بخش ۱۳ - افسانهٔ نانوای بینوا و توانگری وی به طالع پسر - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۱۳ - افسانهٔ نانوای بینوا و توانگری وی به طالع پسر
نظامی گنجویمغنی بیار آن نوای غریب
نو آیین تر از ناله عندلیب
نوایی که در وی نوایی بود
نوایی نه کز بینوایی بود
خنیده چنین شد در اقصای روم
که بی سیمی آمد ز بیگانه بوم
به کم مدتی شد چنان سیم سنج
که شد خواجه کاروان های گنج
کس آگه نه کان گنج دریا شکوه
ز دریا بر او جمع شد یا ز کوه
یکی نامش از کان کنی می گشاد
یکی تهمت ره زنی می نهاد
سرانجامش آزاد نگذاشتند
به شاه جهان قصه برداشتند
که آمد تهی دستی از راه دور
نه در کیسه رونق نه در کاسه نور
به تاریخ یکسال یا بیش و کم
به دست آوریده ست چندین درم
که گر شه گمارد بر آن ده دبیر
نه آبی روان و نه نانی روا
کنون لعل و گوهر فروشی کند
خرد کی در این ره خموشی کند
نه پیشه نه بازارگانی نه زرع
چنین مایه را چون بود اصل و فرع
صواب آنچنان شد که شاه جهان
از احوال او باز جوید نهان
جهاندار فرمود کان زاد مرد
فرو شوید از دامن خویش گرد
به خلوت کند شاه را دستبوس
درم دار مقبل به فرمان شاه
به خدمت روان شد سوی بارگاه
درون رفت و بوسید شه را زمین
زمین بوس چون کرد خواند آفرین
چو شاه جهانش جوان دید بخت
جوانبخت را خواند نزدیک تخت
بسی نیک و بد مرد را کرد یاد
به فرخندگی در تو دیده سپهر
کنون رخت و بنگاهت آنجا رسید
که نتواندش کاروان ها کشید
وگرنه من اولی تر آیم به گنج
اگر راست گفتی که چونست حال
ز من ایمنی هم به سر هم به مال
وگر بر دروغ افکنی این اساس
سر و مال بستانم از ناسپاس
نیوشنده چون دید کز خشم شاه
بجز راستی نیست او را پناه
زمین بوس شه تازه تر کرد باز
چنین گفت کای شاه عاجز نواز
به نیکی شده در جهان یاد تو
رعیت ز دادت چنان دلخوش ند
که گر جان بخواهی به پیشت کشند
مرا مال و نعمت زمین زاد توست
هم از داده تو هم از داد توست
اگر می پذیری ز من هر چه هست
بگو تا برافشانم از جمله دست
زنم بوسه این خاک درگاه را
چو شه گفت که احوال خود باز گوی
بگویم که این آب چون شد به جوی
من اول که اینجا رسیدم فراز
تهی دست بودم ز هر برگ و ساز
وزان پیشه نیزم نوایی نبود
که در کار و کسبم وفایی نبود
به شهری که داور بود پی فراخ
به بی برگی آن برگ می ساختم
قضا را شد آن زن ز من باردار
به سختی همی گشت بر ما سپهر
شد از مهر گردنده یک باره مهر
شکیبنده با من به یک نان خشک
چو آمد گه زادن او را فراز
ز چیزی که دارد به خوردن بسیچ
نبودم به جز خون در آن خانه هیچ
من و زن در آن خانه تنها و بس
وگرنه چنان دان که رفتم ز دست
ستمگاره شد باد و کشتی شکست
چو من دیدم آن نازنین را چنان
برون رفتم از خانه زاری کنان
ز سامان به سامان همه کوی و شهر
دویدم مگر یابم از توشه بهر
ندیدم دری کان نه در بسته بود
که سختی به من سخت پیوسته بود
رسیدم به ویرانه ای دور دست
درو درگهی با زمین گشته پست
شتابنده چون دیو در هر شکاف
دری در نشسته بر او دود و گرد
بر او هیمه خروار ها سوخته
سیه زنگی یی دیدم آتش پرست
سفالین سبویی پر از می به دست
نمک سود فربه در او شاخ شاخ
چو زنگی مرا دید بر جست زود
بپیچید بر خود به کردار دود
به من بانگ برزد که ای دیوزاد
شبیخون من چونت آمد به یاد
تو دزدی و من نیز دزد این روا ست
به دزدی شدن پیش دزدان خطا ست
من از هول زنگی و تیمار خویش
فروماندم آشفته در کار خویش
دعا گفتم آوردم او را به چنگ
گرفتم در این سایه همسایگی
شنیدم به افسانه از هر تنی
نخوانده به مهمان تو تاختم
مگر کز تو کارم به جایی رسد
وزآن گونه گفتار شیرین شنید
از آن چرب و شیرین رها کرد حرب
که دشمن فریب است شیرین و چرب
بگفتا خوری باده دانی سرود
از او بستدم رود عاشق نواز
ز بی سازی اش پرده بستم به ساز
درآوردم او را به بانگ و خروش
چو دیگی که از گرمی آید به جوش
گهی خورد ریحانی یی زان سفال
گهی کوفت پایی به امید مال
زدم زخمه ای چند زنگی فریب
برون بردم از جان زنگی شکیب
حریفانه با من درآمد به کار
چو سرمست شد کرد راز آشکار
که امشب در این کاخ ویرانه رنگ
که می خوردنش نیست بی یاد من
یکی گنج دان یافتیم از نهفت
که هیچ اژدها ییش بر سر نخفت
مگر ما که هستیم چون اژدها
بود سالی اکنون کزان کان گنج
خوریم و نداریم خود را به رنج
من اینجا نشستم چنین بی همال
همانا که یک پشته مانده دگر
چو امشب رسیدی تو مهمان ما
روان است حکم تو بر جان ما
به شرطی که چون آید آن ره نورد
تو در کنج کاشانه پنهان شوی
شکیبنده چون شخص بیجان شوی
که من در دل آن دارم ای هوشمند
که آن اژدها را رسانم گزند
هر آن گنج کارد به تنها برم
به کنجی نشینم به تنها خورم
تو را نیز از آن قسمتی بامداد
دهم تا دلت گردد از گنج شاد
من و زنگی اندر سخن گرم رای
که ناگه به گوش آمد آواز پای
ز جا جستم و در خزیدم به کنج
گهی خار در خاطر م گه ترنج
درآمد سیه چهره ای چون زگال
به پشت اندر آورده یک پشته مال
نهادش به سختی ز گردن به زیر
بر و گردنی سخت چون تند شیر
از آن پیش کان پشته را باز کرد
یکی نیمه زان شوربا باز خورد
نگه کرد همزاد او خفته بود
همان کرد با او که او گفته بود
من از بیم از آنان که افتم ز پای
دگر باره خود را گرفتم بجای
چو زنگی سر یار خود را برید
تنش را به خنجر ز هم بردرید
یکی نیمه در بست و بر زد به دوش
برون رفت و من مانده بی عقل و هوش
پس از مدتی کان برآمد دراز
نگه کردم آمد دگر باره باز
دگر نیمه را همچنان کرد خرد
به آیین پیشینه در بست و برد
چو دیدم که هنجار او دور بود
شب از جمله شب های دیجور بود
بدان گنج پویان شدم چون عقاب
به پشت اندر آوردم آن پشته را
که جز دولتم کس نیفتاد پیش
چو در خانه رفتم به نیروی بخت
نهادم ز دل بار و از پشت رخت
به زن دادم آن شوربا را بخورد
پس از صبر کردن بسی شکر کرد
پسر بود و باشد پسر تاج سر
به مرهم رساندم دل خسته را
چه دیدم یکی گنج کانی در او
ز یاقوت و زر هر چه دانی در او
به گنجی چنان کان گوهر شدم
وزان شب چو دریا توانگر شدم
که با گوهر و گنج همزاد گشت
همه مال من زان شب آمد پدید
که شب با گهر بد گهر با کلید
چنین بود گوینده را سرگذشت
سخن کامد آنجا ورق در نوشت
خبر جست و از حال پیوند او
شد آن گوهری مرد و از جای خویش
شه آن نسخه را هم بدانسان که بود
که احوال این طالع از هر چه هست
چنان کن که ز اختر آری به دست
بد و نیک او را نهانی بجوی
چو آمد به والیس فرمان شاه
شد احوال پوشیده بر وی درست
نبشت و فرستاد از آنجا که دید
نه ز آنجا که از کس حکایت شنید
چو شه نامه حکم والیس خواند
در آن حکم نامه شگفتی بماند
نمودار طالع چنان کرده بود
از آن نقش ها کز پس پرده بود
که این بانوا نانوا زاده ای ست
که از نور دولت نواداده ای ست
به بی برگی از مادر انداخته
همانا که چون زاده باشد بجای
ز غیرت شه آمد چو دریا به جوش