بخش ۹ - در اینکه چرا اسکندر را ذوالقرنین گویند - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۹ - در اینکه چرا اسکندر را ذوالقرنین گویند
نظامی گنجویبساز ای مغنی ره دلپسند
بر اوتار این ارغنون بلند
رهی کان ز محنت رهایی دهد
به تاریک شب روشنایی دهد
سخن را نگارنده چرب دست
بنام سکندر چنین نقش بست
که صاحب دوقرنش بدان بود نام
که بر مشرق و مغرب آوردگام
به قول دگر آنکه بر جای جم
دو دستی زدی تیغ چون صبح دم
به قول دگر کاو بسی چیده داشت
دو گیسو پس و پیش پیچیده داشت
همان قول دیگر که در وقت خواب
دو قرن فلک بستد از آفتاب
دگر داستانی زد آموزگار
که عمرش دو قرن آمد از روزگار
دگر گونه گوید جهان فیلسوف
که چون بر سکندر سرآمد زمان
بود آن خلل خلق را در گمان
ز مهرش که یونانیان داشتند
چو بر جای خود کلک صورتگرش
یکی بر یمین و یکی بر یسار
دو قرن از سر هیکل انگیخته
که در پیکری که ایزد آراستش
چو آن هر سه پیکر بدان دلیری
که برد از دو پیکر بهی پیکری
ز یونان به دیگر سواد افتاد
ثنا رفت از ایشان به هر مرز و بوم
عرب چون بدان دیده بگماشتند
گمان بودشان کانچه قرنش دراست
نه فرخ فرشته که اسکندر است
از این روی در شبهت افتاده اند
که صاحب دو قرنش لقب داده اند
جز این گفت با من خداوند هوش
که بیرون از اندازه بودش دو گوش
بر آن گوش چون تاج انگیخته
چو گنجش ز مردم نهان داشتی
مگر کان غلام از جهان درگذشت
به دیگر تراشنده محتاج گشت
به پوشیدگی موی او کرد باز
چو موی از سر مرزبان باز کرد
که گر راز این گوش پیرایه پوش
به گوش آورم کاورد کس به گوش
که نا گفتنی را نگویی به کس
شد آن مرد و آن حلقه در گوش کرد
سخن نی زبان را فراموش کرد
نگفت این سخن با کسی در جهان
چو کفرش همی داشت در دل نهان
که پوشیده رازی دل آرد به درد
یکی روز پنهان برون شد ز کاخ
ز دل تنگی آمد به دشتی فراخ
به بیغوله ای دید چاهی شگرف
فکند آن سخن را در آن چاه ژرف
که شاه جهان را درازست گوش
چو گفت این سخن دل تهی شد ز جوش
خنیده چنین شد کزان چاه چست
بر آهنگ آن ناله نالی برست
ز چه سربرآورد و بالا کشید
همان دست دزدی به کالا کشید
نی یی دید بر رسته از قعر چاه
به رسم شبانان از او پیشه ساخت
نخستش بزد زخم و آنگه نواخت
به آن نی دل خویش خوش داشتی
برون رفته بد شاه روزی به دشت
در آن دشت بر مرد چوپان گذشت
نی یی دید کز دور می زد شبان
شد آن مرز شوریده بر مرزبان
چنان بود در ناله نی به راز
که دارد سکندر دو گوش دراز
در آن داوری ساعتی پی فشرد
شبان را به خود خواند و پرسید راز
شبان راز آن نی بدو گفت باز
که این نی ز چاهی برآمد بلند
که شیرین ترست از نیستان قند
به زخم خودش کردم از زخم پاک
نشد زخمه زن تا نشد زخمناک
در او جان نه و عشق جان منست
شگفت آمد این داستان شاه را
تراشنده را سوی خود خواند و بس
بدو گفت کای مرد آهسته رای
اگر گفتی آزادی از تند میغ
تراشنده کاین داستان را شنید
به از راست گفتن جوابی ندید
نخستین به نوک مژه راه رفت
دعا کرد و با آن دعا کرده گفت
که چون شاه با من چنان کرد عهد
که برقع کشم بر عروسان مهد
ازان راز پنهان دلم سفته شد
حکایت به چاهی فرو گفته شد
نگفتم جز این با کس ای نیک رای
وگر گفته ام باد خصمم خدای
نیی ناله پرورد ازان چاه ژرف
چو در پرده نی نفس یافت راه
همان راز پوشیده بشنید شاه
شد آگه که در عرض گاه جهان
به نیکی سراینده را یاد کرد
شد آزاد و از تیغش آزاد کرد
چنان دان که از غنچه لعل و در
شکوفه کند هر چه آن گشت پر