بخش ۱۲ - افسانهٔ ماریه قبطیه - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۱۲ - افسانهٔ ماریه قبطیه
نظامی گنجویمغنی ره باستانی بزن
مغانه نوای مغانی بزن
من بینوا را به آن یک نوا
گرامی کن و گرم تر کن هوا
گزین فیلسوف جهان آزما ی
سخن را چنین کرد برقع گشا ی
که قبطی زنی بود در ملک شام
ز میری پدر ماریه اش کرده نام
بسی قلعه نامور داشته
ز بیداد بد خواه بگذاشته
بدو گشته بدخواه او چیره دست
به کارش درآورده گیتی شکست
چو کارش ز دشمن به جان آمده
به درگاه شاه جهان آمده
بدان تا بخواهد ز شه داد خویش
شود خرم از ملک آباد خویش
به دستور شه برد خود را پناه
بدان داوری گشت ازو دادخواه
چو دیدش که دستور دانش پژوه
دهد درس دانش به چندین گروه
از آن دادخواهی هراسان شده
بر او دانش آموز ی آسان شده
دل از قصه داد و بیداد شست
به تعلیم دانش کمر بست چست
به خدمت گر ی پیش دانای دهر
ز پرهیزگار ی که بود استاد
نظر بست هر گه که او رخ گشاد
ز دستی چنان کاب از او می چکید
جز آبی که بر دستش آمد ندید
چو زن دید که استاد پرهیزگار
ز کافور او گشت کافور خوار
ز میلی که باشد زنان را به مرد
به سامان شد از دانش اندوختن
بسی در بر آن در ناسفته سفت
از آن علم که آسان نیاید به دست
یکایک خبر دادش از هرچه هست
چو لوحی ز هر دانشی درنبشت
که رسم نیا را بیارد به جای
به آیین خود برگ راهی نداشت
چو دستور دانا چنین دید کار
که بی گنج نتوان شدن شهریار
بر آن جوهر انداخت اکسیر زر
به اکسیر خود کردش اکسیرگر
چو از دانش خویش دستور شاه
به گنجی چنان دادش آن دستگاه
فرستاد با گنج و با لشگر ش
شتابنده چون سوی کشور شتافت
چنان گشت مستغنی از ساو و باج
که برداشت از کشور خود خراج
به اکسیر کار ی چنان شد تمام
که کردی زر پخته از سیم خام
ز بس زر که آن سیمتن ساز کرد
چه زر در ترازو ی آن کس چه سنگ
که آرد زر بی ترازو به چنگ
ز لشگرگهش کس نیامد به دست
که بر بارگی نعلی از زر نبست
به درگاه او هر که سر داشتی
ز بس زر که بر زیور انباشتند
سگان را به زنجیر زر داشتند
از آن گنج پنهان خبر یافتند
نمودند خواهش بدان کان گنج
که درویشی آورد ما را به رنج
ندانیم چون دیگران پیشه ای
مگر در جهان کردن اندیشه ای
ز کسب جهان دامن افشانده ایم
به قوت یکی روز درمانده ایم
گشاید به ما بر در گنج باز
درآموزد از رای و تدبیر خویش
به ما چیزی از علم اکسیر خویش
جهان را چنین گنج گوهر بسی ست
مگر قوت را چاره سازی کنیم
بدان خواسته گشت خواهش پذیر
یکی منظر ی بود با آب و رنگ
مقرنس برآورده از خاره سنگ
عروسانه برشد بر آن جلوه گاه
پرند ی سیه بسته بر گرد ماه
برآموده چون نرگس و مشک و بید
صلیبی دو گیسوی مشگین کمند
در آن مهره آورده با پیچ و بند
غلط شد زبان ز آن زبان آور ی
یکی گفت اشارت بدان مهره بود
که شفاف و تابنده چون زهره بود
یکی راز پوشیده از موی جست
که آن مهره با موی دید از نخست
گرفتند هر یک پی آن پیشه را
از آن قصه هر یک دمی می شمرد
به فرهنگ دانا کسی پی نبرد
در آن باب فصلی دگر خواستند
پری رو ی بر طاق منظر نشست
نشاند آن تنی چند را زیر دست
که سازند از او زیرکان کیمیا
همان سنگ اعظم که کان زرست
سخن بین که چون کیمیا پرورست
به پوشیدگی کرد رمز ی پدید
در او آهنین قفل زرین کلید
به دانا رسید این سخن گنج یافت
به نادان رسید انده و رنج یافت
گر آن کیمیا را گهر در گیا ست
از آن کیمیا با همه چربدست
دریغی نه چندانکه خواهند هست
به بغداد شد چون شدش کار سست
دمی چند بر کار کرد ای شگفت
از آن دم که اهل خراسان کنند
به بغدادیان بازی آسان کنند
هزار ش عدد بود مصری چو موم
زری که آنچنان زر نباشد به روم
به سوهان یکایک همه خرد سود
وزان سرخ گل مهره ای چند ساخت
به آن مهره ها بین که چون مهره باخت
به عطار ی آن مهره ها برشمرد
به مهر خود آن مهره او را سپرد
که این مهره در حقه ای نه به راز
زهی مهره دزد و زهی مهره باز
به دینار ی این بر تو بفروختم
چو وقت آید این را که داری به رنج
بپرسید عطار کاین را چه نام
به افسون گر ی کیمیا ساز گشت
به دارالخلافه خبر باز داد
که اکسیر ی یی آمده ست اوستاد
به گوهرشناسی کسم نیست جفت
عمل های من چون درآید به کار
یکی ده کند ده صد و صد هزار
که گردد هزار از من آن صد درست
به من برگمارند و دارند پاس
گر آید ز من دستکار ی شگرف
نیارند با من در این کار حرف
وگر خواهم از راستی درگذشت
ز من خون و سر وز شما تیغ و تشت
به عشوه زری داد و زرقی خرید
به افسون روباهی آن شیر مرد
زر پخته را بر می خام خورد
چو ده گانه ای ماند ازان زر به جای
یکی کوره ای ساخت چون زرگر ان
ز هر دارویی کرد چیزی در آن
طبریک طلب کرد و نامد به دست
گل سرخ او را به دینار زرد
خراسانی آن مهره ها کرد خرد
به کوره درافکند و آتش دمید
به جا ماند زر و آن دگرها رمید
سبیکه فرو ریخت در نای تنگ
به گوش خلیفه رسید این سخن
که این را به کار آور ای نیک رای
که من حق آن با تو آرم به جای
کشند استوار ان ما از تو دست
خراسانی آن گنج بستد به ناز
چو هندو کمر بست بر ترکتاز
گریزان ره خانه را پی گرفت
شبی چند با عاملان می گرفت
بخفت و به خفتن بخسباندشان
چو برخاست بر خاک بنشاندشان
به اندازه بخرید و بر بست بار
به راهی که دیده نشانش ندید
چنان شد که کس در جهانش ندید
خلیفه چو آگاه شد زین فریب
که برد آن خراسانی آن زر و زیب
جز آن هر چه بشنید باد آمدش
بخندید کان طنز ش آمد به گوش
هر افسون کز افسونگر ی بشنوی
در این داوری هیچکس دم نزد
که بر گنج زر ماریه مار شد
به شه باز گفتند کان ماده شیر
به صید افکنی گشت خواهد دلیر
زنی کاردان ست و سامان شناس
ز پوشیده گنجی خبر داشته ست
به آن گنج گیتی بینباشته ست
به افسونگری سنگ را زر کند
از آن بیشتر گنج زر ساخته ست
که قارون به خاک اندر انداخته ست
جهان زود گیرد به گنج و سپاه
سپاه آورد دشمنان را به رنج
به آزار او شه شتابنده گشت
ز گرمی چو خورشید تابنده گشت
به تدبیر آن شد کزان جان پاک
بسی چربی آورد با او به کار
که آن زن زنی پارسا گوهر ست
جهانجو ی را کمترین چاکر ست
به گوهر کنیز و به خدمت غلام
بسی گشت چون چاکران گرد من
به چندین هنر گشت شاگرد من
که چندان به دست آرد از برگ و ساز
که گردد ز خلق جهان بی نیاز
خبر داده از گنج و از خواسته
جز او هر که این صنعت آرد به کار
جوی نارد از گنج او در شمار
کنون کان کفایت به دست آمدش
چو شه پوزش رای دستور یافت
دل خویش از آن داوری دور یافت
چو دستور گرد از دل شه ربود
همان قاصد ی سر به راه آورد
زن کاردان چون شنید این سخن
فرستاده ای را برآراست کار
که چندین ترازوی گنجینه سنج
به یکجای چندان ندیده ست گنج
چو بر گنج دادن دلش راه برد
هلاک از خود و کینه از شاه برد