بخش ۱۰ - داستان اسکندر با شبان دانا - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۱۰ - داستان اسکندر با شبان دانا
نظامی گنجویمغنی بیا ز اول صبح بام
بزن زخمه پخته بر رود خام
از آن زخمه کاو رود آب آورد
ز سودای بیهوده خواب آورد
چنین گوید آن نغز گوینده پیر
که در فیلسوفان نبودش نظیر
که رومی کمر شاه چینی کلاه
نشست از برگاه روزی پگاه
به طاق دو ابرو برآورده خم
گره بسته بر خنده جام جم
مهی داشت تابنده چون آفتاب
ز بحران تب یافته رنج و تاب
شکسته جهان کام در کام او
رسیده به نومیدی انجام او
دل شه که آیینه ای بود پاک
از آن دردمندی شده دردناک
خرامند نزدش ز هر مرز و بوم
کسانی که در پرده محرم شدند
در آن تب بسی چاره ها ساختند
نه آن سرخ سیب از تبش گشت به
نه زابروی شه دور گشت آن گره
از آنجا که شه دل دراو بسته بود
ز تیمار بیمار دل خسته بود
فرود آمد از تخت و برشد به بام
که شوریده کمتر پذیرد مقام
نظر کرد از آن بام بر کوه و دشت
در آن پستی از بام قصر بلند
شبان دید و در پیش او گوسفند
همایون یکی پیر با فر و هوش
کلاه و سرش هر دو کافور پوش
در آن دشت می گشت بی مشغله
گهش در گیا روی و گه در گله
دلش زان شبان اندکی برگشاد
که زیبا منش بود و زیرک نهاد
بر آن خسروی بام عالی نشست
رقیبان به فرمان شه تاختند
شبان را به خواندن سرافراختند
سراپرده ای دید بر اوج ماه
خبر داشت کان سد اسکندری ست
نمودار فالش بلند اختری ست
زمین بوسه دادش که پرورده بود
دیگر خدمت خسروان کرده بود
پس آنگاه شاهش بر خویش خواند
به گستاخیش نکته ای چند راند
فرو خوان به من بر یکی سرگذشت
مگر خوش کنم دل به آموزگار
شبان گفت کای خسرو تخت گیر
به تاج تو عالم عمارت پذیر
نخستم خبر ده که تا شهریار
ز بهر چه بر خاطر آرد غبار
بدان تا سخن گو بدان ره برد
پسندید شاه از شبان این سخن
که آن قصه را باز جست اصل و بن
نگفت از سر داد و دین پروری
بدو حال آن نوش لب باز گفت
شبان چون شد آگه ز راز نهفت
دگر باره خاک زمین بوسه داد
وزان به دعایی دگر کرد یاد
چنین گفت کانگه که بودم جوان
ازان بزم داران که من داشتم
ملک زاده ای بود در شهر مرو
بهی طلعتی چون خرامنده سرو
سهی سرو را کرده بالاش پست
دماغ گل از خوب رویی ش مست
تب آمد شد آن نازنین دردمند
در آن تب که جز داغ دودی نداشت
بسی چاره کردند و سودی نداشت
سهی سرو لرزنده چون بید گشت
بدان حد کزو خلق نومید گشت
ملک زاده چون دید کان دلستان
از آن پیش کان زهر باید چشید
از آن نوش لب خویشتن درکشید
در آن ناحیت بود از اندیشه دور
بیابانی از کوه و از بیشه دور
بسی وادی و غار ویران در او
کنام پلنگان و شیران در او
در آن رستنی را نه بیخ و نه برگ
بنام آن بیابان بیابان مرگ
کسی کاو شدی ناامید از جهان
در آن محنت آباد گشتی نهان
ندیدند کس را کز آن شوره دشت
ملک زاده ز اندوه آن رنج سخت
که مهر ملک زاده در سینه داشت
خبر داشت کان شاه اندوهناک
در آن ره کند خویشتن را هلاک
چو دزدان ره روی را بازبست
سوی او خرامید تیغی به دست
بنشناخت بانگی بر او زد بلند
بر او حمله ای برد و او را فکند
چو افکنده بودش چو سرو روان
سوی خانه خود به یک ترکتاز
به چشم فرو بسته ش آورد باز
نهانخانه ای داشت در زیر خاک
نشاندش در آن خانه اندوهناک
یکی ز استواران بر او برگماشت
کزو راز پوشیده پوشیده داشت
دل و دیده و دست هر سه به بند
فروماند سرگشته در کار خویش
که نارفته چون آمد آن راه پیش
جوانمرد کاو بود غمخوار او
عروس تبش دیده را چاره ساخت
دلش را به صد گونه شربت نواخت
گرانمایه را داشت یک چند پاس
پری رخ ز درمان آن چیره دست
از آن تاب و آن تب به یکباره رست
همان آب و رنگش درآمد که بود
تماشا طلب کرد و شادی نمود
چو گشت از دوا یافتن تندرست
جوانمرد چون دید کان خوب چهر
ملک زاده را جوید از بهر مهر
شبی خانه از عود پرطیب کرد
چو آراست آن بزم چون نوبهار
نشاند آن گل سرخ را بر کنار
در آن بزمگه بر دو بنواختش
ملک زاده چون یک زمان بنگرید
می و مجلس و نقل و معشوقه دید
چه گویم که چون بود ازین خرمی
بود شرح از این بیش نامحرمی
شهنشه چو گفت شبان کرد گوش
برآسود از آن رنج و آرام یافت
کزان پیر پخته می خام یافت
درین بود خسرو که از بزم خاص
برون آمد آوازه ای بر خلاص
که آن مهربان ماه خسرو پرست
به اقبال شه عطسه ای داد و رست
شبان چون به شه نیکخواهی رساند
مدارای شاهش به شاهی رساند
کسی را که پاکی بود در سرشت
چنین قصه ها زو توان درنوشت
چو نور از مه و تابش از مشتری
شناسنده گر نیست شوریده مغز
نه بهره شناسد ز دینار نغز
کسی کاو سخن با تو نغز آورد
به دل بشنوش کان ز مغز آورد