلبر ی
چو پیری در آن پیکر آرد شکست
جوان پیکر ی دیگر آرد به دست
بدینگونه بر نو خطان سخن
کند تازه پیرایه های کهن
زمان تا زمان خامه نخل بند
سر نخل دیگر برآرد بلند
چو گم گردد از گوهری آب و رنگ
دگر گوهری سر برآرد ز سنگ
همین تازه رویی بس است از قیاس
کز این نامه هم گر نرفتی ببوس
چه گنج است کان ارمغانیم نیست
جوان را چو گل نعل بر ابرش است
چو پیری رسد نعل بر آتش است
در آن کوره که آیینه روشن کنند
چو بشکست از آیینه جوشن کنند
دل هر کرا کو سخن گستر است
از این پیشتر کان سخن های نغز
برآوردی اندیشه از خون مغز
که با من سخن های پوشیده گفت
کنون آن سراینده خاموش گشت
نیوشنده ای نیز کان می شنید
چو شاه ارسلان رفت و در خاک خفت
سخن چون توان در چنین حال گفت
هم از تن توان شد هم از روی رنگ
چو طوفان اندیشه راهم گرفت
در آن شب چگونه توان کرد راه
درین ره چگونه توان دید چاه
فلک پاسگه را براندوده نیل
سر پاسبان مانده در پای پیل
نه شمعی که باشد ز پروانه دور
نه پروانه ای داشت پروای نور
من آن شب نشسته سوادی به چنگ
سیه تر ز سودای آن شب به رنگ
چو پاسی گذشت از شب دیر باز
دو پاس دگر ماند هر یک دراز
خروسان شب را زبان بسته شد
من از کله شب در این دیر تنگ
گه ازرق برآوردم و گاه زرد
مرا کاول این پرورش کار بود
جهان را ز گنج سخا کرده پر
که دارد جز او هم سخا هم سخن
عطارد که بیند در او مشتری
بود مدبری کان جنان را جهان
به نیرنگ خود دارد از من نهان
نه کس غمگساری نه کس همدمی
چه خرما گشاید ز یک نخل بن
من آن شب تهی مانده از خواب و خورد
شبی و چه شب چون یکی ژرف چاه
فتاده درو رخت خورشید و ماه
شبی کز سیاهی بدان پایه بود
من از دولت شه کمندی به دست
درافکنده طرحی به دریای ژرف
به طرح اندرون ماهیان شگرف
به منزل رسانده ره انجام را
گرو برده هم صبح و هم شام را
در آن وحشت آباد فترت پذیر
گهر جوی را تیشه بر کان رسید
جگر خوردن دل به پایان رسید
بر او کردم اندیشه را پیش رو
می و نقل و ریحان مرا هم نفس
زبان و ضمیر و سخن بود و بس
سرم چون ز می تاب مستی گرفت
فرو ریخت گوهر به گوهرپسند
زبانم در آن شغل شمشیر بود
دو جا مرد را بود باید دلیر
که از دام و دد هر چه باشد خورند
چو بر دست من داد نیک اختری
که چون شاه گوهر خری داشتم
دگر باره بر کان گشادم کمین
برانداختم مغز گنج از زمین
شرفنامه را تازه کردم نورد
دگر باره این نظم چینی طراز
ببین تا کجا می کند ترکتاز
به اول چه کشتم به آخر چه رست
بسی سال ها شد که گوهر پرست
نیاورد از اینگونه گوهر به دست
متاع از فروشنده باید خرید
به نیروی فرهنگ فرمان پذیر
که بر یاد او می خورد انجمن
سخن زین نمط هر چه دارد نوی
دلی باید اندیشه را تیز و تند
سخن گفتن آسان بر آن کس بود
که نظم تهیش از سخن بس بود
کسی کاو جواهر برآرد ز سنگ
به دشواری آرد سخن را به چنگ
ز گرمی سرم را پر از دود کرد
ز خشگی تنم را نمک سود کرد
به ترتیب این بکر شوهر فریب
مرا صابری باد و شه را شکیب
چه می گویم او خود چه ره می زند
ندانم که این جادویی های چست
که آموخت این زهره را زیر زند
بدین سحر کاو آب زردشت برد
کجا قطره تا در به دریا برد
خر آرد و زین بصره خرما برد
من آن ابرم این طرف شش طاق را
که آب از جگر بخشم آفاق را
همه چون گیا جرعه خواران من
ز من سبز و تشنه به باران من
چو سایه که هنجار دارد ز نور
ز من گرچه شوریده شد خوابشان
من ادرار این فیض از آن یافتم
که روی از دگر چشمه ها تافتم
به خلوت زدودم ز پولاد زنگ
که مینا پذیرد ز یاقوت رنگ
چو من کردم آیینه را تابناک
نخواندی که از صقل چینی حصار
چو خواهی که بر گنج یابی کلید
مثل زد در این آنکه فرزانه بود
که برناید از هیچ ویرانه دود
نشاط آورد چون شود روز پاک
بسا چیز کاو در دل آرد هراس
سرانجام از آن کرد باید سپاس
جهان پر شد از دعوی انگیختن
برین نطع ترسم ز خون ریختن
چو باران فراوان بود در تموز
هوا سرد گردد چو بردالعجوز
چو باران هوا تر نماید ز آب
چو بر عادت خود درآید خریف
که باشد نفس را گذرگه ستبر
برو صندل و عود و گل سوختن
من آن عود سوزم که در بزم شاه
ندارم جز این یک وثیقت نگاه
بجز بندگی ناید از من پدید
به نیک و به بد مرد آموزگار
به هرچه ش رسد سازگاری کند
چو ابریشمی بسته بیند به ساز
کند دست خود بر بریدن دراز
دو کرم است کان در بریشم کشی
دو باشد مگس انگبین خانه را
فریبنده چون شمع پروانه را
کند یک مگس مایه خورد و خفت
به دزدی خورد دیگری در نهفت
یکی زان مگس که انگبین گر بود
به از صد مگس که انگبین خور بود
از آن پیش کارد شبیخون شتاب
ز حرصی چه باید طلب کرد کام
که گه سوخته داردت گاه خام
و گر بر نجوشی شوی خام و سرد
سپهر اژدهایی است با هفت سر
به زخمی کی اندازد از مه سپر
تو غربال خاکی فلک تشت خون
گر او با تو چون تشت شد آبریز
تو با او چو غربال شو خاک بیز
ز غربال و تشتی بود ناگزیر
فسونگر خم است این خم نیلگون
که صد گونه رنگ آید از وی برون
اگر جادویی بر خمی شد سوار
خمی بین بر او جادوان صد هزار
که پستی بلند و بلندی ست پست
گهی زیر ما گاه بالای ماست
اگر زیر و بالاش خوانی رواست
درین پرده با آسمان جنگ نیست
که این پرده با کس هماهنگ نیست
چه بازیچه کاین چرخ بازیچه رنگ
نبازد در این چار دیوار تنگ
کسی را که گردن برآرد بلند
چو روباه سرخ ار کلاهش دهد
درین چار سو چند سازیم جای
شکم چارسو کرده چون چارپای
سر آنگاه بر چار بالش نهیم
رباطی دو در دارد این دیر خاک
نیامد کسی زان در اینجا فراز
فسرده کسی کاو درین چاه پست
چو برف اندر افتاد و چون یخ ببست
خنک برق کاو جان به گرمی سپرد
به یک لحظه زاد و به یک لحظه مرد
نه افسرده شمعی که چون برفروخت
شبی چند جان کند و آنگاه سوخت
کسی را که کشتی نباشد درست
نبینی که ماهی به دریای ژرف
نیندیشد از هیچ باران و برف
یرغ داده به زآن که باشد جمام
جهان آن جهان شد که از مکر و فن
سپهر آن سپهرست کز داغ و درد
گه ازرق کند رنگ ما گاه زرد
درین ره کسی پرده داند نواخت
که هنجار این ره تواند شناخت
به رهبر توان راه بردن بسر
چنان وقت وقت آیدم مرگ پیش
که امید بردارم از عمر خویش
خیالی به خوابی به در می برم
به افسانه عمری به سر می برم
به این پر کجا بر توانم پرید
به پایی چنین در چه دانم رسید
نیم رسته گر پیرم و گر جوان
اگر وقع پیران درآرم به کار
همان به که با هر کهن تازه ای
نمایم به قدر وی اندازه ای
مگر تارها کردن این بند را